من زیادی حساسم...
زود میرنجم،زود دلخور میشم،زود دلم میشکنه.
هر حرف،هر نگاه،هر سکوتی..
تو ذهن من هزار معنی پیدا میکنه.
اونقدر از زوایای مختلف بهش فکر میکنم که آخرش خودم،خودم رو خسته میکنم.
چیزهایی رو میبینم که شاید هیچکس حتی متوجهشون نشه.
همین ریزبینی،هم نعمت زندگیِ منه
هم بزرگترین عذابش.
زود عصبی میشم،
اما هیچوقت کینهای توی دلم نمیمونه.
انگار دلم بلد نیست کینه نگه داره.
کینه به دل گرفتن،هیچوقت زبانِ قلبِ من نبود.
بعضیا اسمشو میزارن لوس بودن،
بعضیها میگن زیادی احساساتیام...
اما هیچکس نمیدونه زندگی کردن با ذهنی که لحظهای خاموش نمیشه
و قلبی که از هر چیز کوچیکی زخم برمیداره،چقدر سخته.
زندگی برای من،مثل راه رفتن روی لبهی تیغه.
نه اونقدر بیاحساسم که چیزی نفهمم،
نه اونقدر قوی که هیچ زخمی درد نداشتهباشه.