دو تا تابِ خالی روبهروی دریا آویزونن…
مثل دو تا خاطره که هنوز جرأت نکردن بمیرن.
باد که میاد، زنجیرا صدا میدن؛
نه شبیه خنده،
بیشتر شبیه صدای استخونهای یه قولِ شکسته.
دریا سیاهه…
اونقدر سیاه که انگار همهچیزو بلعیده؛
آدما، قولها، روزایی که فکر میکردیم قراره بمونن.
من کنار این تابای خالی وایسادم
مثل نگهبانِ چیزایی که رفتن
ولی هنوز تو دل آدم دفن نشدن.
با این حال دریا یه عادت عجیب داره…
هرچی رو ببره،
یه روز یه تیکه از نورشو
برمیگردونه به ساحل.
#ازدفترِموسیودرسایهگیومه
روی آجرای کوچیکه دیوار قلبم
یه توبلوعه که روش نوشته
خطر ریختن! میخواد بترسم
روی آجرای کوچیکه دیوار قلبم
یه تابلوعه که روش نوشته
از پایه کجه ممکن همیشه سایه نده!🗿🚬
چه واژه قشنگیه این “باهم” باهم میریم، باهم بگیریم، باهم درست کنیم، با هم بمیریم اصلاً.
- من نباشم دلت تنگ میشه ؟
مثه من بال بال میزنی یه لحظه فقط یه لحظه باهام حرف بزنی ؟
به در و دیوار که نگاه میکنی چشو چارِ من میاد جلو چِشِت ؟