eitaa logo
نمایشگاه انجمن باغ گردو
72 دنبال‌کننده
397 عکس
53 ویدیو
30 فایل
اطلاع رسانی ها * نمونه کارها * موفقیت درختان باغ * نکته هایی برای نویسندگی
مشاهده در ایتا
دانلود
آه از این اندوه جانکاه
« امشب، نماز لیلة‌الدفن این عزیزان فراموش نشود! محمدحسین ابن علی خدیجه بنت محمدرضا علیرضا ابن محمدحسین محمدرضا ابن محمدحسین مطهره بنت محمدحسین
حتما یک جلسه با هم نویسی را در کنار مزار بهشتی شما برگزار خواهیم کرد
سلام و صلوات امشب بعد از نماز مغرب و عشا شام غریبان عزیزانمان در باغ گردو https://eitaa.com/joinchat/2180513811Cc601baf843
الله اکبر قربانی قبول شده. روایتی از خواب پدر مرحوم
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گردو کوچولوهای معصوم باغ گردو که آسمانی شدند... 🕊🌷🕊🌷🕊😭
به‌نام‌خدا #⃣ سه تا گردو سه تا گردو ما داشتیم رفته بودن عرفه با مامان و باباشون داشتن می‌رفتن خونه ممد رضا و علی مطهره‌ ناز نازی یک ماشینی تند اومد با هم پریدن هوا بال زدن و پریدن رفتن بسوی خدا ✍ م. ب.
هدایت شده از آرمینه‌ آرمین
🔸 نگهبان   خرگوش پنبه‌ای جامدادی‌اش را برداشت. زیپش را باز کرد و مدادها را روی زمین ریخت. مداد زردش را پیدا کرد و خورشید کشید. معلم خرگوشه گفت: -هر چیزی نگهبانی دارد که از آن نگه داری می‌کند. جا مدادی تو نگهبان مدادهاست.‌ معلم خرگوشه رو به بقیه‌ی خرگوش‌ها کرد و گفت: -تکلیف امروز شما یافتن نگهبان‌های اطراف ماست. خرگوش پنبه‌ای گوش‌هایش را تکان داد و مدادها را جمع کرد. بعد از مدرسه کنار برکه رفت. به برکه گفت: -تو نگهبان چی هستی؟ برکه روی خرگوشی آب پاشید. خرگوشی خندید.‌ روی کاغذ برکه کشید و جلو آن آب را نقاشی کرد. سنجاب عنابی از بالای درخت پایین آمد. فندق روی زمین را درون لپش گذاشت. خرگوشی پنبه‌ای جست زد و به او نزدیک شد. گوش‌هایش را تکان داد و گفت: -تو نگهبان چی هستی؟ سنجاب عنابی لبخند زد و به لپش اشاره کرد. روی تنه‌ی درخت پرید و از آن بالا رفت. پنبه‌ای یک سنجاب کشید و جلو آن فندق را نقاشی کرد. خرگوش پنبه‌ای پیش مرغابی رفت. مرغابی بین علف‌ها نشسته بود و چشم‌هایش را بسته بود.‌ پنبه‌ابی پرسید: -تو نگهبان چی هستی؟ مرغابی چشم‌هایش را باز کرد و ایستاد. گردن بلندش را زیر شکمش برد تخم‌های زیرش را پشت و رو کرد. چرخید و دوباره روی تخم‌ها نشست. پنبه‌ای روی کاغذ مرغابی کشید. جلو مرغابی تخم او را نقاشی کرد.‌ پنبه‌ای به خانه رسید. مادر لباسها را روی شاخه پهن می‌کرد. پنبه‌ای جست زد و پرسید: -مادر غذا چی داریم؟ مادر خرگوشه لبخند زد و گفت: -هویج پلو عزیزم. خرگوشی داخل خانه دوید. دمش را تکان داد.‌ کتاب‌هایی که دیروز برای تحقیق استفاده کرده بود روی تخت نبود.   مادر وارد خانه شد. پنبه‌ای گفت: -کتاب‌هایی که دیشب برای تحقیق روی تخت و زمین ریخته بودم نیست. مادر گفت: -کتابخانه نگهبان کتاب‌هاست. من آن‌ها را به او تحویل دادم. پنبه‌ای جست زد و بغل مادر پرید. به مادر نگاه کرد و گفت: -هرکسی نگهبان چیزی است. ما نگهبان چی هستیم؟ مادر دستش را روی سینه‌اش گذاشت. -همه‌ی ما نگهبان این هستیم. خرگوشی پرسید: -نگهبان قلب؟ مادر خندید. پنبه‌ای را بوسید و گفت: -ما نگهبان مهریم. ما مهربانیم.   تقدیم به گردوهای پر پر باغ آرمینه آرمین