eitaa logo
نمایشگاه انجمن باغ گردو
72 دنبال‌کننده
397 عکس
53 ویدیو
30 فایل
اطلاع رسانی ها * نمونه کارها * موفقیت درختان باغ * نکته هایی برای نویسندگی
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از میثاق
لبخند گوشه لبش نشست: الان که می‌بینی سرم شلوغه! صدای بوق مکرر یک ماشین، حرفش را برید. به طرف صدا چرخید. راننده دستش را بالا آورد و گفت: سلام مهندس! بریم؟ دستش را بالا آورد و گفت: آره؛ صبر کن دارم میام! نگاه مهربانش را روی من ریخت. لبخندی زد و گفت: اگه کار دیگه‌ای ندارید من خیلی عجله دارم، باید برم. نگاهش چنان نافذ بود که نتوانستم کمترین مقاومتی کنم. به طرف کارگرها چرخید و سفارش های لازم را کرد. دوباره به طرف من آمد. دست داد. خداحافظی کرد و دوان دوان به طرف پیکان سفید رفت. فردا صبح اول وقت رفتم پیش اسدالله. داشت فرم های روی میزش را مرتب می کرد. پرسید: پیداش کردی؟ کارت راه افتاد! _آره دیدمش ولی حاضر نشد مصاحبه کنه! با صدا خندید و گفت: اگه دیروز می‌گفتی می‌خوای باهاش مصاحبه کنی می‌گفتم خودت رو اذیت نکنی! اصلا اهل عکس و گزارش و مصاحبه و این چیزا نیست! _میگم مگه یزدی نیست؟ خیلی یزدی حرف نمی زد. _چرا! ولی از وقتی دانشگاه امیرکبیر قبول شد، رفت تهران و همونجا درس و مبارزه و تدریس توی دانشگاه! لهجه‌ش ناخالصی داره! بعد ادامه داد: ده سالی تهران بود. وقتی امام دستور ساختن جهاد سازندگی رو دادن، پا شد اومد یزد... گفتم: حتما بابای پولداری داره که حسابی خرجش کرده! اسدالله پوشه‌ای را از کشو بیرون آورد و روی میز گذاشت: از وقتی یادم می‌آد تابستونا با باباش می‌رفت سرِ کارِ بنایی! باباش بنا هست و همیشه خرج تحصیلش رو خودش در می‌آورد! دستان پینه بسته مهندس در ذهنم تداعی شد. اسدالله که خودکارش را برداشت، فهمیدم باید بروم. برخاستم و از اتاق بیرون رفتم. حسین سال بعد رئیس اداره راه ایلام شد و بعد از چند وقت، خبر شهادتش یک دنیا افسوس بر دلم آورد. کاش آن روز کمی بیشتر اصرار می‌کردم. شاید راضی به مصاحبه می‌شد. راه افتادم که حداقل برای بدرقه پیکرش برسم. سه تابوت روی دستان مردم موج می‌خورد. از مردی که بغل دستم بود پرسیدم: یکی شون مهندس تقویه، اون دو تا کی هستن؟ _ برادراش! یکی شون مفقود بوده، یکی هم دو روز پیش شهید شده! _ یعنی تشییع سه برادر در یک روز؟؟! الان 40 سال از آن روزها می‌گذرد. همیشه روز 8 شهریور، روز ملی شهدای ترور، حسرت دلم بیشتر می‌شود.
هدایت شده از ص . م . فراهانی🥀
بیقرار ، یعنی عاشق 🍃🥀🍃 تمام شب و شاید تا صبح بیدار بودم . خوابم نمی برد . هروقت که قرار بود بیاید همین طور می شدم . یا نه ، بیقرارتر می شدم . این بار ، ولی با همیشه فرق داشت . قرار بود بیاید و دیگر نرود . آمده بود تا تمام نبودن هایش را بنشینم کنارش و تعریف کنم و او ساکت ، ساکت گوش کند و برایش همین طور حرف بزنم . قرار بود این بار بیاورندش ، نه پای جان . بال در بال پرستوهای عاشق ، روی دستان مردم شهر...... 🍃🥀🍃 ۷۳
هدایت شده از حاجی زاده
آب چک چک آب منبع بدجور اعصابش را بهم ریخته بود. مدام می رفت وچیزی می آورد و می انداخت همان جا بغل منبع،بعد انگار یادش رفته باشد دوباره بر می گشت وباز با وسیله ای دیگر بر می گشت.سه بار رفت و آمد.از انبار تا منبع راه زیادی بود،منبع ته خاکریز بود.انبار اول جاده. حسابی خسته شده بود ولی بیشتر نگران بود.باید هر طور شده شیر خراب منبع را تعمیر می کرد. آخرین باری که بچه ها بی آب ماندند،کار خیلی هایشان به بیمارستان کشید،بی آبی آن هم در آن هوای داغ وشرجی فکه شوخی بردارنبود. آچار به دست،کار می کرد وذکر می گفت.هر بار از جایش بلند می شد تا کمی نفس بگیرد یاحسین ع را بلند می گفت. یک ساعت تمام کارش طول کشید. لبخند رضایت بر لبانش نشست.با صدای بلند گفت: _«بر لبان خشکیده ابا عبدالله سلام الله بگو صلوات.» صدای صلوات بچه های گردان بلند شد. دیگر نگران نبود. سوار تویوتا شد به طرف پشتیبانی فرمان چرخاند.صدمتر از منبع فاصله نگرفته بود که صدای انفجار و تویوتای در حال سوختن،دل بچه ها را سوزاند.
حال و هوای باغچه‌ی داستانک أین روزها 👆 شادی روح امام و شهدا صلوات🌸
چاپ دوم کتاب تپه‌های ریشن هم با شروع هفته‌ی دفاع مقدس منتشر شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به مناسبت هفته دفاع مقدس در خدمت آقای شجاعی یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس هستیم و پای خاطرات زیبای ایشان نشسته ایم. https://eitaa.com/joinchat/550961175Caa63429193 انجمن بزرگسال نویسی باغ گردو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا