«
امشب، نماز لیلةالدفن این عزیزان فراموش نشود!
محمدحسین ابن علی
خدیجه بنت محمدرضا
علیرضا ابن محمدحسین
محمدرضا ابن محمدحسین
مطهره بنت محمدحسین
#شهیده_باغ_گردو
#صلوات
#اندوه_ابدی
حتما یک جلسه با هم نویسی را در کنار مزار بهشتی شما برگزار خواهیم کرد
سلام و صلوات
امشب بعد از نماز مغرب و عشا شام غریبان عزیزانمان در باغ گردو
https://eitaa.com/joinchat/2180513811Cc601baf843
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گردو کوچولوهای معصوم باغ گردو که آسمانی شدند...
🕊🌷🕊🌷🕊😭
بهنامخدا
#⃣ سه تا گردو
سه تا گردو ما داشتیم
رفته بودن عرفه
با مامان و باباشون
داشتن میرفتن خونه
ممد رضا و علی
مطهره ناز نازی
یک ماشینی تند اومد
با هم پریدن هوا
بال زدن و پریدن
رفتن بسوی خدا
✍ م. ب.
هدایت شده از آرمینه آرمین
🔸 نگهبان
خرگوش پنبهای جامدادیاش را برداشت. زیپش را باز کرد و مدادها را روی زمین ریخت. مداد زردش را پیدا کرد و خورشید کشید.
معلم خرگوشه گفت:
-هر چیزی نگهبانی دارد که از آن نگه داری میکند. جا مدادی تو نگهبان مدادهاست.
معلم خرگوشه رو به بقیهی خرگوشها کرد و گفت:
-تکلیف امروز شما یافتن نگهبانهای اطراف ماست.
خرگوش پنبهای گوشهایش را تکان داد و مدادها را جمع کرد. بعد از مدرسه کنار برکه رفت.
به برکه گفت:
-تو نگهبان چی هستی؟
برکه روی خرگوشی آب پاشید. خرگوشی خندید. روی کاغذ برکه کشید و جلو آن آب را نقاشی کرد.
سنجاب عنابی از بالای درخت پایین آمد. فندق روی زمین را درون لپش گذاشت. خرگوشی پنبهای جست زد و به او نزدیک شد. گوشهایش را تکان داد و گفت:
-تو نگهبان چی هستی؟
سنجاب عنابی لبخند زد و به لپش اشاره کرد. روی تنهی درخت پرید و از آن بالا رفت. پنبهای یک سنجاب کشید و جلو آن فندق را نقاشی کرد.
خرگوش پنبهای پیش مرغابی رفت. مرغابی بین علفها نشسته بود و چشمهایش را بسته بود. پنبهابی پرسید:
-تو نگهبان چی هستی؟
مرغابی چشمهایش را باز کرد و ایستاد. گردن بلندش را زیر شکمش برد تخمهای زیرش را پشت و رو کرد. چرخید و دوباره روی تخمها نشست.
پنبهای روی کاغذ مرغابی کشید. جلو مرغابی تخم او را نقاشی کرد.
پنبهای به خانه رسید. مادر لباسها را روی شاخه پهن میکرد. پنبهای جست زد و پرسید:
-مادر غذا چی داریم؟
مادر خرگوشه لبخند زد و گفت:
-هویج پلو عزیزم.
خرگوشی داخل خانه دوید. دمش را تکان داد. کتابهایی که دیروز برای تحقیق استفاده کرده بود روی تخت نبود.
مادر وارد خانه شد. پنبهای گفت:
-کتابهایی که دیشب برای تحقیق روی تخت و زمین ریخته بودم نیست.
مادر گفت:
-کتابخانه نگهبان کتابهاست. من آنها را به او تحویل دادم.
پنبهای جست زد و بغل مادر پرید. به مادر نگاه کرد و گفت:
-هرکسی نگهبان چیزی است. ما نگهبان چی هستیم؟
مادر دستش را روی سینهاش گذاشت.
-همهی ما نگهبان این هستیم.
خرگوشی پرسید:
-نگهبان قلب؟
مادر خندید. پنبهای را بوسید و گفت:
-ما نگهبان مهریم. ما مهربانیم.
تقدیم به گردوهای پر پر باغ
آرمینه آرمین