eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
764 دنبال‌کننده
148 عکس
4 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
ببین، نمی‌تونی باور کنی چقدر کتابِ خوبیه! تو متروام و منو با خودش برده به روزایی که نورِ آفتاب و گرد
قرار بر این بود بیام و از این کتاب بگم؛ چه روزی بهتر از امروز برایِ از امیـن گفتن؟! از تمامِ سطوری که می‌خوندم فقط یه جمله تو ذهنم داشتم که: _الّٰلهُمَّ نَشکو إلیكَ فَقْدَ نبیِّـنا_ و کاش کسی بود و همون‌طور نزدیک، به محمدِ عزیز می رسوند که دوستش دارم! کتاب حزن‌آلود، لطیف و دلتنگ کننده‌ای بود. باهاش اشک ریختم، کتاب رو بستم و فقط فکر کردم. باهاش لبخند زدم، حسرت خوردم؛ و ناراحت شدم که چنین کتابی با این حجم از زیباییِ نگارشی و روایی تا این حد گمنام و ناشناخته‌ست. باید نشست و با همه‌ی آدم‌های شناخته و آشنای این زندگی یا ناآشنا و گذرای این زندگی، از دوست داشتنِ امین گفت! نویسنده‌ بقدری ماهرانه تموم مستندات تاریخی رو شرح داده که به دستِ فراموشی سپرده نمیشه و سیر منظمی از وقایع تاریخی رو پیش چشم خواننده ترتیب داده. قصه از حامیانِ عزیز و بلندمرتبه‌ی پیامبر روایت‌شده و هم‌پایِ رسول _علی(ع)_ که حضورش نه شاید تو سطر به سطر ماجرا بصورت علنی، که کاملا مشهوده و حس می‌شه! از عبدالمطلب گفته و مقامِ علی. از ابوطالب و جایگاهِ رفیع علی. از حمزه و دریایِ بیکران علی و از جعفر و چشم‌های علی! وقتی به اینجای نوشته‌م میرسم کسی کنارِ گوشم میگه: قسم به وعده‌ی شیرینِ مَـن یَمُت یَرَنــي که ایستاده بمیرم به احترامِ علــي.. ° ° @naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
مرگ که به پیشانی‌ام رسید خودت را برسان. اگر خواستی حتی زودتر! ° ° @naahiit
_ مرگ هیچوقت خبرم نکرد. و من همه‌ی این یازده روزِ گذشته، با اشک‌هایی رو‌به‌رو بودم که مچاله‌ام کرد و کاری ازم ساخته نشد..
• به تو حاصلی ندارد غمِ روزگار گفتن..
خدای من این حرف قلبیِ قلبیِ پیشت بمونه که از عمر من بگیری و به عمر مامان بابا اضافه کنی. ° ° @naahiit
زندگی چی بود اگه بخشِ سرخ کردن، دم کردن، مزه‌دار کردن و پختن نبود؟! ° ° @naahiit
غم که نه، اما زیر بغلم را که نگاه می‌کنم همه‌اش فکر چپانده شده! کجا می‌خواهم ببرم همه‌شان را؟ پزِ چه را می‌خواهم بدهم؟ جایزه‌ای چیزی مگر می‌دهند؟ من حتی به سرم هم فکر می‌کنم. به روزی که بشکافندَش. تو فکر کن که چقدر کلمه ازش بیرون بریزد! کلمه با هوایِ سرد و مه‌گرفته‌ی ییلاق. کلمه با آبنبات‌های بنفشِ سکینه‌خانم. کلمه با وانتِ کره‌ای و سفید رنگِ بابا. کلمه با ناخن‌های ریز و حلقه‌ی طلایی رنگِ مامان. کلمه با تسبیحِ درشتِ حاج حسین کاشانی. کلمه با ریز‌برف‌هایِ روزِ عقدِ حرم. سرم را که بشکافند بویِ خوب می‌دهد. عطرِ مریم می‌دهد. دلتنگی، دلشوره و دندان به جگر گرفتن، بویِ خوب میدهد.. ° ° @naahiit
• روحِ من گاه از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد..
بعد که حرف‌هایم را از آن اتفاق نفهمیدی؛ با خودم گفتم خوب شد خدا همه‌اش را دید! ° ° @naahiit
امروز و تو این هوایِ بوسیدنی، به سیب‌چینی گذشت:) قراره رُب بشن. باورت میشه؟ ° ° @naahiit
• چای یعنی گفت‌وگو، یعنی مردم هنوز حوصله دارند باهم بنشینند.