هیچ گ نمیخورم چند روز میگذره بعد شب میشه بعد نگران میشم بعد تپش قلب میگیرم عق میزنم برنامه میریزم انقد توپ و خفن و صیقلزدهست میتونم خودمو توش نگاه کنم بعد خیالم زاحت میسه دوباره هیچ گ نمیخورم چند روز میگذره بعد شب میشه بعد نگران میشم بعد تپش قلب میگیرم عق میزنم برنامه میریزم
بعد من حرف از لیاقت میزنم؟
خب خب وقتی بحث به اینجا میکشه یادم میاد تا الان چه بدبختی هایی کشیدم تا الان چه امید هایی بستم تا الان چقدر خرد شدم چقدر بزرگ شدم بعد همشو به خاطر چند روز بچهخوشگل به فنا میدم؟
دلم میخواد همونقدر که واسه نوشتن آتیش میگیرم، پی درسامو بگیرم تمومشون کنم. چون واقعا کمن و وقتی فکر میکنم، از روز اول کلاس دهم من دنبال یه موقعیت خیلی خالی و خوب مثل الان بودم که فقط بشینم بخونم
به این فکر میکنم اگه کارم سرفینگ، طراحی، ادیت، باشگاه رفتن، فیلم و عکس گرفتن و این چیزا بود، هی غبطه ی دری خوندنو میخوردم
خودمو میشناسم. فقط لازمه به خودم یاداوری کنم بعد 1080 km رانندگی، 30تای آخرش از همه خطرناک تره. به جد، جدی تره
تا حالا شده بری سجده و به هیچی فکر نکنی؟ حتی به اینکه 'نباید فکری کنی' هم فکر نکنی؟