دوست داشتم امشب همون شبی بود که
امتحانِ سنگینِ فردا با استادِ بیمنطقم،
نمیذاشت بخوابم..
همون شبی که کلی مهمون داشتیم و حالا تازه رفته بودن.
همون شبی که تنها تو اتاق نشسته بودم،
جلوم پیشدستیِ خیار، شلیل و شیرینی بود،
منتظر بودم کتری جوش بیاد، چایی بریزم و
حساب کنم چند صفحه مونده و
چقدر میتونم بخونم ..
°
°
@naahiit
فردا روزی که مُردم، خدا نشانم میدهد
پشتِ همهی آن درهایی را که سماجتم بازشان کرد و
بهتر بود اگر باز نمیشدند ..
°
°
@naahiit
بله، به تو احتیاج دارم؛
زیرا تو تنها کسی هستی که
میتوانم درمورد رنگِ یک ابر با او صحبت کنم.
ولادیمیر ناباکوف
°
°
@naahiit
به دشت فکر میکردم،
به بلندای درختها،
خانههایی که کنار هم سر خم کردهاند،
ابرها و
نوری که به آسمان پاشیده بود.
به تو هم فکر کردم
تویی که جایی میانِ آخرینِ گلبرگِ سرخِ دشت گم شدی و
بودنت خاطرهای شد شیرین..
°
°
@naahiit
برای من شاید بزرگ شدن همون وقتایی بود که
خواستم چیزی بگم اما بهتر بود نگم و
پایِ سینک حرفامو بشورم !
°
°
@naahiit
ـ پس از یک عمر دوری دیدَمت با دیگری ای دوست
مرا نشناختی؟ باشد، تو را نشناختم من هم ..
فاضل نظری
Sirvan Khosravi @RozMusic.comSirvan Khosravi - Ghabe Akse Khali.mp3
زمان:
حجم:
9M
•تا ابد و تا همیشه برایِ هرروزِ پاییز•
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
•تا ابد و تا همیشه برایِ هرروزِ پاییز•
اینطور که یه فلش به شقیقهی سمتِ راستم وصل میشه
و همهی تصاویر درست مثلِ
یه ویدئوی چهار دیقه و سیونه ثانیهای پخش میشه!
من صندلیِ عقب کنارِ پنجره نشستم.
بابا میرونه و به این موزیک که رسید صدارو زیاد کرده.
مامان ساکت نشسته و
حانیه سرش به پنجرهی کناریش تکیه داده شده،
ترجیحا حوالیِ دو تا چهارِ عصره و
ما مسیرِ پُر پیچ و خمِ
کنارِ کیمهی باباجون و زمینِ سبزشو میگذرونیم
اینجاست که من بیادِ مامانجون بلند میخونم:
نمیدونی
بعدِ رفتنت چی شد!
حتی آسمون ابری شد
میدونم برنمیگردی
ولی خب ایکاش میشد..
°
°
@naahiit
- میدانی
من مجبورم موفق شوم
وگرنه همهی آن رنجهایی که تابهحال کشیدهام،
فقط رنج بودهاند!
ویکتور فرانکل
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
یادمه اول دبیرستان، سر کلاس فیزیک داشتم راجعبه طولانی بودن روزای مدرسه غُر میزدم به بغلدستیم.
معلممون شنید و از پشت عینکِ همیشه آویزون به نوکِ دماغِش گفت: «روزا طولانین، ولی سالها نه!»
من اینطوری بودم که این چه چرتی بود این گفت؟!
چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۲۸ سالمه!!
*امینَم؛ فلیکِر*
@farsitweets
تو روزایِ صورتیِ ده دوازده سالگی، دنیا بود و راحتیش.
تیتراژ آخرِ سریالِ فاصلهها که میرسید،
بلند میخوندیم: همیشه لحظهی آخر خدا نزدیکتر میشه..
الان ولی فکر میکنم
شاید به واسطهی همون بلند خوندنا بود که
این روزا، هر روزش برام لحظهی آخره و
تو نزدیکتری!
°
°
@naahiit