-My starry sky...
"همه چی خیلی تکراری شده! دنیا دیگه هیچوقت باشکوه و زیبا نیست" همینطور که آروم از پله های برج پائین
سرش رو روی میز گذاشت و سعی کرد تنها ورودی حسی مغزش، صداهایی باشه که میشنوه
صدای مبهم اذان، صدای ورق زدن کاغذ، صدای جابجا کردن صندلی ها و یه صدای بوق ممتد خفیف که همیشه میشنید
خیلی خوبه که سکوت فضا مطلق نیست و هنوز صداهایی غیر از اون بوق خفیف شنیده میشه
اغلب اون صدای بوق توجهش رو جلب نمیکنه
غیر از وقتایی که استرس داره و اون صدای بوق تبدیل میشه به یه بوق ریتمیک شبیه آلارم بیدار باش گوشیش
"استرس، سکوت، بوق ممتد آلارم بیدار باش، حالت تهوع، یخ کردن انگشت ها، خارج شدن از حالت و فضا و زمان فیزیکی که توش قرار داره، گرفتن گوشش بدون اینکه گوشش رو بگیره، تولید صدا یا عوض کردن حالت فیزیکی جهت وارد کردن داده های بیشتر به مغز برای گم کردن داده های ساختگی و توهمی"
توانایی کنترل داده های وارد شده به مغزش رو داشت
ولی هیچوقت نمیفهمید توی قسمت ناخود اگاه ذهنش چی میگذره
چه اتفاقاتی افتاده که فراموش شده ولی حسش رو توی ناخودآگاه جا گذاشته
هیچ وقت منبع این احساسات آشنا و توهمات رو نمیفهمید
امیدوار نبود که روزی بفهمه
چون علاقه ای نداشت زندگی رو همیشه طبق احساساتی که تنها در یک کلمه تعریف میشن پیش ببره
و دفعه بعدی سعی میکنم جای نوشتن سناریو برای حس ها و اتفاقایی که تجربه کردم چیزی رو بنویسم که احساس و تجربه نکردم
ولی اونجاهایی که دوست داشتنه غالب میشه از خودم متنفر میشم که چرا نمیتونم از این علاقه دل بکنم