#سیدجلال_آل_احمد
دیگر اینکه امروز بعد از ظهر چرت که میزدم (گرما نمیگذارد تا غروب آفتاب بیرون بروی) همسفرها از معجون "سمنقور"(؟) حرف میزدند و از فایدهاش در "قدرت الجماع" که بالای در دکانی اعلان شده بوده. تعریف میکردند که این معجون را از ماهیای میگیرند که وسط ریگ روان صحرا از شن میپرد بیرون. و شکارچیها پتو با خودشان می برند که وقتی پرید بیرون دیگر نتواند برود فرو! (کذا) اینها را حاجی پادنگ کار میکند و آسیاب موتوری نیاورده. تازه پز هم میدهد. او هم کچل است. و همان است که معروف شده به "مخ نداری" - به نقل از خدمتکار عرب بساط حمله داریمان. بعد نقل کردند که پریروز زنی هنگام طواف رفته زیر دست و پا - که من از جا پریدم به پرس وجو... که کدامشان دیدهاند؟ هیچ کدام ندیده بودند. عين سمنقور.
دیگر اینکه درین سفرنامهی فرهاد میرزا آمده در تفلیس
ص۱۵۵
مترجمش فتحعلی آخوندزاده بوده. با همان حرف و سخنهای عجایب غرایبش؛ برای زمانه (بفهمی نفهمی) ؛ و الفبای پیشنهادی و غیره... هم موقع رفتن هم موقع برگشتن. دوبار او را دیده و لابد از دیگر مدعیات او هم باید خبر شده باشد... از سوسیال دمکراسی و دیگر قضایا... ولی انگار نه انگار. همان مرد چشم بسته ولی متفاضل قاجار. و قانع به اسب و علیق و استر و پیشواز و بدرقه!
دیگر اینکه حال و حوصلهی یادداشت کردن را دارم از دست میدهم. تازگی سفر گذشته. بی خوراک ماندن هم کمک میکند به این بیحالی. و مرتب نشستهام دارم این سفر نامهی فرهاد میرزا را تمام میکنم. و ناچار هی مقایسه و مقایسه! و هی لعن به هر چه جهالت است.
چهار شنبه ۹ اردیبهشت
مکه
باز مزاج مبارک خراب شده. به زحمتی رفتم بیرونو "آنزروویوفورم" خریدم. از آن شب پیادهروی که به آب و عطش افتادم عاقبت کار معلوم بود. با این پرتقال های لبنانی که دیگر اقم نشسته. موقع خرید دوا، سری هم زدم به بازار حراج مکه. رادیو - ساعت - قالیچه - دوچرخه - چرخ خیاطی - موتور سیکلت - تفنگ - دوربین -
عبا - جاجیم - خنجر و... اجناسی بود که خرید و فروش میشد. و دخترک خوشگلی با مادرش می گشت - سوریهای مانند - و سر تا پا سفید پوش.
بعد ایستاد به چانه زدن با فروشندهی دوره گردی سر یک قالیچهی ابریشمی بته جقهای. معاملهشان نشد. ولی به تماشای قالیچهی ابریشمی مدتی جماعت وسط بازار را گرفته بودند و رفت و آمد بند آمده بود. به علت این آنرا میپاییدم یا بعکس.
101
سلام و صلوات
مداد مشکی و کاغذ باطله و چند برگه سفید آماده کنید.
إن شاالله به زودی باهاشون کار داریم😊
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار گرامی باد
صبح است و غزل پشتِ غزل، باز غزل
ای غَزلواره ترین شعر سحرگاه، سلام
#محمد_بزاز
Amir Kermanshahi ~ Music-Fa.ComAmir Kermanshahi - Cheshmato Beband 1 (128).mp3
زمان:
حجم:
4.6M
چشماتو ببند؛ خیال کن که با زائرایی!
چشماتو ببند؛ خیال کن که الان کربلایی!
😭😭
#اربعین🏴
هدایت شده از میثاق
لبخند گوشه لبش نشست: الان که میبینی سرم شلوغه!
صدای بوق مکرر یک ماشین، حرفش را برید.
به طرف صدا چرخید. راننده دستش را بالا آورد و گفت: سلام مهندس! بریم؟
دستش را بالا آورد و گفت: آره؛ صبر کن دارم میام!
نگاه مهربانش را روی من ریخت. لبخندی زد و گفت: اگه کار دیگهای ندارید من خیلی عجله دارم، باید برم.
نگاهش چنان نافذ بود که نتوانستم کمترین مقاومتی کنم.
به طرف کارگرها چرخید و سفارش های لازم را کرد. دوباره به طرف من آمد. دست داد. خداحافظی کرد و دوان دوان به طرف پیکان سفید رفت.
فردا صبح اول وقت رفتم پیش اسدالله. داشت فرم های روی میزش را مرتب می کرد. پرسید: پیداش کردی؟ کارت راه افتاد!
_آره دیدمش ولی حاضر نشد مصاحبه کنه!
با صدا خندید و گفت: اگه دیروز میگفتی میخوای باهاش مصاحبه کنی میگفتم خودت رو اذیت نکنی! اصلا اهل عکس و گزارش و مصاحبه و این چیزا نیست!
_میگم مگه یزدی نیست؟ خیلی یزدی حرف نمی زد.
_چرا! ولی از وقتی دانشگاه امیرکبیر قبول شد، رفت تهران و همونجا درس و مبارزه و تدریس توی دانشگاه! لهجهش ناخالصی داره!
بعد ادامه داد: ده سالی تهران بود. وقتی امام دستور ساختن جهاد سازندگی رو دادن، پا شد اومد یزد...
گفتم: حتما بابای پولداری داره که حسابی خرجش کرده!
اسدالله پوشهای را از کشو بیرون آورد و روی میز گذاشت: از وقتی یادم میآد تابستونا با باباش میرفت سرِ کارِ بنایی! باباش بنا هست و همیشه خرج تحصیلش رو خودش در میآورد!
دستان پینه بسته مهندس در ذهنم تداعی شد.
اسدالله که خودکارش را برداشت، فهمیدم باید بروم. برخاستم و از اتاق بیرون رفتم.
حسین سال بعد رئیس اداره راه ایلام شد و بعد از چند وقت، خبر شهادتش یک دنیا افسوس بر دلم آورد. کاش آن روز کمی بیشتر اصرار میکردم. شاید راضی به مصاحبه میشد.
راه افتادم که حداقل برای بدرقه پیکرش برسم. سه تابوت روی دستان مردم موج میخورد. از مردی که بغل دستم بود پرسیدم: یکی شون مهندس تقویه، اون دو تا کی هستن؟
_ برادراش! یکی شون مفقود بوده، یکی هم دو روز پیش شهید شده!
_ یعنی تشییع سه برادر در یک روز؟؟!
الان 40 سال از آن روزها میگذرد. همیشه روز 8 شهریور، روز ملی شهدای ترور، حسرت دلم بیشتر میشود.
#نقد