eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
764 دنبال‌کننده
148 عکس
4 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم ۱ حالا روی یکی از همین صندلی‌های ردیف شده‌ی حیاط حرم نشسته‌ام. هوا مطبوع است و آفتاب ت
الرسائل: رقم۲ عراقی‌ها حرف‌های زیادی برای زدن دارند. حرف‌های بسیاری که گوش می‌خواهد و راهِ طولانی؛ از ما که برایشان گوشی در نیامد، راه را حواله‌شان کردیم. حالا که می‌نویسم، راننده‌‌ی میان‌سالِ عراقی با آن کلاه آفتابی و دشداشه‌‌ی چرک‌مُردَش‌، یک گوشِ هنذفری را در گوشش چپانده و یک ریز صحبت می‌کند! از چه می‌گوید و با که می‌گوید و چرا پشت خطی کلمه‌ای به زبان نمی‌آورد نمی‌دانم اما چرا این حرف‌ها تمام نمی‌شوند؟ حرف‌هایشان هم مثلِ آفتاب‌شان است، کش‌دار و خسته کننده و سمج. جمله‌جمله‌اش دمِ مغزِ مسافر مثلِ رادیو عمل میکند و تنها حسنش به این است که خاطره‌ای می‌شود برای سردیِ زمستانِ تهران. صندلی‌های جلو‌یی‌ام را پیرمرد و پیرزنی کرمانی نشسته‌اند. اینکه بگویم مظلومیت و سادگی از سر و رویشان می‌ریزد، متوجهتان می‌کند که چه اندازه مظلوم و ساده هستند؟ پیرمرد چشم‌هایش زحمت‌کشیده و ساکت است.‌ چیزی از چشم‌های مظلوم سرتان می‌شود؟ پیراهن چهارخانه‌ای پوشیده، قد متوسطی دارد و وسطِ سرش خالی‌ست و تا دلتان بخواهد سوختگی و آفتاب خوردگی، پشت گردن و گوش‌هایش را سیاه کرده. شانه‌هایَش افتاده و مهربان است. افتاده و نحیف و غمگین. خانمش محترم و موقر است. چادری رنگی و طرحدار به سر دارد. از همان چادرها که مامان دمِ در آویزان کرده که اگر سر زده زنگِ در را زدند سر کنیم یا وقتی مهمانی آمد و چادر خواست، از قفسه‌ی کنارِ میز تلویزیون یکی را برداریم و به مهمان بدهیم. بهِمان چند تکه نانِ خشکِ چیپسی تعارف کردند، کنار چای عراقی عجیب ترکیب دلچسبی شد‌؛ درست به دلچسبیِ لهجۀ‌شان. حسین با گوشه‌ی چشم به آن دو اشاره کرد و کنارِ گوشم گفت: من و توییم بیست سالِ دیگه. به بیست سالِ بعد فکر کردم. به بچه‌هایم که با ما نیستند و به حسین که کاش وسط سرش خالی نشود! رسیدیم دیگر، باید پیاده شویم. نجف هم گرمایِ سخت اما دلپذیری دارد. کوله‌ام را روی دوشم تنظیم می‌کنم که راننده گوشی‌اش زنگ می‌خورد.. فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵ ° ° @naahiit
• تا صحنِ نجف پر زدم ..
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۲ عراقی‌ها حرف‌های زیادی برای زدن دارند. حرف‌های بسیاری که گوش می‌خواهد و راهِ طولانی؛ ا
الرسائل: رقم۳ رو به پدر بودم با همان ابهت و محبتِ همیشگی‌اش. به مَـن یَـمُت یَرَنـي فکر میکردم، نوبتِ خودم و چگونگیِ این دیدار! همه‌ی فکر هایم را نگاه کردم و حرف‌هایی را گفتم که تنها به بابا می‌توان گفت. سلامِ همه‌ی آدم‌های دلتنگ و سائلی را دادم که مسئلاتِ بزرگ‌ِ نگفته‌‌ای داشتند و آرزوی دیدار. زیارت‌نامه‌‌ی بلندی خواندم که اول سلامش به نبیِ عزیزمان بود و ختامش سلام بر آدم و نوح. چه جای عجیبی‌ست و چه ماجرای عجیبی دارد نجف. البته شکوائیاتی داشتم، گله‌هایی آبکی از این و آن که خدا می‌داند حالا که بهش فکر می‌کنم خجالت می‌کشم. شده بودم مثل آن مردی که از تعدادِ تارِ موهایِ تو سرش از علـی پرسید! آدم هم خیلی وقت‌ها نمی‌داند کجا ایستاده و چه می‌خواهد و بچه بازی‌اش می‌گیرد. چندین بار دوربین را تنظیم کردم تا عکس خوبی بشود، آبِ وضو و آبِ وقتِ تشنگی‌ام‌ را جلوی پام گذاشتم و عکس‌هایی گرفتم که نه خیلی خوب اما چاره‌‌ی وقت دلتنگی‌ست، بهرحال تنها خاطره‌‌ی مشترکی‌ست که من و پدر باهم داریم.. فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵ ° ° @naahiit
حسینِ‌بنِ‌علیِ عزیزم، ببخش لذت این کباب‌های ریحان پیچ شده‌ی مشایه را، این آب‌طالبی‌های تگریِ جگر خنک کن را، این آب‌های خنکی که به سر و رویِمان می‌پاشند، سیر بودیم که از گرسنگیِ بچه‌هات یاد کردیم و تشنه نبودیم وقتی آفتاب مغزِ سرِمان را سوزاند و یادمان آمد عباس کفیل بود و آب به شما نرسید .. ° ° @naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۳ رو به پدر بودم با همان ابهت و محبتِ همیشگی‌اش. به مَـن یَـمُت یَرَنـي فکر میکردم، نوبت
الرسائل: رقم۴ تو که هیچوقت اینجا نبودی، حالا چقدر جایَت خالی‌ست. می‌بینمت و گریه‌ام می‌گیرد عزیزم. کاش یکی این وسط‌ها دلش برای صدایَت تنگ می‌شد و پخشَش می‌کرد. آن پیرزن عراقی چرا وقتی به تو رسید، دست به صورتَت کشید و انگار که ضریح را می‌بوسد، رویَت را بوسید؟ جوانانِ ابرو برداشته‌‌ی عراقی و راننده‌های گُر و گُر سیگار کشیده‌شان چرا عکس‌هایَت را پلاکارد کرده، سرِ دست گرفته‌اند و پشتِ شیشه‌‌ی وَن‌هایشان گذاشته‌اند؟ آن پیرمردِ عرب که به موکبش دعوتمان کرد و همبرگری داد دستمان بوسیدنی، کنار گوشِ دخترکش چه گفت که او با آب و تصویرِ دلتنگ‌کننده‌ای از شما پیش ما رسید؟ لبخند‌هایَت کجا رفت و گم شد و پنج‌ماهی می‌شود که پیدایش نیست؟ اینجا چقدر نزدیک‌تری و چقدر تصویرِ چشم‌هات بینِ گرمای سوزانِ عراق، دل را خنک می‌کند. می‌بینَمت مچاله می‌شوم. بگو اگر به حسین برسم بویِ تورا می‌گیرم؟ فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵ ° ° @naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۴ تو که هیچوقت اینجا نبودی، حالا چقدر جایَت خالی‌ست. می‌بینمت و گریه‌ام می‌گیرد عزیزم. ک
الرسائل: رقم۵ دیگر کفِ دمپایی‌هامان لِخ لِخ می‌کرد و مای بارد و دوغ و آن آبمیوه‌های رنگی کارساز نبود. تشنگی به چند قدمیِ گنبدِ عباس رسیده بود تنها با دیدنش بود که رفع می‌شد. سر به زیر انداخته بودم. عباس هنوز هم سپر است و محامی، باید در کمال تواضع او را دید. دست را رویِ سینه‌ام گذاشتم، دور بود و در آن گرما درخشنده. چه باید می‌خواستم از مردی که حسین خواست فدایش شود؟ اصلا مگر باید چیزی می‌خواستم؟ مگر نیامدیم که سلامی داده، عرض ارادتی کنیم و برگردیم؟ چقدر کوتاه بود این دیدن و چقدر خنکای مطبوعی داشت ورودیِ ضریحِ طلایی رنگش. همان‌جا ایستادم و چند خطی زیارت‌نامه خواندم و از همه یاد کردم و اسم بردم و صلوات فرستادم. خودم گم بودم. زیارت ام‌البنین خواندم و زینب، خیلی گریه کردم و دستمالم خیس شد، مچاله و اندازه‌ی گردویی. زیر پایم انگار کوره روشن بود و رطوبتِ مه پاش‌ها دست‌هایم را نوچ کرده بود. همان‌جا نماز ظهرم را خواندم. رو به ورودی‌ای که بر طاقِ بالاسرش نوشته: -السلام‌علیك‌یا‌مَـن‌وَفـیٰ‌ببیعتـه- فرصتی نبود، قدرِ دیدن هم فرصت نبود چه برسد به آرزوی دل که می‌خواست در حرم حسین جامعه کبیره بخواند، با ناحیه مقدسه اشک بریزد و بعدش فقط بنشیند و در بهشت بودن را ذخیره‌ی تبعیدگاهش در تهران کند! باید بلند می‌شدم. زیارت اربعینم را گذاشته بودم رو به مرمل‌بالدماءِ پارچه‌نویس شده‌‌یِ بالای ضریحِ حسین بخوانم. قلب آدم‌ها را جایی کنجِ سینه‌ جا داده بودم و باید می‌رساندمشان به صاحبش. چه سلام‌ها و مناجات‌ها و بیادم باش‌‌ها که نداشتم! از آقاجون گرفته تا کاظمِ لپ‌چاقالو‌ی عمودِ ۱۲۲۰ که ما را به خانه‌ی ساکت و بزرگشان برد و گفت تبرید موجود. از خودم باید به حسین چه می‌گفتم؟ چه بودم وقتی باز‌هم حسین خواسته بود اینجا باشم! چقدر آشفته و خاک‌آلود بودم، تازه جایی بینِ مسیر زد و آبدو‌غ خیارِ دخترکی هم به سر و صورت و لباس‌هایم پاشید‌! نورٌ علی نور بودم. اشک بودم و خستگی و بی‌سامانی. همانطور بودم که بابا می‌گفت. همانطور نزار و بهم ریخته. همه‌اش قدرِ یک زیارت اربعین و سه تا نمازِ دورکعتی مهمانِ حسین بودم. باز هم باید می‌رفتم. دست رویِ سینه گذاشتم، تا کمر خم شدم و کیسه‌ی آن‌همه حرف و فکر و به‌درنخوری‌هایم را همان گوشه‌ که خادمی ایستاده بود و یک ریز حرّک زائر می‌گفت خالی کردم. کِی وداعِ با حسین راحت بود که این‌بار باشد؟ سرِ این‌همه دلتنگی سلامت عزیزم .. فاطمه کاشانی‌/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵ ° ° @naahiit
بعد از همه‌ی آن چند روزِ خوب، تو بگو بلندم کردند و باز هم انداختنَم وسطِ برزخ. دوباره کِی بشود وقت خواب صدایِ بلندگوی مرکز مفقودین را بشنوم معلوم نیست! ° ° @naahiit