کتابها گمم میکنند.
میروم و دور میشوم از دنیا.
لغات میبلعندَم و فکرم خالی میشود.
کتابها خوبند. خیلی خوب!
°
°
@naahiit
روندِ زندگیِ معمولیِ ما آدمها در صفحاتِ مجازی،
برایَم مضحکهای تلخ و گریهآور است.
هرچند خدا را شکر که خوبیم، بعضاً میخندیم و
چایِ عصرگاهیمان ترک نمیشود اما،
دنیا دردی را به خود میبیند که قلبِ آدم را میچلاند و
خون ازش چکه میکند!
زهر است و اشک راهِ خود را به چشم باز میکند که
کودکی در شنزار به جستجویِ آرد بگردد و
ما گوشهای ساکت بنشینیم،
پیمانهای برنج خیس کنیم و یک قاشق از آن را
نتوانیم به آن کودک برسانیم!
غزه از گرسنگی میمیرد
°
°
@naahiit
خدا رو شکر کن اگر از آدمهایِ
منصف، خیرخواه، خدا شناس و دلسوز،
دور و اطرافِت داری.
هیچ چیز به اندازهی وجود این آدمها
خیالتو راحت نمیکنه.
°
°
@naahiit
خدا دستهایی دارد که وقتی
بیحوصله و درهَمی به شانههایَت میرسند..
°
°
@naahiit
نرم بود، لطیف، خوشبو و بسیار دوست داشتنی.
بی هیچ اتفاق خاص یا گرهِ کوری؛
روندِ عادیِ زندگیِ یک زن، تابآوریش و
شیرینیِ اوقاتی که برایِ خودش می سازه..
تمامِ لحظاتی که میشِنیدمش حالم خوب بود و
همزادپنداریِ گاه و بیگاهم با کلاریس، لبخند رو لبام میآورد.
که اگر خواهانِ چنین عواطفی هستی،
خوندن یا شندینش رو شروع کن.
°
°
@naahiit
• هروقت دلم میشکنه میرم میدواَم..
وقتی میدویی بدن آب از دست میده و
دیگه به راحتی گریهت نمیگیره!
به قولِ بابا که:
اگر مختار امشب تموم شه و فردا شب دوباره از اول شروع شه، من بازم میبینم!
°
°
@naahiit
دوستی یعنی اینکه من بی هیچ تردیدی تو را
شایستهی آن میدانم که امانتدارِ بخشی از
آبرویِ من باشی.
احمد خالد توفیق
°
°
@naahiit
این روزها هیچچیز در مخیلهام نمیگنجد..
تنها دلم میخواهد نوجوانی پانزده شانزده ساله بودم؛
پاییز باشد،
جورابِ پشمی بپوشم و کفِ پایم را تکیه بدهم به بخاری،
شب باشد،
با مامان منتظر باشیم تا بابا از سرکار برگردد،
شام، کباب تابهای با گوجهی سرخ شده داشته باشیم و
دل دل کنم تا فردا برسد،
از مدرسه برگردم و مامان که خانهی همسایه باشد،
تلفنی با زهرا راجع به سریالِ جدیدِ
لیمینهو صحبت کنم!
°
°
@naahiit
بالاخره باید به یه دستاویزی چنگ بزنی که
گرفتگیِ غروبِ جمعهت رو بشوره ببره!
°
°
@naahiit
آدمها درگیرِ مکافاتِ خودشونن.
کسی اینجا نیست تا یه لیوان آب پرتقال دستت بده و
بگه فدایِ سرت.
خودتی که باید دستِ خودتو بگیری ..
°
°
@naahiit