💠یلدای یادگیری
🎉۳۰ درصد تخفیف تمامی دوره های مدرسه مهارتی طلوع
به مناسبت آخرین شب یلدا قرن
📆از ۳۰ آذرماه تا ۳ دیماه
🎁کد تخفیف: Toluyalda
🛒 برای تهیه دورهها به وبسایت
مدرسه مجازی طلوع حق مراجعه کنید
🌐 https://school.toluehagh.ir/yalda19
🚨توجه داشته باشید که برای بهرهمندی از تخفیف لازم است کدتخفیف را حین ثبتنام وارد کنید.
📌این پست رو برای دوستان علاقهمندتون بفرستید تا از اونها هم از این تخفیف بهرهمند بشن.
_______________________
#یلدای_یادگیری
#آموزش_آفلاین
#طلوع_حق
#مدرسه_مهارتی_طلوع_حق
#مؤسسه_فرهنگی_آموزشی_طلوع_حق
هدایت شده از آرمینه آرمین
🔸خاطرهی ثابت هر یلدا
مادر سینی مسی را از انارهای یاقوتیای که شبیه گل درست کرده بود، پر کرد. سینی را سلفون پیچ کرد و گلی با روبانهای صورتی و بنفش روی آن چسباند. هندوانهای بزرگ را با آنچنان دقت و سلیقهای با ماژیک شبیه یک آدم نقاشی کرد که توقع نداشتی اثری پیکاسو مانند تحویل بگیری. سپس مقداری کاموا بعنوان مو روی سر هندوانه چسباند و کچلی پشتش را با روسری کوتاهی پنهان کرد.
مجید آهسته به ظرف شکلات نزدیک شد و یک مشت شکلات رنگارنگ درون جیبش ریخت.
مادر روی سینی طلایی رنگی، پارچه ترمه گذاشت و چند لباس زنانه را با وسواس تا کرد و روی آن گذاشت سپس بقچه ترمه را مثل سجاده پدر تا کرد.
رو به مجید کرد.
- پسرم دست به چیزی نزنی، ها.
مجید چشمی گفت و همچون موشی که کاری نکرده است از آشپزخانه بیرون رفت.
شب هر کدام از اعضا خانواده سینی تزیین شدهای را در دست گرفت. مجید هم بلوز و شلوار سرمهای رنگش به همراه جلیقه کاموایی که مادر بزرگ بافته بود را پوشید. مادر ظرف شکلات را به مجید سپرد.
- پسرم از شکلاتها کم نشه، داریم برای زنداداشت میبریم.
با این کار حس مسولیت پذیری پسرش را تحریک کرد و گویی موفق بود. مجید سینهاش را جلو داد.
- درسته که من تا پونزده یاد گرفتم ولی حواسم به همه شکلاتها هست.
به خانهی پدر عروس خانم رسیدند. بعد از سلام و احوال پرسی وارد شدند. مجید تمام حواسش به ظرف شکلات بود. یک کرسی بزرگ با پشتیهای قرمز در یک سمت خانه بود.
یک کرسی بزرگ دیگر هم با بالشتهای بزرگ و گرد و قرمز با روکشهای سفید در سمت دیگر پذیرایی بود.
بعد از کلی تعارف و تقدیم هدایا، آقایان دور کرسی که پشتی داشت نشستند و خانمها دور کرسی دیگر.
بعد از کمی صحبت، پدر بزرگ عروسخانم کمی از اشعار حافظ خواند و
عروس خانم در حالیکه چادر سفید و گلدارش را به زیر بغل زده بود و کفشهای روفرشی به پا داشت، چای آورد. کفشهایش را کنار کرسی آقایان در آورد و با سینی چای را پذیرایی کرد.
پدر عروس خانم با شوخی و خنده گفت:
- خب مجید آقا، شما ظرف شکلات رو آوردی. ببینم کم شده یا نه؟ و دستش را به سمت ظرف شکلات برد.
مجید هول کرد. به تصور اینکه الان شکلاتهای جیبش آبروی هفت سالهاش را جلو خانواده خودش و خانواده جدید به باد خواهد داد، شکلاتهای داخل جیبش را درون کفش عروس خانم ریخت.
پدر عروس خانم گفت:
- به، به! چه شکلاتهای خوشمزهای با چای خیلی میچسبه.
و همزمان عروس خانم رو برگرداند تا به سمت کرسی خانمها برود. پایش را در کفش کرد و به تصور اینکه جانوری موذی در کفشش جا خوش کرده است، آنچنان جیغی کشید که موضوعی شد برای یاد آوری در هر شب یلدا.
آرمینه آرمین
هدایت شده از یا ذالجَلال و اْلاِکْرام 🌹
به نام خدا
نفتی هستند؟
بافت یشمی و کاپشن خلبانیام را پوشیدم. توی کوچه رو به روی خانهمان منتظر ایستادم. سعید پسر همسایه بغلی که تلفنچی صدایش میکردیم. تنها خانهای بود که در محله ما تلفن داشتند. از در بیرون آمد. دست در جیب، گوشهایش را با یقهی کاپشن کیپ کرده به سمت سر کوچه حرکت کرد. سوت زدم. برگشت و گفت:
"امیر اینجایی؟"
با هم دست دادیم و رفتیم. در راه علی گفت:" راستی! مگه شما امشب ..."
چپ چپ نگاهش کردم. حرفش را خورد. بعد از کمی سکوت ادامه داد:
"تازه فردا اولین روزه ولی انگار چله زمستونه از بس هوا سرده! ".
سر کوچه سپیده رسیدیم. گفتم:
" آره خیلی سرده!"
علی کنار گاری ایستاده این پا آن پا میکرد.
سلام کردیم. دستکش پشمی را به دستم داد و گفت:
"یخ زدم. یه ساعته منتظرم ! از کوچه مریم شروع کنیم. یه پیر زن هست از همه واجبتره!"
از کوچههای پر از چاله گذشتیم. صدای شکستن یخها زیر لاستیک گاری شنیده میشد. کم کم هوا رو به تاریکی میرفت. با سختی به خانهی پیر زن رسیدیم.
از روی گاری پیت نفت را پایین گذاشتیم. علی زنگ زد. صدای زنگ بلبلی در کوچه پیچید. سعید مثل زنگ سوت میزد. پیر زن در را باز کرد سعید دسته گاری را گرفته همچنان سوت میزد. سلام کردیم. پیر زن گفت:
"الهی خیر ببینین ننه! فکر کنم زنگه خرابه!"
سعید ساکت شد. پیر زن نگاهی به زنگ کرد. زیر لب بسم اللهی گفت. نفتدانهای پلاستیکی را به دستم داد. آنها را از پیت جلوی در پر کردیم. من و علی نفتدان ها را به خانه بردیم. اجازه گرفته به اتاق رفتم. اتاق سرد بود.
چراغ علاءالدین را پر از نفت و آن را روشن کردم.
دستم را روی آن چرخاندم.
پیر زن کمی کشمش و گردو تعارف کرد. علی مشتی برداشت. با دعاهای پیرزن از خانهاش بیرون رفتیم.
علی به هر کدام کمی کشمش داد. راه افتادیم. انگار هوا سردتر شده بود. مردی از کنار ما گذشت. روی یخها سُر خورد و سیب و انارهایی که خریده بود. روی زمین پخش شد. علی کمک کرد آنها را برایش جمع کردیم.
- :"همسایه کناری ما نفت ندارد مادرم کمی به آنها قرض داده این مرد را دیدم یادش افتادم". علی بود.
بردن گاری از کوچه های تنگ و قدیمی خیلی کار سختی بود. به خانهی همسایهی علی رسیدیم. در زدم پسرکی که کلاهش را تا ابروها پایین کشیده بود. در را باز کرد. تا چشمش به ما افتاد دوید. نفت دان های پلاستیکی را جلوی ما گذاشت. با کمک سعید آنها را پر کرده به خانهشان بردیم.
به همین ترتیب تا ساعت نه شب تمام خانه هایی که نیاز داشتند، نفت رساندیم. گاری خالی حالا سبکتر شده بود. سر کوچه بودیم. پایش سُر خورد. لنگ لنگان روی گاری نشست. رو به علی که روی گاری نشسته بود گفتم:
"فردا از امتحان ریاضی ثلث اول خلاص شدی؟"
علی سرش را تکان داد. نگاهم کرد و گفت:
"من اگر پام بشکنه، بابام با همین گاری منو مدرسه میبره!"
دم در خانهشان رسیدیم. علی از روی گاری بلند شد. آن را با زنجیر به تیر چوبی برق بستیم. با او خدا حافظی کردیم. سر کوچه خودمان که رسیدیم. سعید نگاهم کرد و گفت:
"جلوی پیکان شما یک بنز پارک هست! مهمان..." نگاهش کردم لبخندی زدم و گفتم:
"بله آنها از شمیران آمدهاند."
دیگر حرفی نزدیم. جلوی در خانه از هم خداحافظی کردیم. زنگ زدم برادر کوچکم در را باز کرد. به خانه رفتم. کلاهم را در آوردم. تقهای به در هال زدم و وارد شدم. به همه سلام کردم. مردی قد بلند و مودب بلند شد ایستاد. سمتم آمد و دست داد. پدر و مادرش جوابم را دادند. پسر سر به زیر کنار پدرش نشست. مادر پسر بلند شد. کنارم دم در ایستاد و نگاهی به من انداخت. رو به مادر گفت:
"آقا پسر نفتی هستند؟"
نگاه کردم لباسم پر بود از لکههای بزرگ و کوچک نفت. مادرم که کمی آنطرفتر ایستاده بود.
جلو آمد و رو به خانم گفت:
"همسایه ما تو شعبه نفته امروز با پسرش به خونوادههایی که توان رفتن به شعبه را ندارن. نفت بردن!".
خانم به مردها اشاره کرد. آنها بلند شدند. مادرم
سرش را پایین انداخت. خداحافظی کردند. هنوز بیرون نرفته بودند. خانم برگشت. از لای در به مادرم گفت:
"ببخشید من به بوی نفت حساسم دارم، نفسم میگیره. برا زنگ مزاحم همسایه نمیشم. هفتهی بعد اجازه میدین برا بله برون بیایم؟"
مادر نگاهی به پدرم کرد. پدرم دستی به پشت موهایش کشید. با سر تایید کرد. رو به خانم گفت :"ان شاءالله که خیره! بله بفرمایید".
#یلدا
.
نمایشگاه انجمن باغ گردو
سه اثر از باغ گردو در یک صفحه👏👏👏👏
تبریک به هر سه بزرگوار