_ خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است...
_ابتهاج
حرف های ناگفته¡
_ حس میکنم دیگه کلمات هم نمیتونن میزان علاقمو به تو نشون بدن
حرف های ناگفته¡
_ شاید اگه به یه خار انقدر اهمیت میدادم و توجه میکردم الان گل میداد...
حرف های ناگفته¡
_ تو میگویی که باران را دوست داری، اما هربار که باران میاید چترت را باز میکنی.
تو میگویی که خورشید را دوست داری، اما هربار که خورشید میدرخشد یک سایه پیدا میکنی.
تو میگویی که باد را دوست داری، اما هربار که باد میاید پنجرههایت را میبندی.
برای همین است که میترسم، هربار که میگویی "دوستت دارم"
-ویلیام شکسپیر
حرف های ناگفته¡