هدایت شده از نگاهِ تلخ؛
مرا با غم بخوان ، ربطی میانِ شعر و شادی نیست
به جز لبخند ، در من هیچ چیزی غیرعادی نیست!
_ دستت چی شده؟
هیچی بابا کاغذ نداشتم گفتم رو دستم خط خطی کنم حوصلم سر نره .
حرف های ناگفته¡
_ همه دارن میمیرن .
شاید دلیل زنده بودنمون اینه که خدا یه فرصت دوباره بهمون داده...
حرف های ناگفته¡
هدایت شده از نگاهِ تلخ؛
گفت:دیگر مثل آن ایام عاشق نیستی
گفتم ای دلبر تو هم معشوق سابق نیستی!
_ دوست داشتنت مثل یه جام شراب بود که سر کشیدم . اما توش زهر ریخته شده بود...
حرف های ناگفته¡
_ این روزا دارم از خودم دور میشم
دیگه خودم نیستم ومیدونم یکی دیگس..
حرف های ناگفته¡