«°°قافله ی عاشقی°°»
نفر اول منطقه در رشته ی داستان نویسی شدم😶 بیاین تبریک بگین🤭🤥😁
منم نفر اول داخل رشته دعا خوانی شدم
«°°قافله ی عاشقی°°»
جمعه،۸خرداد ۱۴۰۵ تولدشون تو آسمونا مبارک💔❤️🩹 شهیده ریحانه سادات ساداتی ارمکی شهیده حانیه سادات ن
یعنی میشه دعایی که کردین واسه روز تولدتون دعای شهادت ما باشه
منو حانیه سادات هروقت تو قطعه چهل و دو از مزار ریحانه سادات رد میشدیم میگفت ببین ریحانه هم هشت خرداده
تولد منو شهید یکیه ..💔
_بهنقلازرفیقشهیدۀ_
بچه ها از دختر عموی هانیه سادات و رقیه سادات پرسیدم که
« وضعیت پیکر ها چطور بود؟»
.....💔🫀
گفتن که...
پیکر هردوشون تکه تکه بود💔:)
شادی روحشون صلواتی ختم کنید
«°°قافله ی عاشقی°°»
گوشی ریحانه سادات که پیدا شد... این جمله دل یه جماعتو آتیش زد : « به یمن آمدنت تازه کن جهان مرا »
اینکه از اون بالا داری نگاهمون میکنی چه حسی داره ریحانه سادات
«بسم رب الشهدا والصدیقین »
یاٰ عِمادَ مَن لّا عِمادَ لَهْ✓
نام رمان:«مثل حانیه»
پارت اول
🖤✨🖤✨🖤✨🖤✨
_بابا،میشه یکم تندتر بریم؟
+نه بابا جان خطرناکه!
_بابا خطرناک یعنی چی؟
محمد: یعنی میریم ته دره و میمیریم
بابا:عه محمد این چه حرفیه؟
نه زینبم نمیمیریم
ادامه داد:
خانوم یه آجیل و میوه نمیدی بهمون؟
مامان لبخند زد و چشمی گفت و بعد کیسه ای که توش پر از آجیل میوه بود گذاشت روی پاش.
به هممون چند تکه میوه و یه مشت آجیل داد و بعد خودش خورد
_مامان من خوابم میاد
+بیا بغلم بخواب عزیزم!
بابا:مرضیه سرتو بیار پایین
مامان:احمد!!!!!!!!!:)
با صدای جیغی که صدای جیغ خودم بود، از خواب پریدم.
عزیز با نگرانی، نگاهشو به نگاهم دوخت.
#ادامه_دارد
نویسنده📝؟فاطمه بانو✨
#کپی_ممنوع‼️
https://eitaa.com/naarya
قافله ی عاشقی
«بسم رب الشهدا والصدیقین »
یاٰ عِمادَ مَن لّا عِمادَ لَهْ✓
نام رمان:«مثل حانیه»
پارت دوم
🖤✨🖤✨🖤✨🖤✨
عزیز:چی شد دخترم؟بازم خواب دیدی؟
_آره عزیز،آره!
+۱۳سال گذشته،نمیخوای فراموش کنی؟
_دست خودم نیست،نمیتونم
میخوام ولی نمیشه!
هرشب خواب اون تصادف رو میبینم
همون اتفاقی که همه ی زندگیمو ازم گرفت،مامان،بابا:)
بی کسم کرد!
+توبی کس نیستی که زینب جان،من هستم، برادرت هست، از همه مهمتر،خداروداری!
در مقابل حرف های عزیز فقط تونستم لبخند تلخ بزنم؛
مگه عزیز نمیدونه هیچ کس مثل پدر و مادرِ آدم نمیشه؟
بگذریم
_راستی عزیز محمد کجاست ؟
+صبح براش کار پیش اومد، رفت ماموریت
+آها،باش!
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد و اسم صدف روی صفحه ی گوشیم نمایان شد.
#ادامه_دارد
نویسنده📝؟فاطمه بانو✨
#کپی_ممنوع‼️
https://eitaa.com/naarya
قافله ی عاشقی
«بسم رب الشهدا والصدیقین »
یاٰ عِمادَ مَن لّا عِمادَ لَهْ✓
نام رمان:«مثل حانیه»
پارت سوم
🖤✨🖤✨🖤✨🖤✨
_جانم صدف؟
+سلاااام خانم ایزدی!چه خبر؟ خوب هستید؟
_صدف مسخره بازی در نیار،
جانم کاری داشتی ؟
+خیلی خب بابا!
خواستم بگم که میای بریم ول گردی؟
_ول گردی؟
+وای آره دیگه...
_نه،نمیام خودت برو!
+باشه بابا،ول گردی نه، بریم هرجا که تو بگی
_ نه ،گفتم که ،خودت برو
+وای تنهایی کجا برم زینب؟بیا دیگه ناز نکن!
_خیلی خب،پس بریم یه جای هدفمند
+باشه،نیم ساعت دیگه میام دنبالت بریم
فقط توروخدا زود حاضر شو که ۱۰ساعت منو جلوی در معطل نکنی😡😅
_۱۰ساعت؟!! مبالغه ممنوع!!!
ادامه_دارد
نویسنده📝؟فاطمه بانو✨
#کپی_ممنوع‼️
https://eitaa.com/naarya
قافله ی عاشقی