من همونیام که اگر توی جمع، حرفت به هر دلیلی نصفه موند، میگم خب؟ داشتی میگفتی..
°
°
@naahiit
_ ولی چشمانش را به من انداخت و احساس کردم لبخند محوش دارد مرا مانند قندی که در استکان چای داغ افتاده است ذوب میکند.
📚سرزمین پرتقالهای غمگین
°
°
@naahiit
اذان شده که میگم.
نه فقط به تو، که هزار باره به خودم گفتم.
برا نمازات ارزش قائل شو. حوصله کن. بدون داری چی میگی و رو به کی وایسادی!
°
°
@naahiit
این کتاب داره روزهای آخرِ ورق خوردنش رو میگذرونه!
تمامِ این مدت به عمد آروم آروم خوندمش که روزهامو باهاش کِش بدم؛ و خب حیف که پاییز تو راهه و من نتونستم کاکائوهایِ داغِ ماری به دزیره رو تو سرما حس کنم..
°
°
@naahiit
• گفتی که
در فراقم زحمت کشیدهای تو!؟
مُردم هزار نوبت،
زحمت کدام باشد!؟
• همیشه میگم "دیگه کاریه که شده"
ولی خدایی این چه کاریه که شده آخه!
از اینجا که نشستم، یادِ مامانجون بخیر..
یادِ روزهایی که بلندیهای بادگیر بینِ عطرِ چایی هلدار و حرفای خوبِش، خاطره شد و هوا همنقدر لطیف و آروم بود. در واقع دوست داشتم میشد عطرِ آسمونِ صاف و آبیِ دمِ غروبِ الان رو براش ارسال کنم!
°
°
@naahiit
زندهباد دوستیهای پُرحرفِ پرلبخند
آدمهای سالم با دستهایی گرم و
خاطری که با آنها به آسودگی میرسد..
°
°
@naahiit
قدرتی که آهنگها برای تجدید خاطرهها دارن، به گریه میندازتم!
°
°
@naahiit