من بلدم چجوری حال خودمو خوب کنم ولی منتظر بودم ببینم تو یه تلاشی برای بهتر شدنم میکنی یا نه...
نمیدونم چطور بگم، انگار حالم خوب نیست
انگار یه کامیون زده بهم، انگار یکی پا گذاشته رو قفسه سینم.
همه چیز برام سنگین شده، فکر و خیال داره میخوره منو.
یادمه یه بار وسط دعوا داد زد گفت:انقد اخلاقت مزخرفه که هیچ کسی رو جز من نداری،احمق بود دیگه نمیفهمید انقد دوسش دارم که نیاز به دیگران ندارم،الان به اندازه موهای سرم رفیق خوب دارم،اونو دیگه ندارم، تو آخرین دعوا داد کشید گفت:انقد سرت با رفیقات گرمه که اصلا منو نمیبینی، نمیخواست بمونه دنبال دلیل میگشت.