_ میدونی اون چه نوع مرگیه که آدم میمیره ولی خاکش نمیکنن؟
دلتنگی واسه کسی که دوسش داری،
ولی نداریش...
حرف های ناگفته¡
_ دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی دیگه بهونههام تموم شدن...
میشه خودت پیام بدی..؟
حرف های ناگفته¡
_ من هیچوقت نمیتونم با تو قهر کنم یا ولت کنم ، چون میدونم اگه بخوام برم هیچوقت نمیای دنبالم ...
حرف های ناگفته¡
_ وقتی میری کاری که همیشه خوشحالت میکنه رو انجام بدی ولی دیگه مثل قبل خوشحال نمیشی<<<
حرف های ناگفته¡
_ ببخشید که اونجوری که میخوای نیستم.
ولی من دارم با تمام وجودم سعیمو میکنم
حرف های ناگفته¡
تو خودش بود و به یجا زل زده بود .
تو فکر این بود که کدوم رو انتخاب بکنه.
نگاهش به اون افتاد ، لبخند تلخی زد و برش داشت.
در شیشه رو باز کرد و غرق شد:
(یه روز بارونی بود .
قطره های بارون خیلی ریز اما سریع از آسمون میوفتادن.
داشتن باهم حرف میزدن و هرچی به ذهنشون میرسید میگفتن.
کل روز رو خندیده بودن و خوشگذرونی کرده بودن. بخاطر همین هنوز لبخند رو لباشون مهمون بود.
بادی که بین برگ درختا میوزید صدای ارامش بخشی درست کرده بود.
وقت خداحافظی که رسید همدیگه رو بغل کردن و تا آخرین لحظه تو چشم هاشون عشق رو میشد دید...)
اشک هاش رو پاک کرد و در شیشه رو بست و اونو سر جاش تو کمد خاطرات گذاشت .
اسم روی شیشه رو با صدایی ضعیف اما پر از غم با خودش زمزمه کرد: یه روز بارونی...
حرف های ناگفته¡
_ تبریک میگم .
اولین نفری هستی که به این راحتی میتونی کاری کنی نفس کشیدن برام سخت بشه.
حرف های ناگفته¡
_ اگه با یه قاتل وارد رابطه میشدم کمتر تهدیدم میکرد تا تویی که هربار تهدیدم میکنی .
حرف های ناگفته¡