eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
234 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
581 ویدیو
9 فایل
اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. https://eitaa.com/28442044/28514 اگر حرفی بود @lostincastle پشتیبان @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
و یه چیز قشنگِ دیگه‌ای که درباره‌ش وجود داره اینه که آدم قشنگگگ تکامل رو حس میکنه، و تو وقتی از ابتدا تا وقتی که رشد بچه کامل میشه کنارش هستی و مراح رشدش رو میبینی، انگار خودت هم یه دور دوباره باهاش بزرگ میشی...واقعا نمیدونم چطوری توصیف کنم ولی حس خیلی جالبیه و بنظرم بشدت قابل تامله... یعنی خب...تو قشنگ تمام مراحل رو انگار خودت هم حس میکنی، و انگار یه بار دیگه داری بزرگ میشی، و این مشاهده‌ی تکامل انسان با چشم، اینکه میبینی انسان چجوری بزرگ میشه و چجوری هرروز و هرروز چیزهای جدید کشف میکنه و وارد یه مرحله‌ی دیگه میشه، پله‌هایی که انسان برمیداره برای اینکه به تکامل کامل برسه، این فرایندی که طی میشه...واقعا جالبه... و خب...قشنگ عظمت خدا رو آدم میتونه داخلش ببینه، با خودت میگی خدایا دمت گرم! چی ساختی!! اصلا فارغ از رشد جسمانی، فرایندی که یک مغز طی میکنه تا به اون دانش موردنیازش برسه و جوری که انسان از اول هیچی نمیدونه و کم‌کم تجربه میکنه و تجربه میکنه تا بالاخره یاد میگیره، قشنگ میبینی انسان چجوری مراحل تفکر رو طی میکنه تا زمانی که یاد بگیره. نمیدونم دارم منظورم رو خوب بیان میکنم یا نه، اما اینکه مشاهده‌ی فرایند شکل‌گیری تصورات و تفکرات یک فردی که ابتدا توی ذهنش رسما هیچ‌چیزی نیست، تا زمانی که نسبت به اطرافش آگاهی و اطلاعات بدست میاره واقعاااا خفنه و خب بنظرم میتونه به انسان یاد بده که خب تو قرار نیست یه چیزی رو توی زمان کوتاه و یک‌باره بدست بیاری، نباید توقعِ سرعت داشته باشی، بدست آوردن هرچیزی زمان میخواد، تلاش میخواد، و استمرار لازم داره، تا وقتی اینارو نداشته باشی نمیتونی، و اینکه انسان ناخودآگاه رشد میکنه و هیچ مرحله‌ای از زندگی انسان ماندگار نیست و ما مدام از این پله به پله‌ی بعدی قدم برمیداریم و هیچوقت وضعیتمون یکسان نخواهد موند...و کلی چیز دیگه که خب آدم با هربار مشاهده ممکنه به ذهنش برسه...و مشاهده‌ی هرباره‌ی این فرایند هربار آدم رو به تامل وا می‌داره... و خب...واقعا خفنه!! واقعا!
_چه خبر دور و اطراف +دور و اطراف؟ خببب... خستمه. میخوام خواهرامو بندازم دو- اون‌روز(دوروزپیش) غزل بهم یه قارچ نمدی به اسم هری داد. خیلی ناز بود. از دیروز دیگه مثلا قراره بعد از عمری درس بخونم و این‌حرفا. اینروزا با دیپ‌سیک زیاد صحبت میکنم و آهنگ گوش میدم و خب از اینکه بالاخره حداقل روزی چندتا پیام اینجا میذارم واقعا خوشحال و خرسندم. دلم میخواد یکی باشه هرشب منو ببره تجمع ولی خب... پریشب پیرهن بابابزرگمو ازش کش رفتم و حالا هم هروقت در کمدمو باز میکنم و میبینمش لبخند میزنم چون خیلی دوستش دارم. بعددد...دارم کتاب هم میخونم، جان کریستوفر. بعد دیگه، نشستم دیروز تمام آرایه‌های سه تا کتاب فنونو خلاصه نوشتم تو یه کاغذ و خب واقعا احساس سبکی کردم بعدش چون حس میکردم ذهنم خیلی بابتشون شلوغه. کلا من بیشتر فنون رو خلاصه کردم، فقط تاریخ ادبیاتا رو خلاصه نکردم که خب واقعا نه فرصتش هست و نه حسش. قافیه و اختیارای شاعری و آرایه‌ها و سبک‌های ادبی و سبک‌ هندی و شاعرای سبک عراقی رو تا حالا خلاصه کردم. واقعا بابت فنون و خوندنش احساس سبکی بیشتری میکنم با اینکه این چیزی از سخت‌بودنِ تستای فنون کم نخواهد کرد، ولی خب. آره خلاصه این ابعاد مثبتِ زندگیِ این‌چندروزه.
این نمایشگاه چرا نصف کتاباش الکترونیکیهههههه
من کتاب واقعی میخوام یعنی چییی
حالتون چطوره ملت؟؟
امروز دوباره بعد از مدتها اون لحظه‌ی ملکوتیِ خواب رفتن پایِ کتاب درسی رو تجربه کردم😂
ثبت نام‌کنکور شروع شده که.
بچه ها امروز مربا درست کردم