eitaa logo
غرغریات.
172 دنبال‌کننده
273 عکس
13 ویدیو
0 فایل
همون که تنها موند، همون که تنها رفت همون که عمرتو برد، از اون، از اون چه خبر؟ https://daigo.ir/secret/41575725613. No Copy!
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها سپر دفاعیم در برابر ناراحتی خوابیدنه.
غرغریات.
عاشقش شدم💘
همیشه تا جایی که تونستم سعی کردم آدما رو نادیده نگیرم، چه تو دنیای واقعی چه اینجا. از ایگنور شدن بدم می‌اومد اما از ایگنور کردن بیشتر . پس تا جایی که تونستم به آدما حس کافی بودن دادم و کسیو نادیده نگرفتم. اما از یه جایی به بعد دیدم خودم دارم بیشتر از همه ایگنور میشم، دیگه کسی توجهی نمیکنه و انگار توی هاله ی عمیقی فرو رفتم و نامرئی شدم. پس با خودم گفتم دیگه تلاشی نکن. چون همه‌ی تلاش کردنات بی‌فایده است، آدما نه تو رو میبینن، نه تلاشهای تو رو. و این سوالو از خودم پرسیدم،"میخوای رها کنی؟" معلومه که می‌خوام رها کنم عزیز دلم.
https://eitaa.com/Nagging/5052 میخوای رها کنی؟ رها کن چون اینطوری شاید حالت بهتر شه و کمتر آسیب ببینی اما اینو بدون که در این صورت توام شبیه بقیه‌ی آدما میشی تا الان وجه تمایز تو با اکثر آدما همین توجه‌ و قلب بزرگت بوده که خب هرچیزی یه بهایی داره و بهای این شاید اون حس غم و ناتوانی در تغییر آدماست. ما شاید نتونیم دیگران رو تغییر بدیم یا صفات خوب رو درشون ایجاد کنیم اما خودمون میتونیم خوب بمونیم دوست من :) و من به جای همه‌ی آدمایی که خوب بودنت رو ندیدن و درک نکردن ازت بخاطر اینهمه حس خوب که سعی کردی به دیگران بدی ممنونم و امیدوارم صد برابر این انرژی به خودت برگرده🤍 چرا یه سریاتون انقد خوشگل و خوب و پر از انرژی مثبتین؟ این پیامو در حالی دیدم که از همه‌ی آدما ناامید شده بودم، احساس میکردم همه چی سیاهه و من تو تاریکی مطلق فرو رفتم. با تموم وجود دلم میخواست دنیا تموم شه و منم محو بشم، جوری که انگار هیچ وقت وجود نداشتم. این روزا تا خرخره پر از ناامیدی‌ام و تموم حسای بد دنیا تو قلبم خونه کردن. از تو ممنونم که بهم روشنایی دادی و قلبمو پر از نور کردی. آدما تا وقتی خودشون روشن نباشن نمیتونن به بقیه روشنایی بدن، معلومه که قلبت پر از نوره، و مثل خودت خوشگله🤍.
از خودم تشکر میکنم که منو از اون سیاهی نجات داد. فعلا حالم خوبه و نمی‌خوام به ناراحتیام فکر کنم. لبخند میزنم و فرض میکنم همه چی داره خوب پیش می‌ره.
خودم همه چیو میدونستم، حقیقت هر روز بهم یادآوری میشد، وقتی وسط خنده های از ته دل، یهو یادش می‌افتادم، وقتی شبا کابوس می‌دیدیم و با وحشت از خواب می‌پریدم، وقتی اسمش به گوشم می‌خورد، وقتی از من درباره‌اش می‌پرسیدن، وقتی هر گوشه اتاقم یه خاطره ازش جا مونده بود، وقتی دفترچه‌‌ام رو ورق زدم و نوشته هامو خوندم، وقتی حسرتش با تموم قدرت گلوم رو فشار می‌داد و رهام نمی‌کرد، وقتی.. وقتی.. تموم این مدت، خودم هر روز به خودم یادآوری میکردم که چه اتفاقی افتاده، و با نشونه هایی که ازش مونده بود، خودمو شکنجه می‌دادم. اما امان از روزی که تو، واقعیت رو با تموم سنگینی‌اش توی صورتم کوبیدی! یه لحظه حس کردم همه چیز متوقف شد، و همون لحظه آرزو کردم کاش هرگز وجود نداشتم. تو، تا جایی که تونستی سکوت کردی..اما فکر کنم تو هم کم آوردی. حالا احساس میکنم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم و حتی امیدی به خوب شدن زخمام هم ندارم.
غرغریات.
I'm not sure where everything went wrong?
هر رویایی که دنبالش رفتیم الان فقط یه خاطره‌اس.. فقط یه مشت خاطره‌اس..