هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
- لعنت خدا بر ظالمان و اماننامههایشان
• به حیرتم زِ چه عالم بهَم نمیپاشد
به رویِ نیزه نشسته تمامِ باورِ زینب
من از اون دسته آدمها بودم که بیانِ دلخوریم،
تو رو دلخور تر میکرد!
°
°
@naahiit
سخت، کم حرف و اغلب پر از فکر بودم.
کسی باید پیدا میشد تا محتویات ذهنِ آشفتهام را
پهن کند، رویَش پودرِ دستی بپاشد و بنشیند به چنگ زدن!
خوب که تمیز شد و چرکهایَش مُرد، بچلاندَش؛
دنبال آفتاب بگردد و رو به سینهی آفتاب، آویزانَش کند.
بعد بنشیند، استکان چایی بریزد و خوب نگاهم کند.
منِ پُرحرفِ کم گفتگو را !
°
°
@naahiit
دلتنگی پیچکی بود که دست دورِ گردنمان انداخت،
درآغوشمان کشید و خیالِ رهایی نداشت!
°
°
@naahiit
تو اینجایی و نمیبینَمت.
غم ندیدنت است که جمعه را نارنجیِ غروب کرده!
°
°
@naahiit
به هر قیمتی و بابتِ هرچیزی نه؛
اما تجربه کن.
تجربه کن و نترس اگر بهت بگن نتونستی.
°
°
@naahiit