👓 تسلیت آیتالله رئیسی در پی درگذشت مرحوم فرجنژاد
🔹رئیسجمهور منتخب شامگاه جمعه طی تماس تلفنی با پدر و پدر همسر مرحوم محمدحسین فرج نژاد، با تسلیت درگذشت این اندیشمند جوان، پرتلاش و مجاهد و همسر و فرزندان وی، برای بازماندگان صبر و اجر بر این مصیبت بزرگ آرزو کرد.
@HozeTwit
🍃🥀🌷
🍃🕊
🖤
با عرض سلام؛
و تشکر
🍃از تمامی اعضای باغ و باغچههای گردو
اساتید
و تمام کسانیکه در مصیبت غم عزیزان سفر کردهمان
🕊مرحومه خدیجه بابایی
🕊مرحوم دکتر محمد حسین فرجنژاد ( همسرشان )
و سه عزیز دلبندمان
🕊علیرضا
🕊محمدرضا
🕊مطهرهی نازنین🍃
با ما همدردی کردند و پیام تسلیت فرستادند...
🍃از تمام کسانیکه با
دلنوشته، شعر، کلیپ، فرستادن عکس و فیلم از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری التیام آلام ما شدند...
کمال تشکر را داریم.
🍃از تمام کسانیکه در ختم
قرآن، سورهی ملک، ختم صلوات و مراسم شام غریبان ما را همراهی کردند.
بسیار سپاسگزاریم.
🍃از تمامی دوستان، خواهران و برادران همرزم:
_ علما، بزرگان، اساتید و صاحبان فضل
_ باغات انار
_ تشکیلات تنها مسیر آرامش
_ کانال قصههای خوب
_ اعضای هیات رئیسه بهتر بنویسیم
_ کانال یکی بود یکی نبود
_گروه داستان کودک و نوجوان خاتم
_ گروههای کودک و نوجوان در پیام رسان های مختلف داخلی و خارجی
_ بهشت خانواده
_ گروهها و فعالان صفحات مجازی و همه بزرگوارانه که نام مبارک شان از قلم افتاد،
بسیار ممنون هستیم.
حضور و همراهی تکتک شما بزرگواران، برای ما بسیار ارزشمند و ستودنی است.
از خداوند منان خواستاریم: هیچوقت، هیچکس غم و مصیبت ما را تجربه نکند.
انشاءالله در موفقیتها و شادیهایتان همراهتان باشیم.
باز هم از همدردی و همراهیتان بسیار سپاسگزاریم.
با تشکر
کانون ادبی هنری باغ گردو
🍃🥀
🍃🕊🌷
@nahal313
نمایشگاه انجمن باغ گردو
چه خوشمزه بود!
صبح بود. زهرا کتاب داستانش را داخل کمد گذاشت. از اتاقش بیرون آمد. وارد آشپزخانه شد و گفت:《 مامان جون امروز نوبتِ منه!》مامان لبخندی زد و گفت:《 بله میدانم دخترم. این شما و این هم وسیله های آماده!》زهرا خنده ای کرد و مادر را بوسید. کارش که تمام شد، آنها را دانه دانه داخل بشقاب چید و گفت:《حالا وقتشه.》 پاورچین پاورچین نزدیک درِ خانه شد. صدای قیژ قیژ در، علی را بیدار کرد. علی با صدای بلند گفت:《کجا؟من هم میام.》سارا کنار علی خواب بود. این پهلو آن پهلو شد.چشمانش را مالید و گفت:《آبجی من هم میام》زهرا لبانش را به هم فشرد و گفت:《 باااااشهههه....》هر سه دمپایی های رنگی رنگیشان را پوشیدند. سر کوچه ایستادند. نور آفتاب از بین شاخه های نخل، صورت سارا را قلقلک داد. انگشتش را روی نور گذاشت و بازی کرد. پیرمردی سوار بر ویلچر نزدیک شد. علی بپر بپر کرد و تندی، بشقاب را از زهرا گرفت. زهرا گفت:《چیکار می کنی علی؟ دوتا از شیرینی ها را انداختی!!》زهرا دستش را به سمت شیرینی ها برد. پیرمرد خم شد و آنها را از روی زمین برداشت. نگاهی به بچه ها انداخت و گفت:《 به به عجب عطری دارند این شیرینی ها!》علی لپهایش قرمز شد و گفت:《 عمو از تو بشقاب بردارید.》پیرمرد شیرینی اش را که خورد، گفت:《 خیلی خوشمزه بود بچه ها. از مامان تشکر کنید.》زهرا لبخندی زد و چیزی نگفت. پیرمرد، دستان لرزانش را به سمت آسمان برد و زیر لب چیزی گفت.نگاهی به سربند زهرا انداخت. اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:《بچه ها، کلی سرحال شدم با این شیرینی ها. حالا برای بقیه ی راه حسابی سرحالم!》همگی لبخندی زدند. زهرا خوشحال شد و در دلش گفت:《 باید به مامان بگویم هر روز نوبتم باشد!》
نویسنده و تصویرگر: مرحومه خدیجه بابایی
@Mehrabani_kon
#به_تو_از_دور_سلام
#لبیک_یا_حسین
#مهربانی_کن
🔴 ستاد برگزاری یادواره مجازی «شهید محسن حججی»:
🔻فراخوان مسابقه
🔹موضوع: شهید محسن حججی
🔹قالب آثار: یادداشت، داستان کوتاه، شعر، پوستر، اینفوگرافیک، کلیپ، انیمیشن، پادکست و ...
🔹مهلت ارسال آثار: 15 مرداد 1400
🔹ارسال به آیدی زیر در پیامرسان تلگرام یا ایتا
@r_shahidhojaji400
🔹اعلام اسامی برگزیدگان: 18 مرداد 1400 در کانال تلگرام و ایتا به آدرس
@shahidhojaji400
🎊 به تولیدکننده برتر در هر قالب جایزه اهدا میشود.
#مسابقه
#پیشنهاد
#غدیر
سلام
تقدیم به آسمانی های باغ گردو
🖤🖤🖤🖤
آسمان دلمان از غم این دوست شکست
قصه ی رفتنش از خاک به افلاک شکست
رفت و با خود همه ی اهل و عیالش را برد
رفت و با رفتنش از هوش ، حواسم را برد
ص . م . فراهانی🥀🥀🥀
بر اساس خاطرات همرزمان شهید حاج حسن طهرانی مقدم
نویسنده: حسین مجاهد
@nahal313