_از گذشته بخاطر اتفاقاتی که توش افتاده
از حال بخاطر اتفاقاتی که توش میوفته
و از آینده هم بخاطر اتفاقاتی که قراره بیوفته و نمیدونم چی در انتظارمونه بدمون میاد .
حرف های ناگفته¡
_تصمیم میگیری فرمون زندگیت رو دست مغزت بدی و همون لحظس که قلبت به تپش میوفته...
حرف های ناگفته¡
_حتی اگه تو ذهنت بگی امروز داره خوب میگذره همون لحظه اگرم قرار بود خوب بگذره برعکس میشه.
حرف های ناگفته¡
هدایت شده از نگاهِ تلخ؛
مرا با غم بخوان ، ربطی میانِ شعر و شادی نیست
به جز لبخند ، در من هیچ چیزی غیرعادی نیست!
_ دستت چی شده؟
هیچی بابا کاغذ نداشتم گفتم رو دستم خط خطی کنم حوصلم سر نره .
حرف های ناگفته¡
_ همه دارن میمیرن .
شاید دلیل زنده بودنمون اینه که خدا یه فرصت دوباره بهمون داده...
حرف های ناگفته¡
هدایت شده از نگاهِ تلخ؛
گفت:دیگر مثل آن ایام عاشق نیستی
گفتم ای دلبر تو هم معشوق سابق نیستی!