یه روز میفهمی که چرا انقدر سخت بود فراموشت کنم، چون من فقط خودت رو دوست نداشتم، تمامِ چیزایی که میتونست بینمون اتفاق بیوفته رو هم دوست داشتم، تو هیچوقت مالِ من نبودی، ولی توی ذهنِ من؛ صدبار باهم زندگی کردیم. شاید برایِ همینه که هنوز دلم میگیره، من از یه آدمِ جدا نشدم؛ از یه آیندهای جدا شدم که هیچوقت فرصت نشد واقعی بشه.
بعضیوقتا آدم وقتی ناراحته گریه نمیکنه. ولی کلید و وسایلش رو جا میذاره، لیوان از دستش میافته، به یه نقطه خیره میشه، چاییش سرد میشه و وقتی باهاش حرف میزنی میگه: ببخشید نفهمیدم، میشه یه بار دیگه بگی؟