مدیر بخش بازرگانی تأسیسات هستهای نطنز بود و ۱۱ مقالهٔ مؤسسه اطلاعات علمی (ISI) نوشته بود
.
یک جمله از شهید:🥀
من در نطنز، با شب بیداری، با کار مضاعف، با دوری از زن و بچه، با غنی سازی، با پیشرفت در انرژی هسته ای، با یو سی اف، با فلان فرمول شیمیایی و با نماز شب کنار لوله های آزمایشگاهی، مشغول مبارزه دیگری با فتنه هستم».
🌷@shahedan_aref
به مادرش می گفت «...مامانی».
پشت تلفن لحنش را عوض می کرد و با مادرش مثل بچه ها حرف می زد.
گاهی وقت ها مادرش که می آمد دم در شرکت، می رفت، دو دقیقه مادرش را می دید و برمی گشت، حتی اگر جلسه بود.
بچه ها تعریف می کردند زمان دانشجویی دکتر هم می خواست برود با مادرش می رفت. بهش می گفتیم «...بچه ننه».
📚 كتاب شهيد مصطفی احمدی روشن
ماشین سازمان در اختیارش بود!🕶
من هم سوار میشدم و با هم میآمدیم طرف تهران.🚘
عقب نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد.
رادیو را روشن کردم.📻
از پشت زد به شانهام.
«آقا، این رادیو مال شما نیست. این ماشین دولته، صداش هم مال دولته، تو که موبایل داری، هدفون بذار توی گوشت، گوش کن.»
از این تذکرها که میداد، به شوخی بهش میگفتم: «مصطفی با این کارها شهید نمیشوی!😁»
میگفت: «اتفاقاً اگر مراقب این چیزها باشی، یک چیزی میشوی.»🌱
🌷@shahedan_aref
خدایا! اگر روزی آمد که محبت علی (ع) را از من گرفتی، جان من در بدنم نباشد. خدایا حال میدانم که علی (ع) چرا چیزی را جز دل چاه برای درد دل انتخاب نکرد. خیلی چیزها را نمیتوان به هیچکس گفت؛ خدایا جان امام زمان (عج) را سالم بدار که او امید شیعه است. در طول ۱۴۰۰ سال شیعه را کشتند به خاطر مولایشان، به خاطر یک کلام “عشق چهارده تن” چرا؟!
🌷@shahedan_aref
هدایت شده از هر روز با شهدا
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹می گفت فقط آقا...
🌹 شهید #مصطفی_احمدی_روشن
🌷@shahedan_aref
یه داستان شنیدم دربارش:
در محل کارش خیلی پشتکار داشت و جدی بود و وقتش را تلف نمی کرد
دوستش تعریف میکنه، بقیه همکارانش بهش حسودی میکردند😖 و از اینکه مثل اون ها نبوده (با بگو و بخند و حرف زدن وقتش رو هدر نمیداده)حرصی بودن 😤
یه روز که مصطفی میاد سر کار میبینه میز و صندلیش 🪑رو برداشتن و میز و صندلی نداره
ایشون با کمال آرامش و متانت از آن به بعد رو لب پنجره 🪟میشینه و کار هاش رو انجام میده😔🙃
میتونم مقایسه کنم با خودم که یک روز رو هم حاظر نبودم بدون میز و صندلی و با مشقت کار کنم
داد میزدم و میگفتم باید برا من تهیه کنند وگرنه وظیفه من کار کردن نیست و انجامش نمیدم
یه داستان دیگه هم یادم میاد:
یکی از همکارانش 💼تنبلی میکرده و کارهاش رو ناقص انجام میداده
مصطفی با مهربانی😇 بهش تذکر میده که کارت رو درست انجام بده
اون فرد خیلی عصبانی🤬 میشه که چرا به من گفتی کارت رو ناقص انجام میدی
کار رو ول میکنه و میره 🚶♂
مصطفی یه مسافت خیلی زیادی رو دنبالش میره🚗 و با التماس🥺 بهش میگه به خاطر من کار مردم رو رو زمین نذار و برش میگردونه
چقدر تفاوت بین شهدا و انسان های عادی است
یکی اشتباه بکنه بعد تازه وقتی بهش بگی اشتباه میکنی قهر کنه و بذاره بره
یکی هم با اینکه کار درستی کرده و فقط تذکر داده بخواد خودش رو کوچیک کنه التماس کنه که بیا برگرد به خاطر مردم