🍃🥀🌷
🍃🕊
🖤
با عرض سلام؛
و تشکر
🍃از تمامی اعضای باغ و باغچههای گردو
اساتید
و تمام کسانیکه در مصیبت غم عزیزان سفر کردهمان
🕊مرحومه خدیجه بابایی
🕊مرحوم دکتر محمد حسین فرجنژاد ( همسرشان )
و سه عزیز دلبندمان
🕊علیرضا
🕊محمدرضا
🕊مطهرهی نازنین🍃
با ما همدردی کردند و پیام تسلیت فرستادند...
🍃از تمام کسانیکه با
دلنوشته، شعر، کلیپ، فرستادن عکس و فیلم از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری التیام آلام ما شدند...
کمال تشکر را داریم.
🍃از تمام کسانیکه در ختم
قرآن، سورهی ملک، ختم صلوات و مراسم شام غریبان ما را همراهی کردند.
بسیار سپاسگزاریم.
🍃از تمامی دوستان، خواهران و برادران همرزم:
_ علما، بزرگان، اساتید و صاحبان فضل
_ باغات انار
_ تشکیلات تنها مسیر آرامش
_ کانال قصههای خوب
_ اعضای هیات رئیسه بهتر بنویسیم
_ کانال یکی بود یکی نبود
_گروه داستان کودک و نوجوان خاتم
_ گروههای کودک و نوجوان در پیام رسان های مختلف داخلی و خارجی
_ بهشت خانواده
_ گروهها و فعالان صفحات مجازی و همه بزرگوارانه که نام مبارک شان از قلم افتاد،
بسیار ممنون هستیم.
حضور و همراهی تکتک شما بزرگواران، برای ما بسیار ارزشمند و ستودنی است.
از خداوند منان خواستاریم: هیچوقت، هیچکس غم و مصیبت ما را تجربه نکند.
انشاءالله در موفقیتها و شادیهایتان همراهتان باشیم.
باز هم از همدردی و همراهیتان بسیار سپاسگزاریم.
با تشکر
کانون ادبی هنری باغ گردو
🍃🥀
🍃🕊🌷
@nahal313
نمایشگاه انجمن باغ گردو
چه خوشمزه بود!
صبح بود. زهرا کتاب داستانش را داخل کمد گذاشت. از اتاقش بیرون آمد. وارد آشپزخانه شد و گفت:《 مامان جون امروز نوبتِ منه!》مامان لبخندی زد و گفت:《 بله میدانم دخترم. این شما و این هم وسیله های آماده!》زهرا خنده ای کرد و مادر را بوسید. کارش که تمام شد، آنها را دانه دانه داخل بشقاب چید و گفت:《حالا وقتشه.》 پاورچین پاورچین نزدیک درِ خانه شد. صدای قیژ قیژ در، علی را بیدار کرد. علی با صدای بلند گفت:《کجا؟من هم میام.》سارا کنار علی خواب بود. این پهلو آن پهلو شد.چشمانش را مالید و گفت:《آبجی من هم میام》زهرا لبانش را به هم فشرد و گفت:《 باااااشهههه....》هر سه دمپایی های رنگی رنگیشان را پوشیدند. سر کوچه ایستادند. نور آفتاب از بین شاخه های نخل، صورت سارا را قلقلک داد. انگشتش را روی نور گذاشت و بازی کرد. پیرمردی سوار بر ویلچر نزدیک شد. علی بپر بپر کرد و تندی، بشقاب را از زهرا گرفت. زهرا گفت:《چیکار می کنی علی؟ دوتا از شیرینی ها را انداختی!!》زهرا دستش را به سمت شیرینی ها برد. پیرمرد خم شد و آنها را از روی زمین برداشت. نگاهی به بچه ها انداخت و گفت:《 به به عجب عطری دارند این شیرینی ها!》علی لپهایش قرمز شد و گفت:《 عمو از تو بشقاب بردارید.》پیرمرد شیرینی اش را که خورد، گفت:《 خیلی خوشمزه بود بچه ها. از مامان تشکر کنید.》زهرا لبخندی زد و چیزی نگفت. پیرمرد، دستان لرزانش را به سمت آسمان برد و زیر لب چیزی گفت.نگاهی به سربند زهرا انداخت. اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:《بچه ها، کلی سرحال شدم با این شیرینی ها. حالا برای بقیه ی راه حسابی سرحالم!》همگی لبخندی زدند. زهرا خوشحال شد و در دلش گفت:《 باید به مامان بگویم هر روز نوبتم باشد!》
نویسنده و تصویرگر: مرحومه خدیجه بابایی
@Mehrabani_kon
#به_تو_از_دور_سلام
#لبیک_یا_حسین
#مهربانی_کن
🔴 ستاد برگزاری یادواره مجازی «شهید محسن حججی»:
🔻فراخوان مسابقه
🔹موضوع: شهید محسن حججی
🔹قالب آثار: یادداشت، داستان کوتاه، شعر، پوستر، اینفوگرافیک، کلیپ، انیمیشن، پادکست و ...
🔹مهلت ارسال آثار: 15 مرداد 1400
🔹ارسال به آیدی زیر در پیامرسان تلگرام یا ایتا
@r_shahidhojaji400
🔹اعلام اسامی برگزیدگان: 18 مرداد 1400 در کانال تلگرام و ایتا به آدرس
@shahidhojaji400
🎊 به تولیدکننده برتر در هر قالب جایزه اهدا میشود.
#مسابقه
#پیشنهاد
#غدیر
سلام
تقدیم به آسمانی های باغ گردو
🖤🖤🖤🖤
آسمان دلمان از غم این دوست شکست
قصه ی رفتنش از خاک به افلاک شکست
رفت و با خود همه ی اهل و عیالش را برد
رفت و با رفتنش از هوش ، حواسم را برد
ص . م . فراهانی🥀🥀🥀
بر اساس خاطرات همرزمان شهید حاج حسن طهرانی مقدم
نویسنده: حسین مجاهد
@nahal313
هدایت شده از آرمینه آرمین
🔸️آنکه اشاره شد
کبوتر دمچتری روی شاخه نشسته بود و برای محافظت از درختهای کبوتر خانه، نگهبانی میداد. ناگهان صدای خش خش شنید. پشت برگ بزرگی پنهان شد و سرش را کمی جلو برد. کبوتری خود را با چند برگ نازک پوشانده و کیسهای از علفهای بافته شده را به نوک گرفته بود. کبوتر اطرافش را نگاه کرد و از شاخهای به شاخه دیگر پرید. کبوتر دم چتری، کبوتر پاپری را صدا زد.
- پاشو پاپری! یک کبوتر مشکوک را پیدا کردم.
کبوتر پاپری چشمهایش را باز کرد و همراه دم چتری، پشت کبوتر مشکوک حرکت کرد. کبوتر به لانه کبوتر چاهی رسید. کیسه را نزدیک لانه او گذاشت و آرام پر زد و رفت. کبوتر چاهی لنگان لنگان از لانهاش بیرون آمد و کیسه را به نوک گرفت و آن را به داخل لانه کشید. کبوتر پاپری و دم چتری پر زدند و نزدیک لانهی کبوتر چاهی نشستند. کبوتر دمچتری شاخهی نازکی را بین پنجهاش گرفته بود. آن را به سمت کبوتر چاهی گرفت و پرسید:
- آن چیست؟
کبوتر چاهی بق... بق... کرد و گفت:
- کی... کی... کیسه است.
کبوتر پاپری اخم کرد و گفت:
- این را که خودمان می دانیم. داخلش چیست؟
کبوتر چاهی چشمهایش را باز و بسته کرد و گفت:
- هَ...،هَ...، هنوز بازش نکردم.
دم چتری شاخک نازک را پرت کرد و کیسه را گرفت.
-خب بازش کن.
کیسه را کج کرد و آن را داخل لانه خالی کرد. کمی علوفه خشک برای خانه سازی و مقداری برگ و پنبهی سبز و مقداری دانه داخل لانه ریخت. کبوتر چاهی وسایل را دوباره توی کیسه جمع کرد. کبوتر پاپری گفت:
- این پنبهی سبز را امروز من به طوقی دادم تا لانه اش را نرمتر کند. حتما آن کبوتر مشکوک همه را از طوقی دزدیده است. دم چتری پر زیر گلوی کبوتر چاهی را گرفت و گفت:
-این کیسه را چه کسی برای تو آورد؟
کبوتر چاهی قدمی عقب رفت و گفت:
- نمی دانم یک نفر بعد از اینکه زاغی پایم را زخمی کرد، برایم هر شب یک کیسه هدیه میآورد.
کبوتر پاپری گفت:
-یعنی تو نمی دانی او کیست؟
کبوتر چاهی توی لانهاش نشست و گفت:
- واقعاً نمی دانم.
چتری به کبوتر پاپری گفت:
- فردا اینجا منتظر می مانیم و این بار که آن کبوتر پیدایش شد، آن را دستگیر می کنیم و پیش کبوتر سفید و طوقی می بریم.
شب بعد آنها زیر برگ بزرگی پنهان شدند. آسمان تاریک شده بود و ماه پشت ابر بود. صدای خش خش آمد. دم چتری به کبوتر پاپری گفت:
-گوش کن از آن طرف صدا می آید.
هردو سرهایشان را پشت برگی پنهان کردند. کبوتر مشکوک، با برگهای نازک خود را پوشانده بود. کیسه به نوک نزدیک لانهی کبوتر چاهی شد و کیسه را کنار لانه گذاشت. آرام پر زد و رفت. دم چتری و کبوتر پاپری به دنبال او پر زدند. کبوتر مشکوک به لانهی طوقی رفت. دم چتری و کبوتر پاپری به هم نگاه کردند و روی شاخهای نزدیک لانه نشستند. کبوتر پاپری با پر اشارهاش لانهی طوقی را نشان داد و گفت:
-دیدی گفتم. او از لانهی طوقی دزدی کرده است.
کبوتر پاپری و دمچتری جلو رفتند و طوقی را صدا زدند. طوقی بیرون آمد در حالی که هنوز مقداری برگ نازک به دور گردنش بسته شده بود. دمچتری گفت: اوه، این برگها را هم کبوتر مشکوک به خود بسته بود.
طوقی خندید و گفت:
-کدام کبوتر مشکوک؟
دم چتری و کبوتر پاپریی گفتند:
-همان که لانهی کبوتر چاهی رفت. تو همان کبوتری.
طوقی بالش را بالا آورد و گفت:
-شما هم شبها با من بیایید و به کبوترهای نیازمند کمک کنید.
دم چتری و کبوتر پاپری به هم نگاه کردند و گفتند:
-خیالمان راحت شد. به کبوتر سفید میگوییم که نگران نباشد. فکر کرده بودیم در کبوترخانه یک پرندهی ناجور پیدا کردیم. شبت بخیر.
سپس بال زدند و رفتند.
دم سیاه و پر زاغی پشت برگ بزرگی پنهان شده بود. از دور آنها را نگاه میکردند. پر زاغی رو به دم سیاه کرد و گفت:
-ما باید به محل نگهداری دانهها دست پیدا کنیم.
کبوتر دم سیاه برگ را از جلو صورتش برداشت و پرسید:
-چطوری؟
کبوتر پر زاغی لبخند زد و گفت:
-اگر رهبرشان، کبوتر سفید را بگیریم و پرهایش را بچینیم میتوانیم خودمان ریاست منطقهی درختهای کبوترخانه را داشته باشیم.
پرزاغی خندید. دم سیاه سرش را بالا و پایین کرد و گفت:
-تو همیشه فکرهای خوبی میکنی.
سپس هر دو پریدند و پیش گروه خود رفتند. پر زاغی و دم سیاه گروه خود را آمادهی حمله کردند. کاکلی که برای نوشیدن آب از چشمه رفته بود، از دور آن ها را دید. زاغیها و دمسیاهها در حال چنگ انداختن بودند و خود را برای مبارزه آماده میکردند. کاکلی به سرعت به سمت کبوترخانه بال زد.
هلال ماه نازک شده بود. صدای جیرجیرکها از بین علفزارها کمکم بلند شد. کاکلی روی شاخه درختی نشست. بالای بزرگترین درخت کبوترخانه را نگاه کرد. دم چتری و طوقی و پاپری دور کبوتر سفید نشسته بودند و کبوتر سفید برایشان صحبت میکرد. کاکلی خود را به آنجا رساند. صحبتشان را قطع کرد و نفس زنان گفت:
-من را... ببخشید... سرورم. کبوتران... کبوتران... بقو بقو... بقو بقو... دم سیاه... دم سیاه.