درسته که مامانم اینا اجازه دادن این موقع شب تنهایی برم حرم، ولی این دلیل نمیشه که من نترسم.
حقیقتا آدمیزاد گاهی از قویبودن خسته میشه.
دلش میخواد با خیال راحت آسیب پذیر و ضعیف و طفلکی باشه و بدونه یه نفر هست که مراقبشه.
غرغریات.
انقد بابتش عصبانیم که دلم میخواد سرمو بکوبونم تو دیوار، جوری که مغزم پودر بشه بریزه بیرون.
هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی بوده.
اگه نعمت فراموشی یه موهبت نیست پس چیه؟