امروز خیلی خوش گذشت ...
ممنونم بابت فراخوان الکیتون که ما رو زودتر کشید به خیابون که زیر آسمون خدا افطار کردیم، دعای توسل خوندیم و شهید تشییع کردیم :)
انقدر خوشحال و خرسند بودم از شروع ماه رمضون که شروع کردم حال و هوای خودم و خونه رو یه تکونی دادم، تخفیف های زیاد برای زلفا گذاشتم و ...
حالا که داره تموم میشه، میبینم چقدر سخت گذشت :)) روزای خوب داشتیم ولی خب عزیزامون پر پر شدن تو این ماه ... سخت ترین خبر عمرمو گرفتم دم سحر 💔 و چه چیزایی که با چشم دیدم و نباید میدیدم :)))
مناطق مسکونی خراب ...، محله های سوت و کور ...، آثار جنگ و خرابی ...، شهید شدن آدم های بیگناه و معصوم ...، استرس جنگ و ...
و آدمی که هیچ وقت از یه لحظه بعد خودش خبر نداره :)
در حالی که تو میدون پیش رفقا بودیم،
سال رو تحویل کردیم با چشمانی پر از اشکِ انتقام :)) دیگه امسال عزیزمون نبود که سال رو تبریک بگه و اسم سال رو بگه ...
نماز خوندیم و آخرین افطاری رو زیر آسمونِ بارونی و پربرکت خدا خوردیم ...
بعد هم شعار دادیم و راهی خونه شدیم!
[عید ۱۴۰۵]