راستش من دیگه خسته شدم، از بس بهت فکر کردم و کل ذهنم درگیر تو شده، خسته شدم از اینکه انقد دست و پا زدم و آخرشم تو حسرتت موندم. دلم میخواد فراموشی بگیرم، جوریکه اصلا یادم نیاد یه زمانی دیوونه وار تو رو میخواستم، من از فکر کردن به تو، از تلاشهای بی فایده ام, از احساس ناکافی بودنم برای بدست نیوردنت، خسته شدم لعنتی. کی دست از سرم برمیداری؟ کی این حسرت لعنتی ولم میکنه؟ کی تموم میشی؟ کی؟
با خودم فکر میکنم آن کسیکه این آسمان را یکجا نگه میدارد، میتواند قلب من را هم یکجا نگه دارد؟ فکر میکنم کسیکه این آسمان را تا این حد زیبا میکند، ممکن است برای زیباکردن زندگی من هم کاری کند؟
ترجیح میدم بهخاطر کسیکه واقعاً هستم، ازم متنفر باشی تا اینکه بهخاطر کسیکه نیستم، دوسم داشته باشی."