قبلش بهمون نگفته بود
به بابام میگفت یه دوستی داشتم فلانی، یه سری وسیله دستش دارم آدرس خونه دخترتو بده بگم بیاره
بعد بابام به ما میگفت اون دوستش خیلی بی معرفت بود خودم میرم بگیرم
دیگه بابام انقد آدرس نداد عموم تو فرودگاه راننده تاکسیه رو اورده بود به عنوان دوستش با بابام حرف زد. تهش بابام خواست آدرس اونو بگیره عموم گفت بیا داداش من اومدم ایران😂
تالبیِ خیالی من
باورتون میشه عموم بعد ۱۳ سال یهویی زنگ زد گفت اومده فرودگاه بعد اومد خونه خواهرم که همه مون بودیم و
اینو میخواستم بگم
ما بچه ها وی پی ان نداشتیم بعد با گوشیش اومد ایتا 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
کی فکرشو میکرد عموم ا اون همه فاصله ی ذهنی و مکانی یهویی بیاد ایران اونم اول خونه خواهرم بعد تو ایتا بیاد پیام بده
تالبیِ خیالی من
هر چند فقط همین بخش عمومو دوست دارم. از بقیه آدماش بدم میاد
منظورم اینه که از این خاطرات فقط اون بخش وجود عموم قشنگه
تالبیِ خیالی من
بعد از اون رفت مامانبزرگ بابابزرگم و عمه هامو سورپرایز کرد. چه دوران خوبی
بعدش با هم رفتن شمال همه
ما هم برگشتیم خونه، اون گوشه ی ایران. بابام رفت سرکار مامانم پیش خواهرم موند ما هم رفتیم مدرسه و درس میخوندیم (کنکوری بودن هویت طولانیایه). و هر بار عموم چششششمک میزد میگفت دانشگاه قبول شین بیاین