هدایت شده از 'کافهکازابلانکا'
شب که میافته، شهر شبیه یه جنازهی روشنه؛
چراغها مثل زخمهاییان که هنوز خون نداده، ولی دردشون ولکن نیست.
من میرم توی خیابونهای خالی،
با سیگاری که بین انگشتام میسوزه
و دودش مثل نفرینِ یه خاطرهی پوسیده،
میپیچه دورِ صورتم و میره توی تاریکی.
اینجا شب فقط تاریک نیست؛
وحشیه.
مثل گرگی که گرسنهست و صبر نداره.
مثل دلی که زیادی سوخته و دیگه از درد نمیترسه.
من وسط این سکوتِ کثیف قدم میزنم،
و هر قدمم صدای شکستنِ چیزی توی خودمه؛
چیزی که سالهاست اسمش رو گذاشتم “خودم”.
سیگار بین لبهام میلرزه،
نه از باد،
از اینکه میدونه قراره تموم بشه،
مثل خیلی از چیزایی که توی زندگی فقط برای سوختن اومدن.
هر پک، یه زخمِ تازهست.
هر بازدم، یه اعترافِ خفهشدهست.
و من؟
من فقط یه سایهم که یاد گرفته توی تاریکی راه بره،
بیاینکه از هیچچی کمک بخواد.
شبگردی یعنی رفاقت با تنهایی،
یعنی حرف زدن با خیابونهایی که هیچوقت جواب نمیدن،
یعنی فهمیدنِ این حقیقتِ تلخ که
بعضی آدما از هم نمیرن؛
فقط آرومآروم توی دود و سکوت،
از همدیگه ناپدید میشن.
و لعنتی...
چه قشنگه این ویرونیِ بیصدا.
چه وحشی و شاعرانهست اینکه آدم،
وسط این همه سیاهی،
هنوز یه چیز کوچیک توی سینهاش داشته باشه
که نسوزه و خاموش نشه؛
یه تیکه جانِ لجباز،
که حتی وقتی همهچیز تموم میشه،
بازم زیر خاکستر، نفس بکشه.
'نیلا'