من لباسامو تکراری می پوشم،
آهنگامو بارها گوش میدم،
فیلمامو دوباره می بینم،
همون غذای همیشگی رو سفارش میدم
چون از چیزی که واقعا دوستش دارم هیچ وقت خسته نمی شم.
واقعا خستهام.
از قیمتها خستهام، از غم دیماه خستهام، از ویپیانی که به زور میگیره خستهام، از ناامیدی و اضطراب هر روزم خستهام، از لباس هایی که دوسشون ندارم خستهام، از اینکه کاری از دستم برنمیاد خستهام، از اینکه آرزوهام آرزو میمونن خستهام.
رفت روی تخت و خوابید. غمش هم جای دیگری نداشت برود، کنارش دراز کشید و سپس باهم به سقف زل زدند ٌخاطرات همچون واگن های قطار جلوی چشمشان حرکت میکردند!