eitaa logo
نمایشگاه انجمن باغ گردو
72 دنبال‌کننده
397 عکس
53 ویدیو
30 فایل
اطلاع رسانی ها * نمونه کارها * موفقیت درختان باغ * نکته هایی برای نویسندگی
مشاهده در ایتا
دانلود
الله اکبر قربانی قبول شده. روایتی از خواب پدر مرحوم
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گردو کوچولوهای معصوم باغ گردو که آسمانی شدند... 🕊🌷🕊🌷🕊😭
به‌نام‌خدا #⃣ سه تا گردو سه تا گردو ما داشتیم رفته بودن عرفه با مامان و باباشون داشتن می‌رفتن خونه ممد رضا و علی مطهره‌ ناز نازی یک ماشینی تند اومد با هم پریدن هوا بال زدن و پریدن رفتن بسوی خدا ✍ م. ب.
هدایت شده از آرمینه‌ آرمین
🔸 نگهبان   خرگوش پنبه‌ای جامدادی‌اش را برداشت. زیپش را باز کرد و مدادها را روی زمین ریخت. مداد زردش را پیدا کرد و خورشید کشید. معلم خرگوشه گفت: -هر چیزی نگهبانی دارد که از آن نگه داری می‌کند. جا مدادی تو نگهبان مدادهاست.‌ معلم خرگوشه رو به بقیه‌ی خرگوش‌ها کرد و گفت: -تکلیف امروز شما یافتن نگهبان‌های اطراف ماست. خرگوش پنبه‌ای گوش‌هایش را تکان داد و مدادها را جمع کرد. بعد از مدرسه کنار برکه رفت. به برکه گفت: -تو نگهبان چی هستی؟ برکه روی خرگوشی آب پاشید. خرگوشی خندید.‌ روی کاغذ برکه کشید و جلو آن آب را نقاشی کرد. سنجاب عنابی از بالای درخت پایین آمد. فندق روی زمین را درون لپش گذاشت. خرگوشی پنبه‌ای جست زد و به او نزدیک شد. گوش‌هایش را تکان داد و گفت: -تو نگهبان چی هستی؟ سنجاب عنابی لبخند زد و به لپش اشاره کرد. روی تنه‌ی درخت پرید و از آن بالا رفت. پنبه‌ای یک سنجاب کشید و جلو آن فندق را نقاشی کرد. خرگوش پنبه‌ای پیش مرغابی رفت. مرغابی بین علف‌ها نشسته بود و چشم‌هایش را بسته بود.‌ پنبه‌ابی پرسید: -تو نگهبان چی هستی؟ مرغابی چشم‌هایش را باز کرد و ایستاد. گردن بلندش را زیر شکمش برد تخم‌های زیرش را پشت و رو کرد. چرخید و دوباره روی تخم‌ها نشست. پنبه‌ای روی کاغذ مرغابی کشید. جلو مرغابی تخم او را نقاشی کرد.‌ پنبه‌ای به خانه رسید. مادر لباسها را روی شاخه پهن می‌کرد. پنبه‌ای جست زد و پرسید: -مادر غذا چی داریم؟ مادر خرگوشه لبخند زد و گفت: -هویج پلو عزیزم. خرگوشی داخل خانه دوید. دمش را تکان داد.‌ کتاب‌هایی که دیروز برای تحقیق استفاده کرده بود روی تخت نبود.   مادر وارد خانه شد. پنبه‌ای گفت: -کتاب‌هایی که دیشب برای تحقیق روی تخت و زمین ریخته بودم نیست. مادر گفت: -کتابخانه نگهبان کتاب‌هاست. من آن‌ها را به او تحویل دادم. پنبه‌ای جست زد و بغل مادر پرید. به مادر نگاه کرد و گفت: -هرکسی نگهبان چیزی است. ما نگهبان چی هستیم؟ مادر دستش را روی سینه‌اش گذاشت. -همه‌ی ما نگهبان این هستیم. خرگوشی پرسید: -نگهبان قلب؟ مادر خندید. پنبه‌ای را بوسید و گفت: -ما نگهبان مهریم. ما مهربانیم.   تقدیم به گردوهای پر پر باغ آرمینه آرمین    
🌹تقدیم به خانواده فرج نژاد🌹 فصل تلاش مرد خدائی در این جهان سر شد از حق ندای دعوتی آمد ، پنج لاله پرپر شد خوشا به حال او که محرم نیامده از سرشوق به اتفاق خانواده به دیدار سردار بی سر شد و رفتنی ، که غریبانه داغ بر دل ما چنان افکند که در برابر چشمانمان مجسم روز محشر شد
هدایت شده از مطالبات
☑️خدیجه، خدیجه بود! 😔خبر تلخ در گذشت دوست عزیزم دکتر محمد حسین فرج نژاد، همسر محترمه اش و سه فرزند عزیزش برایم بسیار سنگین بود. 🔶هر کجا را نگاه کردیم از استاد، فعالیت ها و پیشرفت هایشان نوشته بودند. 💠اما نکته ای که مغفول مانده بود و کمتر بدان پرداخته شده بود این بود: ✅پشت هر مرد موفق یک زن موفق حضور دارد. 🔸آری، ♦️بر کسی پوشیده نیست که موفقیت های استاد فرج نژاد در تالیفات، پژوهش ها و فعالیت های جهادی و تبلیغی در کنار این همسر فهیم،جهادی و با درک بالا که خدیجه وار دور او گردید، معنا پیدا می کند. 👌پس چه خوب است بگوییم خدیجه، خدیجه بود! 🔸خدیجه، خدیجه بود، چرا که مثل همسرش روحیه جهادی داشت و مشوقی بود برای فعالیت های جهادی همسرش. 🔹خدیجه، خدیجه بود، چرا که درک درستی از زندگی طلبگی، کمبود ها، طعنه ها، در آمد پایین آن داشت و با این همه هیچ گاه پشت همسرش را خالی نکرد. 🔶 خدیجه، خدیجه بود، چرا که مثل یک شیر زن، بر مشکلات و مسائل پیش آمده در زندگی مشترکشان تسلط پیدا می کرد، با مشکلات و کمبود ها می ساخت و نمی گذاشت آب در دل همسرش تکان بخورد. 🔹خدیجه، خدیجه بود، چرا که برای پیشرفت خانواده و برای تامین دخل و خرج زندگی تلاش می کرد تا همسرش با خیال راحت تری به پژوهش ها و جلسات علمی و فرهنگی خود برسد. 🔸خدیجه، خدیجه بود، چرا که مثل یک مربی، آن چنان خوب و عالی فرزندان کوچکشان را تربیت کرد، که هیچ یک سدی در مقابل پیشرفت های همسرش نشدند. 🔹خدیجه، خدیجه بود، چرا که در قبال سفر ها و دوری های چند روزه و هفتگی همسرش به خاطر فعالیت های علمی و فرهنگی خم به ابرو نیاورد و همه این سختی ها را تحمل کرد تا همسرش به روشنگری و تربیت شاگردان انقلابی خود بپردازد. 🔶 خدیجه، خدیجه بود، چون او هم مثل همسرش دغدغه تربیت دینی و بصیرتی بچه ها و آینده سازان کشور را داشت و در این راه هم از خوابش میزد، هم قلم میزد و هم معلمی میکرد. 🔶آری؛ ✅خدیجه، خدیجه بود، خدیجه وار زیست، خدیجه وار جهاد کرد، خدیجه وار تربیت کرد، و نهایتا خدیجه وار رفت... 🌀بعید نیست اگر بگوییم خیلی از موفقیت های استاد فرج نژاد را باید مدیون داشتن این چنین همسری فهیم، جهادی، قانع، با انرژی و مومن دانست که پا به پای او زندگی‌مشترکشان را به پیش برد و در نهایت با هم و در کنار هم به خانه ابدی رفتند. 😔روحشان شاد. ✍️از طرف یک دوست داغدیده پ.ن: مرحومه خدیجه بابایی ابرقویی همسر مرحوم دکتر فرج نژاد بود. @Beheshte_khanevadeh
👓 تسلیت آیت‌الله رئیسی در پی درگذشت مرحوم فرج‌نژاد 🔹رئیس‌جمهور منتخب شامگاه جمعه طی تماس تلفنی با پدر و پدر همسر مرحوم محمدحسین فرج نژاد، با تسلیت درگذشت این اندیشمند جوان، پرتلاش و مجاهد و همسر و فرزندان وی، برای بازماندگان صبر و اجر بر این مصیبت بزرگ آرزو کرد. @HozeTwit
🍃🥀🌷 🍃🕊 🖤 با عرض سلام؛ و تشکر 🍃از تمامی اعضای باغ و باغچه‌های گردو اساتید و تمام کسانی‌که در مصیبت غم عزیزان‌ سفر کرده‌مان 🕊مرحومه خدیجه بابایی 🕊مرحوم دکتر محمد حسین فرج‌نژاد ( همسرشان ) و سه عزیز دلبندمان 🕊علیرضا 🕊محمدرضا 🕊مطهره‌ی نازنین🍃 با ما همدردی کردند و پیام تسلیت فرستادند... 🍃از تمام کسانی‌که با دلنوشته، شعر، کلیپ، فرستادن عکس و فیلم از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری التیام آلام ما شدند... کمال تشکر را داریم. 🍃از تمام کسانی‌که در ختم قرآن، سوره‌ی ملک، ختم صلوات و مراسم شام غریبان ما را همراهی کردند. بسیار سپاسگزاریم. 🍃از تمامی دوستان، خواهران و برادران همرزم: _ علما، بزرگان، اساتید و صاحبان فضل _ باغات انار _ تشکیلات تنها مسیر آرامش _ کانال قصه‌های خوب _ اعضای هیات رئیسه بهتر بنویسیم _ کانال یکی بود یکی نبود _گروه داستان کودک و نوجوان خاتم _ گروه‌های کودک و نوجوان در پیام رسان های مختلف داخلی و خارجی _ بهشت خانواده _ گروه‌ها و فعالان صفحات مجازی و همه بزرگوارانه که نام مبارک شان از قلم افتاد، بسیار ممنون هستیم. حضور و همراهی تک‌تک شما بزرگواران، برای ما بسیار ارزشمند و ستودنی است. از خداوند منان خواستاریم: هیچ‌وقت، هیچ‌کس غم و مصیبت ما را تجربه نکند. ان‌شاءالله در موفقیت‌ها و شادی‌هایتان همراهتان باشیم. باز هم از همدردی و همراهیتان بسیار سپاسگزاریم. با تشکر کانون ادبی هنری باغ گردو 🍃🥀 🍃🕊🌷 @nahal313
نمایشگاه انجمن باغ گردو
چه خوشمزه بود! صبح بود. زهرا کتاب داستانش را داخل کمد گذاشت. از اتاقش بیرون آمد. وارد آشپزخانه شد و گفت:《 مامان جون امروز نوبتِ منه!》مامان لبخندی زد و گفت:《 بله میدانم دخترم. این شما و این هم وسیله های آماده!》زهرا خنده ای کرد و مادر را بوسید. کارش که تمام شد، آنها را دانه دانه داخل بشقاب چید و گفت:《حالا وقتشه.》 پاورچین پاورچین نزدیک درِ خانه شد. صدای قیژ قیژ در، علی را بیدار کرد. علی با صدای بلند گفت:《کجا؟من هم میام.》سارا کنار علی خواب بود. این پهلو آن پهلو شد.چشمانش را مالید و گفت:《آبجی من هم میام》زهرا لبانش را به هم فشرد و گفت:《 باااااشهههه....》هر سه دمپایی های رنگی رنگیشان را پوشیدند. سر کوچه ایستادند. نور آفتاب از بین شاخه های نخل، صورت سارا را قلقلک داد. انگشتش را روی نور گذاشت و بازی کرد. پیرمردی سوار بر ویلچر نزدیک شد. علی بپر بپر کرد و تندی، بشقاب را از زهرا گرفت. زهرا گفت:《چیکار می کنی علی؟ دوتا از شیرینی ها را انداختی!!》زهرا دستش را به سمت شیرینی ها برد. پیرمرد خم شد و آنها را از روی زمین برداشت. نگاهی به بچه ها انداخت و گفت:《 به به عجب عطری دارند این شیرینی ها!》علی لپهایش قرمز شد و گفت:《 عمو از تو بشقاب بردارید.》پیرمرد شیرینی اش را که خورد، گفت:《 خیلی خوشمزه بود بچه ها. از مامان تشکر کنید.》زهرا لبخندی زد و چیزی نگفت. پیرمرد، دستان لرزانش را به سمت آسمان برد و زیر لب چیزی گفت.نگاهی به سربند زهرا انداخت. اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:《بچه ها، کلی سرحال شدم با این شیرینی ها. حالا برای بقیه ی راه حسابی سرحالم!》همگی لبخندی زدند. زهرا خوشحال شد و در دلش گفت:《 باید به مامان بگویم هر روز نوبتم باشد!》 نویسنده و تصویرگر: مرحومه خدیجه بابایی @Mehrabani_kon