امروز از هوش مصنوعی بله سوال پرسیدم دیدم وسط نوشتههاش یه چیز خیلی نظرمو جلب کرد اونم اینکه به آسمان گفت قلمرو ستارگان به نظرم خیلی تعریف متفاوتتر و قشنگتریه
وقتی ناشناس هی دو رو میبینم که همیشه بهش پیام میدن هم خوشحال میشم هم ناراحت
خوشحال ازینکه حداقل هستن کساییکه تو کانالش بهش اهمیت میدن و وقتی میگه نیاز داره به حرف زدن باهاش حرف میزنن و ناراحت بابت اینکه هیچوقت کسی به من تو ناشناس پیام نمیده 🥲
اومدم با گوشی فیلم بریزم تو کامپیوتر، تا با تیوی نگاه کنم ولی کامپیوترم سوخت :))
هدایت شده از 【桃花】
اونی شکلات شیری عریزم، در ابتدا بابت مهربونی و خوشقلبیت ازت ممنونم🥺 و در مرتبهی دوم اینکه منم خیلی دوست دارم که تو هم چنین فضایی رو داشته باشی☹️.
اونی جونم میدونی فکر میکنم اگه تو هم سعی کنی با ممبرا ارتباط نزدیکتری برقرار کنی، باعث میشه اونا هم احساس کنند یه پیوندی برقراره. منظورم اینه که گاهی باید یه موضوعی باشه که حرف زدن راجع بهش برای اکثریت جذاب باشه و این همون چیزیه که باعث گرم شدن و صمیمیتر شدن فضا و محیط میشه؛ حالا این موضوع میتونه غم آدمیزاد باشه، میتونه شادی آدمیزاد باشه یا حتی یه آهنگ و فیلم و سریال یا کتاب.
جرقهی نزدیک شدن ارتباط رو خود ادمین یه چنل میتونه روشن کنه و بعدش با همراه شدن ممبرا، اون جرقه تبدیل به یه نور بزرگ بشه که بشه چراغ پر فروغی برای خودت و ممبرا«:
نظر من که اینه، نظرت چیه، اوم؟
اینجا واقعی ترم
اونی شکلات شیری عریزم، در ابتدا بابت مهربونی و خوشقلبیت ازت ممنونم🥺 و در مرتبهی دوم اینکه منم خیلی
اممممم حق با توعه هی دو
منم بهش فکر کردم که باید چیزی باشه حرفی که تعامل طرفین رو برانگیزه ولی خب حرف زیاد زدم تو کانالم ... ولی....
حس میکنم ویس دادنات موثرتره حس صمیمیته رو زیادتر میکنه
اینجا واقعی ترم
تا صفحه ۳۴ #کتاب سفر به آنسوی دریاهاها:
از این ماجرا میشه درس گرفت چرا شرب خمر حرامه 🤌
اون زمانای قدیم پرتغالیای ورپریده استعمارگر دنبال راهی بودن بتونن برسن به هند، همون سرزمین رویاهاشون... ولی خب راهشو بلد نبودن.
تا اینکه یه روز یه دریانورد پرتغالی ورپرده ای بنام واسکو دوگاما پا میذاره به شرق افریقا که تجارتش دست تجار ایرانی و عرب بود.
گاما می دونسته اینا راه هند رو بلدن ولی دهنشون چفت و بست داره درز نمیدن. خلاصه که نقشه میچینه یه ضیافت برپا میکنه تو کشتیش و تجار رو دعوت میکنه، کلی هم شراب ناب میذاره سر میز به هوای اینکه اینا بخورن و مست شن و عنان از کف بدن و اسرار سفر به هند رو فاش کنن ولی خب متاسفانه همه اون تجار ایرانی و عرب، مسلمون بودن و لب به شرابها نمیزنن 🤣
این گامای خیر ندیده وقتی این صحنه رو میبینه و میفهمه نقشهاش نقش بر آب شده بازم از پا نمیشینه و میره دنبال میگرده تا بالاخره ازبین این مسلمونا یک بی قیدی رو پیدا کنه تا بتونه شراب رو بتوپونه تو حلقش و اسرار رو از زیر زبونش بکشه بیرون...
آیا موفق می شه؟!
بله که میشه... همیشه هرجایی یه نخاله پیدا میشه و از قضا یه تاجری رو گیر میاره بنام احمد بن ماجد که وقتی شراب ناب اروپا رو دید سر سفره عنان از کف داد و خورد و خورد و خورد تا اینکه مست شد و هرچی اطلاعات محرمانه بود از مسیر هند به اون گامای لاشخور لو داد و بعله ... بدین ترتیب بدمستی یک دریانورد لاابالی باعث آغاز استعمار هند گردید...
حالا اینکه گاما رفت هند چیکار کرد رو خودتون بخونید ولی مهم دو سال بعدشه که دوباره رفت هند اینبار تو مسافرتش با کشتی حجاج برخورد با ۳۸۰۰ تا مسافر زن و مرد و بچه، این کثافت وحشی هم اول دستور داد از مسلمونا باج بگیرن و بعد هم کالاهاشونو غارت کرد ( حیف اسم دریانورد برای این مرتیکه، دزد دریایی بوده) بعد هم کللللللل کشتی رو با آدما داخلش آتیش زد
😐😐😐😐😐😐😐
در حقیقت گاما این کارو کرد تا تو مذاکره با شاهزاده هند امتیاز بدست بیاره! (مقایسه شود با مذاکره کنندگان ما)
اسطورهای
Cheongryong (청룡) — اژدهای آبی
Baekho (백호) — ببر سفید
Jujak (주작) — ققنوس سرخ
Hyeonmu (현무) — لاکپشت و مار سیاه؛ نماد استقامت و محافظت
این چهار موجود، نگهبانان افسانهای چهار جهت در فرهنگ کره، چین و ژاپن هستند.