فکر میکنم عشق را با تو آموختم، هرچند که برای فهمیدن احساسی که داشتم، بسیار کوچک بودم. وقتی به چند کیلومتری بندر میرسیدیم، بوی زُهم دریا را با تمام وجود نفس می کشیدم و شوق زندگی در رگ هایم جاری می شد. اولین تصویری که از تو در قاب چشمم نقش میبست، قلبم مثل یک ماهی قرمز کوچک خود را به در و دیوار می کوبید تا در آب بپرد. جست و جوی شن و ماسه ها برای زیبا ترین و بزرگترین صدف ها، جست و جوی لحظه های خوشبختی در میان لحظه های بیشمار زندگی بود. وقتی که خورشید نارنجی غروب، لرزان در آب دریا غرق میشد، به این فکر میکردم که بعد از خطی که تو و آسمان به هم می رسید، چیست؟
شاید بعد از تو، چیزی نبود. نهایت تلاش ذهن یک کودک به اینجا ختم میشد. گاهی همه را فراموش می کردم و گوش میسپردم به امواج . از صدای موج ها به خلسه دل انگیزی فرو میرفتم که در آنجا جز تو هیچ نبود. آن وجود آبی که تا بینهایت ادامه داشت مرا در آغوش گرفته بود.
بزرگ شدم و با این احساس_که نمیدانستم چیست_قد کشیدم. تا اینکه روزی خبر رسید بیگانه ای هوس دست درازی به امواج پریشان تو را کرده است. خبر، قلبم را فشرد، چشمه را به سمت دریا جاری کرد و خون، از سر تا پا، درون درگهایم به جوش آمد. فهمیدم که مرگ را به دیدن بیگانه در کنار تو ترجیح میدهم. اینجا بود این احساس به کمال رسید و من آن را عشق نامیدم. من آن با تو آموختم و تو معیار عشق من بودی، حتی زمانی که اسم آن را نمیدانستم. وقتی که میپرسیدند:«چقدر مامانتو دوست داری؟» و من با دست هایی که از هم باز کرده بودم میگفتم« اندازه دریای بی تَران*»
*تلفظ کودکانه بی کران
یکی به اطرافیانم بگه لطفا یه دو دقیقه ازدواج نکنید بذارید ببینیم دنیا دست کیه.
یک قرن نشستم برای خواهرم پاورپوینت ساختم درمورد بیماری سل. چون خانمشون گفته بود و خواهرم واقعا کند تایپ میکرد و نمیتونست دستخط منو بخونه و من حرصم میگرفت.