eitaa logo
نگو نمی‌شه
247 دنبال‌کننده
6 عکس
4 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
باید تیپ خبرنگاری بزنم. کوله‌پشتی‌ام را بیندازم روی چادر. سر راه برای رکوردرم باتری قلمی بخرم. شال مشکی‌ بکشم روی سرم و بزنم به دل جمعیتی که آمده‌اند برای بدرقه‌. اما قرار نیست فقط گریه کنم. چشمم نباید گیر کند روی تابوت. باید سرم را بچرخانم. باید زل بزنم به آدم‌ها. به دست‌هایشان. باید راه بیفتم. باید بروم سراغ امثال خانم دریساوی کارآفرین. خانم موفقی که تعاونی‌دار است. اصلا توی آن جمعیت چندتا آدم حسابی هست؟ به قیافه‌‌‌هایشان که اصلاً به این حرف‌ها نمی‌خورد، نگاه کنم و بپرسم چطور با همه‌ سنگ‌اندازی‌ها، هنوز پای این کشور ایستاده‌اند. باید بروم سراغ صاحبان کارگاه‌های کوچک. مثلا پیش امین محبی. بپرسم با کدام باور، روزهای سخت را رج زده و روز حمله موشکی ایران به اسرائیل بین کارگرهایش شیرینی پخش کرده بود؟ نباید تعجب کنم. باید تندتند یادداشت بردارم. حتما صداهایشان را ضبط کنم. نباید بگذارم کسی بگوید مردم خسته‌اند، مردم بریده‌اند. باید رکوردرم را بگذارم جلوی آدم‌هایی که حتی به ظاهرشان نمی‌آید نسبتی با وطن داشته باشند؛ اما جانانه پای کارِ ایران ایستاده‌اند. همان‌هایی که او می‌شناختشان. باید اعتراف کنم بهتر از همه‌ ما می‌دانست زیر این پوستِ به‌ظاهر خسته و ناامید چه موتورِ محرکی در حال کار است. باید راه بیفتم. باید قصه‌ این دست‌های خالی اما محکم را بنویسم. باید جای خالی‌‌اش را با همین روایت‌ها پر کنم. باید بروم ببینم ساختنِ یک ایرانِ قوی‌تر، آن هم در نبودِ او چقدر عرق ریختن می‌خواهد… من کجا و یک‌جا نشستن کجا. قرار نیست فقط گریه کنم. نرجس توکلی https://ble.ir/revayateomid/-2133089670196637410/1782937926037
من همیشه می‌گویم «زن باید لات باشد». فاطمه هم لات بود. لاتیِ وجودش را همان اولِ بسم‌الله فهمیدم. فاطمه یک کلبه‌ داغان را نشانم داد. «این اولین خونه‌مون بود. هرکی میاد با افتخار نشونش می‌دیم.» توی دلم گفتم: «آخه دختر! عشق مگه آب و نون می‌شه که جوانی‌ات را آوردی توی این دخمه چال کردی؟» ترم اول دانشگاه درس‌ومشق را بوسیدند و آمدند اینجا. ده سالِ تمام. فاطمه با بچه‌شان توی همین کلبه‌ مخروبه می‌ماند و محمد می‌زد به دل جنگل؛ می‌رفت گاو وحشی شکار می‌کرد. گاومیش‌داریِ سنتی داشت پیرشان می‌کرد. هر روز به چرا بردن گاومیش‌ها داشت شیره‌ جانشان را می‌مکید. نباید جا می‌زدند. محمد بلند شد رفت ایتالیا دوره‌ اصلاح نژاد گاومیش را ببیند. وقتی برگشت، افتاد به جانِ گاومیش‌های روستا. نتیجه‌اش شد تولید جنین منجمد گاومیشِ اصلاح‌نژادشده. همان تکنولوژیِ دهن‌پُرکنی که در انحصار خودِ ایتالیا بود و صادراتش را به ایران تحریم کرده بودند. حالا اینجا، توی همین روستای دورافتاده، یک زن و شوهر داشتند پوزه‌ تحریم را به خاک می‌مالیدند. فاطمه و محمد تعاونی راه انداختند. فاطمه دریساوی شد مدیرِ سیصد تا گاومیش‌دارِ مَرد! کارشان گرفت. پایشان به فدراسیون‌های جهانی باز شد. رفتند آن سر دنیا، از تجربه‌هایشان گفتند و پرچم ایران را بردند بالا. به دست‌های فاطمه که نگاه می‌کنم بیشتر پی می‌برم ساختنِ رویاها جسارت می‌خواهد. برای دوام آوردن باید جنگید. باید پای رویای این خاک ایستاد و برای این جنگیدن... باید... لات بود! https://ble.ir/revayateomid/-2133089670196637410/1782937926037