غرغریات.
انقد بابتش عصبانیم که دلم میخواد سرمو بکوبونم تو دیوار، جوری که مغزم پودر بشه بریزه بیرون.
هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی بوده.
اگه نعمت فراموشی یه موهبت نیست پس چیه؟
درسته که قرار نیست تو پاییز و زمستون زندگیم تغییر خاصی کنه، ولی حداقل میتونم تو هوای موردعلاقم ناراحت باشم. همین کافیه.
بچها من دارم دیوونه میشم.
من دریا میخوام.
خیلی دریا میخوام.
همین الان دریا میخوام.
من به معنای واقعی کلمه به دریا نیاز دارم.
همین الان. همین لحظه.
اونجا بهم احساس امن بودن میداد.
حسی شبیه به یه خونه.
خونه ای که چراغ یکی از اتاقهاش همیشه روشنه.