گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید
راستش زورِ منِ خسته به طوفان نرسید
- شهریار
𝒩𝒶𝑔𝒽𝑒𝓂𝑒
من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما،
دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است
𝒩𝒶𝑔𝒽𝑒𝓂𝑒
چو کهنه شد دل و دیده، ز عشق تازه کنش
که کهنه نو نشود، جز به مهر و پیوندی
𝒩𝒶𝑔𝒽𝑒𝓂𝑒
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انچه روشن بکند صبح مرا
خنده توست✨
صبح است و نور 🌱✨
𝒩𝒶𝑔𝒽𝑒𝓂𝑒
حامد عسگری شاعر و نویسنده و روزنامه نگار و مجری صدا و سیما متولد ۱۰ خرداد ۱۳۶۱ در شهر بم واقع در استان کرمان بوده و دارای لیسانس حقوق قضایی می باشد و همچنین در عرصه مجری گری چند سالی است که فعالیت دارد و برنامه های ملاقات و جاذبه را در تلوزیون اجرا کرده است .
حامد عسگری در دوران نوجوانی علاقه زیادی به شعر خوانی داشت و اشعار او در قالب چند کتاب به نشر رسیده است
در زلزله معروف سال ۱۳۸۲ در بم حامد عسگری بسیاری از اقوام و دوستانش را از دست داد که از ان سال به عنوان بد ترین سال زندگی خود ودیگر اهالی بم یاد میکند و او اشعار زیادی را در این راستا سروده است که بسیار غمگین و سوزناک است
حامد عسگری در سن نوجوانی به شعر و شاعری و علاقه زیادی پیدا کرده بود و شعر های خود را در موضوعات مختلف یادداشت می کرد با توجه به اینکه در یک خانواده مذهبی و متدین متولد شد اکثر شعر های او در رابطه با موضوع عرفان و اهل بیت بوده و رنگ و بوی مذهبی دارد
او در دورانی که وارد دانشگاه به صورت حرفه ای تر شعر را دنبال کرد و کتاب هایی همچون
حال و هوایی از ترنج و بلوچ
سرمه ای
خانمی که شما باشی
پری شب
را به چاپ رساند
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شکر در جنگل ما هیزم تر بسیار است
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان جو زخم و نمک خون جگر بسیار است
هر کجا مینگرم مجلس سهرابکشی است
آه از این خاک بر آن نعش پسر بسیار است
پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگیام اما و اگر بسیار است
اشک آبادی چشم است بر آن شاکر باش
هرکجا جوی روانی است کپر بسیار است
سالها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
|حامد عسگری|
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
|حامد عسگری|