النَّــحیط | فاطمه کاشانی
•تا ابد و تا همیشه برایِ هرروزِ پاییز•
اینطور که یه فلش به شقیقهی سمتِ راستم وصل میشه
و همهی تصاویر درست مثلِ
یه ویدئوی چهار دیقه و سیونه ثانیهای پخش میشه!
من صندلیِ عقب کنارِ پنجره نشستم.
بابا میرونه و به این موزیک که رسید صدارو زیاد کرده.
مامان ساکت نشسته و
حانیه سرش به پنجرهی کناریش تکیه داده شده،
ترجیحا حوالیِ دو تا چهارِ عصره و
ما مسیرِ پُر پیچ و خمِ
کنارِ کیمهی باباجون و زمینِ سبزشو میگذرونیم
اینجاست که من بیادِ مامانجون بلند میخونم:
نمیدونی
بعدِ رفتنت چی شد!
حتی آسمون ابری شد
میدونم برنمیگردی
ولی خب ایکاش میشد..
°
°
@naahiit
- میدانی
من مجبورم موفق شوم
وگرنه همهی آن رنجهایی که تابهحال کشیدهام،
فقط رنج بودهاند!
ویکتور فرانکل
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
یادمه اول دبیرستان، سر کلاس فیزیک داشتم راجعبه طولانی بودن روزای مدرسه غُر میزدم به بغلدستیم.
معلممون شنید و از پشت عینکِ همیشه آویزون به نوکِ دماغِش گفت: «روزا طولانین، ولی سالها نه!»
من اینطوری بودم که این چه چرتی بود این گفت؟!
چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۲۸ سالمه!!
*امینَم؛ فلیکِر*
@farsitweets
تو روزایِ صورتیِ ده دوازده سالگی، دنیا بود و راحتیش.
تیتراژ آخرِ سریالِ فاصلهها که میرسید،
بلند میخوندیم: همیشه لحظهی آخر خدا نزدیکتر میشه..
الان ولی فکر میکنم
شاید به واسطهی همون بلند خوندنا بود که
این روزا، هر روزش برام لحظهی آخره و
تو نزدیکتری!
°
°
@naahiit
اوقاتی بر آدمیزاد میگذره که بزرگترین آرزوش
اینه که کاش چیزی حس نمیکرد!
°
°
@naahiit
دوستش داشتم؛ همین.
مشکل از همینجا بود. او خودش را دوست نداشت.
°
°
@naahiit
• زندگی چه ارزشی داره اگه راهی رو نری که
میتونه تورو به بهشت برسونه؟
- من مردِ عمودیِ زمین بودم و امروز
از مرحمتِ عشق ببین زاویهام را !
امید صباغنو
شاید روزی ازدواج کردیم و بچههایی داشتیم ..
که شبیه من اگر باشند شاعر میشوند و
شبیه تو اگر، شعر..
عربیات
°
°
@naahiit