https://EitaaBot.ir/counter/pl8
ختم سوره مبارکه ملک به نیت شادی روح خانواده استاد فرج نژاد و مرحومه خانوم بابایی😭
پیام ارسالی
استاد مصطفی رحماندوست به انجمن باغ گردو:
اگر چه من تو باغ شما نبوده ام ، اما هرچه باشد من دوست بسیار قدیمی انار و سیب و زرد آلو و گردو هستم. و درباره زیبایی شان شعر سروده ام.
حالا که درختی از درختان باغ شما بر زمین افتاده و بر سوک نشسته اید. مرا نیز سوگوار درخت تنومند باغتان بدانید.
اما هر درختی که می افتد از پاجوش هایش ده ها درخت نو خواهد رویید.
به خدا التماس می کنم و از او میخواهم که یک یک شما پا جوش های آن درخت بارور را به ثمر برساند تا روان او و خانواده اش به این شادی پایدار در جهان دیگر خوش باشند که :
اگر ما تک درختی بودیم و افتادیم.. ده ها درخت قوی تر و پربار تر از ما رویید.
اثر مرحومه خدیجه بابایی
خواهر عزیزمان
تحت عنوان
" بیا هر روز برویم "
در ششمین جشنوارهی بینالمللی خاتم
در ردهی کودک و نوجوان
در مرحلهی اول داوری، توسط هیات داوران جزو پذیرفته شدگان قرار گرفته بود.
{ان لله و انا الیه راجعون}
هفته های روز را ورق می زدم و چشم میدوختم به پنجشنبه ها. پنجشنبه هایی که تنها با مهربانیت رنگ زندگی می گرفت. پنجشنبه هایی که روز وَصلِ مِهرقلم هایت به قلم هایمان بود. مِهری که مُهر شد بر قلب های تک تک مان و سایه اش افتاد بر سر کاغذ هایمان. ساعت هشت صبح آغاز طلوع مهر هایت آمیخته با رنگ ها بود و غروبش بی انتها... مهربانی ات آنقدر گیرا و دلنشین بود که کودک سه ساله ی گروه را هم به وجد آورده بود. همیشه قبل ساعت هشت تدریس هایت، در گروه بارگذاری می شد تا مبادا معطل شویم و این اوج نظم و مسئولیت پذیری ات را به اعماق قلبمان نشان میداد. با روی باز و همان مهربانی همیشگی و بی ریایت از حضورمان، استقبال گرمی میکردی. قلمو را با صبر در رنگ های زندگی می رقصاندی و راه و رسم زندگی را روی کاغذ برایمان می کشیدی.
اکنون که رفتی رنگ هایمان خشک شده اند و آسمان قلبمان تیره و تار رنگ آمیزی شده است. گلوله های اشک بی مهابا بر صحفه ی صورتمان نقش می بندد.
استاد مهربانم، یادت باشد بدون تو دیگر قلمو هایمان رنگ اصلی را به خود نمیگیرید و این داغ تلخ همیشه در یادمان ثبت می ماند.
قرار همیشگی مان یادت نرود استاد جانم...ساعت هشت صبحِ فردا، در کلاس منتظرت حضور همیشگی ات هستیم!
#از_طرف_شاگرد_کوچکت🖤
بیش از دوسال بود خانوم بابایی رو میشناختم. معلم و مربی دلسوز.
عاشق بچهها بود و مطمئنم بچهها هم عاشقش بودن این رو از خاطراتی که با شوق و ذوق برامون مینوشت میشد فهمید.
دلش برای بچهها میتپید، بینهایت مهربان بود.
داستانهای زیباشون هم پر از عشق بود.
جای داستانها و تصویرگریهای زیباشون توی دنیای کودکان تا ابد خالی میمونه😭
#مرحومه_خدیجه_بابایی
@nahal313
باقری:
خواهر عزیزم خوشحالم که آغازین قدم های نویسندگیت را با هم برداشتیم تو قلم میزدی و من برایت نقد و نظر مینوشتم. بارها ذوق و خلاقیت تو مرا شگفت زده کرد.
اعتراف میکنم که گاهی به ذوق و قریحه و استعدادهای ریز و درشت هنریت غبطه خوردم و قلبا و زبانا بارها تحسینت کردم،
اما توخیلی بااستعدادتر از آن بودی که من تصورش را هم میکردم تو استعداد شهید شدن داشتی آن همه خانوادگی چه دامن شهید پروری داشتی خدیجه ی من.
من این ساعت سوگوارانه نشسته اضم و پرواز مظلومانه تان را تا بهشت مینگرم. چه تیک آفی به مقصد الله به ساعت عرفه. الله اکبر
عزیز دل و جان ما چه زیبا در اوج تلاش فرهنگی به دیدار معبودت رفتی و همه آرزوی من برای مرگ مرگ مانند توست در حالی که بیتاب و شتابان بسوی خالقم قدم بردارم
خدیجه عزیزم من نمیدانم تو از خدا چه میخواستی که خدا چنین شهادتی را در تقدیرتان گذاشت.
دوستتان دارم و به خدا میسپارمتان.
برای همه ی بازماندگان طلب صبر زیبا میکنم
#دلنوشته
#شهیده_بابایی
#شهید_باغ_گردو
فاتحه و صلوات فراموش نشود
#خبر_مهم
جشنواره باغ گردو تمدید شد.
آخرین مهلت ارسال آثار تا دوشنبه، چهارم مرداد ماه
از قافله عقب نمانید
خبر پر کشیدنت همه جا را پر کرده...
هر کس اظهار نظری می کند!
یکی می گوید چه عاشقانه می زیستند که یکی طاقت دوری دیگری را نداشت و همه با هم رفتند...
یکی می گوید مزد زحماتشان را گرفتند...
اما دیگرانی می گویند:
که چرا کلاه کاسکت نداشت!
چرا پنج نفری روی یک موتور نشسته بودند! چرا با ماشین نرفتند!
چه خوب حواسشان به این جزئیات هست!
ولی حواسشان هست که شما چه می کردید؟!
حواسشان هست که چرا ماشینتان را فروختید؟!
حواسشان هست که چرا گمنام می زیستید؟!
حواسشان هست که برای چه انقدر تلاش می کردی؟! برای که؟! برای فهماندن چه چیزی؟!
حواسشان هست که بی مزد وجهادی کار می کردی؟!
حواسشان به خیلی چیزها نیست...!
داغ ندیده را توقع درک داغ نیست!
#دلنوشته
#شهید_باغ_گردو
#شهیده_بابایی
سلام بانو جان!
خوبی؟
خوشی؟
مطهرهی عزیزم چطور است؟
پسرها خوب هستند؟
آقا محمد حسین خوبند؟
چه شد یکدفعه عزم سفر کردید؟!
همیشه میگفتی: بخاطر سلامتی پدر و مادرم، دوریشان را تحمل میکنم.
هنوز که این ویروس منحوس کرونا ریشه کن نشده.
تازه قوت هم گرفته...
دوباره رنگ کشور را قرمز کرده.
طاقت نیاوردی خواهر!
پنج تایی رفتید به شهر و دیار پدری
خوش بگذره
یادت که نرفته امروز ساعت هشت کلاس داریم.
راستی آنجا اینترنت که ضعیف نیست.
ما همه سر کلاس حاضریم
و
منتظر درس امروز هستیم...
#شهیده_باغ_گردو
#دلنوشته
✍ م. ب.
عجب درسی امروز به ما دادند
باهم مهربان باشیم، هیچ کس از آخرین خداحافظی باخبر نیست.
(بیو پروفایل مرحومه بابایی)
ساعت برگزاری کلاس مرحومه بابایی