eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
823 دنبال‌کننده
95 عکس
2 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
دوست داشتم امشب همون شبی بود که امتحانِ سنگینِ فردا با استادِ بی‌منطقم، نمی‌ذاشت بخوابم.. همون شبی که کلی مهمون داشتیم و حالا تازه رفته بودن. همون شبی که تنها تو اتاق نشسته بودم، جلوم پیشدستیِ خیار، شلیل و شیرینی بود، منتظر بودم کتری جوش بیاد، چایی بریزم و حساب کنم چند صفحه مونده و چقدر می‌تونم بخونم .. ° ° @naahiit
فردا روزی که مُردم، خدا نشانم می‌دهد پشتِ همه‌ی آن درهایی را که سماجتم بازشان کرد‌ و بهتر بود اگر باز نمی‌شدند .. ° ° @naahiit
بله، به تو احتیاج دارم؛ زیرا تو‌ تنها کسی هستی که می‌توانم درمورد رنگِ یک ابر با او صحبت کنم. ولادیمیر ناباکوف ° ° @naahiit
به دشت فکر میکردم، به بلندای درخت‌ها، خانه‌هایی که کنار هم سر خم کرده‌اند، ابر‌ها و نوری که به آسمان پاشیده بود. به تو هم فکر کردم تویی که جایی میانِ آخرینِ گلبرگِ سرخِ دشت گم شدی و بودنت خاطره‌ای شد شیرین.. ° ° @naahiit
• خدا جای حق نشسته‌ ..
برای من شاید بزرگ شدن همون وقتایی بود که خواستم چیزی بگم اما بهتر بود نگم و پایِ سینک حرفامو بشورم ! ° ° @naahiit
ـ پس از یک عمر دوری دیدَمت با دیگری ای دوست مرا نشناختی؟ باشد، تو را نشناختم من هم .. فاضل نظری
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
•تا ابد و تا همیشه برایِ هرروزِ پاییز•
اینطور که یه فلش به شقیقه‌ی سمتِ راستم وصل میشه و همه‌ی تصاویر درست مثلِ یه ویدئوی چهار دیقه و سی‌ونه ثانیه‌ای پخش میشه! من صندلیِ عقب کنارِ پنجره نشستم. بابا می‌رونه‌ و به این‌ موزیک که رسید صدارو زیاد کرده. مامان ساکت نشسته و حانیه سرش به پنجره‌ی کناریش تکیه‌ داده شده، ترجیحا حوالیِ دو تا چهارِ عصره و ما مسیرِ پُر پیچ و خمِ کنارِ کیمه‌ی باباجون و زمینِ سبزشو میگذرونیم اینجاست که من بیادِ مامانجون بلند می‌خونم: نمیدونی بعدِ رفتنت چی شد!‌ حتی آسمون ابری شد می‌دونم برنمی‌گردی ولی خب ای‌کاش می‌شد.. ° ° @naahiit
- می‌دانی من مجبورم موفق شوم وگرنه همه‌ی آن رنج‌هایی که تا‌به‌حال کشیده‌ام، فقط رنج بوده‌اند! ویکتور فرانکل
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
یادمه اول دبیرستان، سر کلاس فیزیک داشتم راجع‌به طولانی بودن روزای مدرسه غُر می‌زدم به بغل‌دستیم. معلم‌مون شنید و از پشت عینکِ همیشه آویزون به نوکِ دماغِش گفت: «روزا طولانین، ولی سال‌ها نه!» من اینطوری بودم که این چه چرتی بود این گفت؟! چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۲۸ سالمه!! *امینَم؛ فلیکِر* @farsitweets
تو روزایِ صورتیِ ده دوازده سالگی، دنیا بود و راحتیش. تیتراژ آخرِ سریالِ فاصله‌ها که می‌رسید، بلند می‌‌خوندیم: همیشه لحظه‌ی آخر خدا نزدیک‌تر میشه.. الان ولی فکر می‌کنم شاید به واسطه‌ی همون بلند خوندنا بود که این روزا، هر روزش برام لحظه‌ی آخره و‌ تو نزدیک‌تری! ° ° @naahiit