eitaa logo
⁦(⁠@⁠_⁠@⁠)⁩2 vision
50 دنبال‌کننده
472 عکس
616 ویدیو
2 فایل
بِاَبیٖ أَنْتَ وَ اٌمیٖ یٰا اَبٰاعَبدِاللّٰه♡⁠‿⁠♡ دوتا دوستیم که خاطرات و داستان هامونو اینجا به اشتراک میذاریم🫂 البته کلیپ هایی که ببینیم و جالب باشه رو هم اینجا میذاریم🩷 ناشناسامون https://eitaa.com/myvision/1504 https://eitaa.com/myvision/2547
مشاهده در ایتا
دانلود
دم در ورودی برای گشتن خییلی شلوغ بود
ولی امام زمان قربونش برم یه نگاه خوشگلی بهمون کرد که همین که ما رسیدم یه در جدید برای خانوم ها باز کردند در نتیجه ما شدیم اولین کسایی که میگشتنمون😁
بعدم از وضو خونش عکس گرفتم چون خیییلی قدیمی بود و فکر کنم چند سالی میشد که درشو باز نکرده بودند من که همیشه فقط تو اون دستشویی شیکا رفته بودم🤷‍♂
بعدم دیگه رفتیم تو یکی از شبستان ها یکم استراحت کنیم یه کبوتر بالا سرمون بود هی نورا گفت نکنه چلغوز کنه گفتم نه بابا اینجا کبوتراش با ادبن ولی گویا این یکی جدید بود هنوز ادب یادش نداده بودند🕊🥺
تازه برا پیدا کردن شبستان نورا رو مجبور کردم بره از خادمه بپرسه طبقه بالاش کجاست در صورتی که اگه با چشم هم نگاه میکردی متوجه میشدی طبقه بالا نداره🤣🤣 خلاصه بچه کلی ضایع شد
بعد همینکه رسیدیم نورا یهو چادرشو درآورد هی گفت گرمه گرمه بعدم دوید رفت جلو بخاری حالا منو مامانمو میگی همینجوری با تعجب نگاش کردیم بعدم کلییی مسخرش کردیم و بهش خندیدیم♨️
ولی کلا یک ساعت خوابیدیم بعد گفتیم بریم از شبمون حداقل یه استفاده ای بکنیم رفتیم تو صحن جمکران خیییلی شلوغ بود ولی خب هنوز یکم جا پیدا میشد که بشینیم خلاصه یکم نشستیم یکم ایستادیم یکم شعار دادیم یکم گریه کردیم یکم پرچم تکون دادیم تا اینکه حوصله مون سر رفت
گفتیم بریم یکم تاب بخوریم بعد نورا گفت نبندند درو گفتم آخه بچه عاااقل نگاه کن ببین صحن در داره اصلا؟؟ گفت ااا راست میگیا ولی در نسازن براش؟ یکم چپ چپ نگاش کردم و به راهم وسط شلوغی مردم ادامه دادم رفتیم تاب خوردیم یکم مردمو دیدیم یکم آب خوردیم یه وضو هم گرفتیم بعد برگشتیم دیدیم جدی جدی برا صحن در ساختن😶😳
یکی از این نوار زرد های خطر کشیده بودند🚪 پشتشم از این طرف تا اون طرف خادم وایستاده نمی‌ذاره هیچکسی رد بشه رفتم به خادمه گفتم من مامانم نشسته برام جا گرفته من جا دارم بذار برم یکم نگاهم کرد گفت نه گفتم نگاه کن ما هیچی نداریم نه گوشی نه کیف اگه نریم گم میشیم دوباره نگاه کرد گفت نه
ماهم یکم وایستادیم یه نفر دیگه که اومد باهاش حرف بزنه نوار رو دادیم بالا و برو که رفتیم بعد که از خادمه رد شدیم فهمیدیم تااازه این یک مرحله از هفت خوان بوده
انقدررررررر شلوغ بود که جا برا یه مورچه هم نبود مردم عملا رو هم دیگه نشسته بودند من هی فکر میکردم خب اینا الان نماز صبح بشه چجوری می‌خوان به سجده برن چون واقعا هیچی جا نبود حتی برا یه مهر از هر جا هم که رد می‌شدیم یه خادم ایستاده بود راه رو بسته بود
ما هم اونننن جلو نشسته بودیم و کلی راه داشتیم منم هی استرس داشتم که نکنه نتونم برم پیش مامانم و وسایلم حالا اگه گوشی یا کیفامون همراهمون بود میگفتم به درک یه جا پیدا میکردم می‌نشستیم ولی هیچی دنبالمون نبود