51.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این هم فیلم اجرای
همان علی آقای ۸ ساله
که بسیار زیبا برای همکلاسیهایش نقالی کرده است
@Sadeq_Soleimani
https://eitaa.com/naghali
زمان:
حجم:
338.7K
این هم یکی دیگر از هنرنماییهای یکی از اعضای کانال
یک دختر خانم بسیار هنرمند ۸ ساله
https://eitaa.com/naghali
@Sadeq_Soleimani
چند به ناز پَروَرَم، مِهرِ بُتانِ سنگدل
یادِ پدر نمیکنند، این پسرانِ ناخَلَف
🌈🌈🌈🌈🌈
پیشاپیش میلاد با سعادت
🕋حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام
🧔♂ و روز پدر
🎉 را تبریک عرض میکنم.
🤓 به همین مناسبت یک چالش داریم !
⏰یک شعر جالب راجع به پدر پیدا کنید و بخوانید و برای من بفرستید!
فرصت ارسال تا روز یکشنبه ساعت ۲۲
@Sadeq_Soleimani
https://eitaa.com/naghali
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥🔥🔥
این هم از شاهنامه
و هوش مصنوعی
@Sadeq_Soleimani
https://eitaa.com/naghali
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌈🌈🌈
☀️شعرخوانی بسیار زیبا در وصف مقام پدر.
💥ریحانه ترابی ۸ساله
سینه ای آکنده از مهر و وفا دارد پدر
جلوه ای از رحمت و لطف و صفا دارد پدر
حق سفارش کرده بر احسان او در زندگی
قدر و جاهی نزد ذات کبریا دارد پدر
تشنه ی عشق و محبت باشد و مهرو وفا
خضر آسا در کفش جام بقا دارد پدر
میکند فرزند خود را با حقیقت رهنمون
در هدایت رتبه ای چون انبیا دارد پدر
روز و شب دارد تلاش از بهر روزی حلال
ز اهتمامش زندگی را باصفا دارد پدر
داده آب از شیره ی جان پای سرو قامتت
تا تو پاگیری به عالم قد دوتا دارد پدر
می کشد بی ادعا رنج و ننالد لحظه ای
دلخوش از اینکه جوانی باوفا دارد پدر
سایه ی پر مهر او گر بر سرت باشد جوان
قدر این گوهر بدان الحق بها دارد پدر
بوسه بر دستش بزن خاک رهش کن توتیا
حق رضا گردد زآن کس کو رضا دارد پدر
گر که این در گرانمایه زدستت رفته است
بی گمان از تو تقاضای دعا دارد پدر
مهر مادر میدهد گرمی به اعضای وجود
همچو خورشید فروزانی ضیا دارد پدر.....
@Sadeq_Soleimani
https://eitaa.com/naghali
💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥
سلام بر همه بزرگواران
یک چالش داریم
هرکس گفت امروز چه مناسبتی هست؟؟
روز اول بهمن ماه؟؟
جوابهای خودتان را برای بنده بفرستید
@Sadeq_Soleimani
تا الان استقبال بسیار خوبی از این چالش شده
و خیل کثیری از طرفداران پروپا قرص کانال
یعنی ۱۱ نفر پاسخ درست دادهاند
شما هم از این قافله جا نمانید
@Sadeq_Soleimani
💥شاهنامه خوانی فواید زیادی دارد
⭐️و میتوان از آن در زندگی امروز
☄و برای انتقال مفاهیم روز هم استفاده کرد
🎯شعری که در زیر می خوانید یکی از نمونهها هست
به نام خداوند جان و خرد
خدایی که از عاشقان جان خرد
یکی داستان شگفت آفرین
شنو اینک از مرز ایران زمین
که این سرزمین تا خدا بوده است
پر از مردم با خدا بوده است
به یکتا پرستی و مردی و داد
دل مردمانش پر امید و شاد
همه یکدل و دور ز اندوه و رنج
سپهرش به مهر و زمین جمله گنج
هر آن سرسپرده به اهریمنش
برون رانده مردم از این میهنش
پس آن اهرمن این نیارست دید
به کین سوی این بوم لشکر کشید
سپاهی برآورد از دیو و دد
فزون از شماره برون از عدد
به فرماندهیشان هیولا یکی
یکی کوه را بود بالا یکی
شد اهریمن بد گهر شاد از او
که گسترده میگشت بیداد از او
سوی مرز ایران زمین تاختند
و ساز خرابیش بنواختند
در ایران یکی پیر فرزانه بود
که با خواهش نفس بیگانه بود
خروشی برآورد کی مردمان
رسیده زمان دفاع از کیان
که ما جمله پیمان به خون بستهایم
کجا پیش دشمن خم و خستهایم
سپاهی بباید ز مردان مرد
شود ساخته بهر روز نبرد
کنون گاه رزم است و هزم عدو
هر آن مرد میدان به پا خیزد او
ز پیر و جوان مرد و زن خاستند
به تیغ و سنان لشکر آراستند
سوی مرز میهن گرفتند راه
ز فوج سواران زمین شد سیاه
سر تیغهاشان برافراشته
ستورانشان دور برداشته
چنان موجی از تیغ و گرز و سنان
سرازیر دریای اهریمنان
سپاه عدو چون چنان نور دید
سراب ظفر را ز خود دور دید
پراگنده شد همچو گرد سیاه
نماندی به میدان بسی زان سپاه
ولی آن هیولا به جا مانده بود
سوی لشکر مردمان رانده بود
کشید از نیامش همان تیغ را
به سرخی کشد تا ز خون میغ را
بیفکند بسیاری از مردمان
نبودی در او کارگر تیغشان
چو داسی که افتد به کار درو
گرفتی ز هر زنده تن جان گرو
یکی نوجوانمرد جنگی بدی
جدا از پلیدی و ننگی بدی
دو چشمش ستاره دو رخ لعلگون
دلش را غم مردمان کرده خون
سوی پیر آمد ز میدان به سر
ز رزم هیولا بدادش خبر
بگفتا که این غول بی پا و سر
ندارد سلاحی به جانش اثر
بیفکند مردم یکایک به خاک
بگو تا چه سان او بیابد هلاک
سوی آسمان کرد پیرش نگاه
دو چشمش تر و بر دو لب سوز و آه
ببردی به یزدان پناه و بگفت
همان را که با گوش دل میشنفت
نگر تا که شمشیری از آذرخش
فرو خواهد آمد به سان درفش
هر آنکس که آن را بگیرد به کف
به تیر بلا جان گذارد هدف
نباشدش فرجام جز جام خون
شهادت بود آخر این جنون
ولی تا زمانی که یزدان پاک
نهد عمر او را بر این تیره خاک
از آن تیغش دشمن ندارد امان
علاج هیولاست تنها همان
جوان این سخن را به جان چون شنید
تو گفتی سپیده به رویش دمید
بگفتا منم خواستارش همی
بخواهم شوم رهسپارش همی
شهادت همی آرزوی من است
نه این مرگ شیرین عدوی من است
تو گویی که خون است پایان من
خدا را همین است شایان من
گر از لطف حقم سزا بشمرد
مگر تیغ خود را به من بسپرد
ببوسید پیرش در رخساره را
بگفتا نشین و بران باره را
به میدان آن دیو چون سرنهی
ببینی به کف آن شهاب سهی
به باره نشست و سوی دیو راند
دو چشم هیولا بدو خیره ماند
چنان برق سوی عدو میدوید
تو گفتی به سر سوی او میدوید
درخشید ناگه یکی آذرخش
فرود آمد آنگه بسان درفش
به دست جوان شد یکی تیغ نور
بشد آن هیولا ز آن نور کور
رسید آن جوان و بزد بر سرش
چنان کو دو صد پاره شد پیکرش
فرو چون فتاد ان هیولای دون
بزد اهرمن نالهای از درون
به پندار خود چارهای ساز کرد
و افسون دیگرش آغاز کرد
ز دودی که شد زان هیولا پدید
به مغز ددان و شغالان دمید
همانها که از صف گریزان شدند
پراکنده در مرز ایران شدند
ز ایران زمینشان نبود ایچ راه
ولی روز همسایگان شد سیاه
جوان مرد ایران به دستش شهاب
سوی لشکر آمد به شور و شتاب
بخواندند لشکر مر او را به نام
که گشتی تو سردار این بوم و بام
کنون رای ما پیرو رای توست
دل مردمان تا ابد جای توست
بگو آنچه خواهی که ما آن کنیم
نگهداری از مرز ایران کنیم
چو سردار ایران زمین این شنفت
بینداخت چشم و به آزرم گفت
هنوز است نوپا همین بزم ما
و دنبالهدار است این رزم ما
نکو بنگرید ای دلیران دمی
نه پایان گرفته غم آدمی
هنوز از دد و دیو صحرا پر است
بر ایشان غم مردمان آخور است
هیولا بکشتیم و این کین به جاست
رها گشت میهن ولی دین به جاست
نگر تا چه با مردمان میکنند
هر آن ظلم و بیداد آن میکنند
کجا دین ما این بدارد روا
که دشمن بماند دلیر و رها
بریزد ز مردم همی خونشان
به جز ما رسد کی به فریادشان
شنیدند و دریای جوشان شدند
ره حمله را جمله پویان شدند
یکی جمع زبده از آن جمله گیو
مهیا شد از بهر حمله به دیو
برفتند از سوی دشت بلا
دعاگویشان پیر و شاهد خدا
که تا جمله دیوان شکار آورند
ز روز شغالان دمار آورند
شب و روز در کار تعقیبشان
نماند مگر بر زمینشان نشان
ببودند عمری در آن کارزار
کشیدند زیر و بم روزگار
از آن بدسگالان بکشتند بس
به یاری آن مردم در قفس
پس آزاد شد بوم آن مردمان
تهی شد ز دیوانشان خانمان
زمان آمد آخر که آیند باز
سوی مرز ایران زمین سرفراز
میان خروش و سپاس همه
پس از شکر یزدان بر این خاتمه
سپهدار سردار ایران زمین
به خاک آشنا کرد بازش جبین
بگفتا که یا رب منم بندهات
رسیده زمان همان وعدهات
شد آنچه تو فرموده بودی به پیر
مرا مهربان پاک اکنون پذیر
پس آمد به همراه مردان خود
سوی خاک میهنش ایران خود
قضا را یکی دره بودی به راه
که از آن گذر میبکردی سپاه
تنی چند از آن بدسگالان دون
به در برده جان از نبرد و کنون
کمین کرده بودند تا بینبرد
مگر کین ستانند از آن شیرمرد
یکی سنگ سنگین براندند پیش
هراسان ز فرجام نیرنگ خویش
فرو ریخت سنگ و برآمد غبار
نیامد خبر دیگر از آن سوار
نفیری بلند از دل کوه خاست
تو گفتی که صحرای محشر به پاست
برآمد فغان از دل مرد و زن
چه این سو چه آن سوی مرز وطن
همه خلق ایران بیامدش گرد
به شوق اهرمن آمده زین شگفت
به ناگاه برخاست نور شهاب
فرا از دل سنگ سوی سحاب
همان آذرخشی که شمشیر شد
به بالا شد و همچو زنجیر شد
به یکباره آمد فرودی دگر
ددان را بزد جمله بر فرق سر
یکیشان بدان کوه زنده نماند
هم اهریمنش خاک بر سر فشاند
ز آوار سنگی چو بر شد غبار
ز سردار مدفن شدی آشکار
گرفت آسمان بر زمین ریخت نم
تو گفتی جهان را گرفته است غم
همه مردمان خامش و سر به زیر
نه باور بدیشان به پایان شیر
پس آنگه به پیش آمد آن پیرمرد
درفشی برآورد و بر خاکش کرد
به چشمان تر سوی مردم نگاه
بیفکند و بر داد از سینه آه
بگفتا که سردار دلهایمان
نمیرد همی ماند او جاودان
شهید است و این زندهتر بودن است
به رخسار یزدان نظر بردن است
و مهمان حق است اکنون شهید
نه پاداش از این برتر آمد پدید
همو زنده ماند همین خاک او
گزینیم ما هم ره پاک او
و این قصه باید بماند از او
و نسلی به نسلی بخواند از او
که تا یاد او در جهان زنده است
همین دین و میهنش پاینده است