هدایت شده از جشنواره های باغ گردو
بسم الله الرحمن الرحیم
ضمن عذرخواهی مجدد بابت تاخیر پیش آمده و با گرامیداشت یاد و خاطره ی داور گرانقدر و هنرمند مهربان باغ گردو، مرحومه خدیجه بابایی، نتایج جشنواره ادبی هنری باغ گردو به شرح ذیل اعلام می شود.
بخش شعر
نفر اول: زهرا عراقی
نفر دوم: ندبه محمدی
نفر سوم: مهدیه حاجی زاده
بخش تصویر گری
نفر اول: داوران در این بخش کسی را حائز نمره کامل تشخیص ندادند.
نفر دوم: فهیمه انصاری
نفر سوم: مریم ناجی
بخش داستانک
نفر اول: داوران کسی را در این بخش حائز رتبه اول تشخیص ندادند.
نفر دوم: در این بخش خانم مریم بزرگی و سمیه خالقی مشترکا حائز رتبه دوم شدند.
نفر سوم: زهرا شوشتری
بخش داستان
نفر اول: داوران در این بخش هیچ اثری را حائز رتبه اول تشخیص ندادند.
نفر دوم: آرمینه آرمین
نفر سوم: مهدیه حاجی زاده
در آخر لازم است از همه خادمان، اساتید، داوران، زحمت کشان و مسئولین اداره کل ارشاد استان قم کمال تشکر و قدر دانی را داشته باشم.
دبیر جشنواره
حسین مجاهد
@Festivals
هدایت شده از میزان حق
بهنامخدا
#⃣ بابا ابری
دخترک با پشت دست چشمانش را مالید.
مادر وارد اتاق شد. با خنده گفت:
<سلام
صبح بخیر!
عزیز دل مادر
خوب خوابیدی؟>
دختر کوچولو سری تکان داد. دستش را دراز کرد، با انگشت به قاب عکس بابا اشاره کرد و گفت:
<بابا ابری ...
بابا ابری...>
مادر کنار دخترک نشست. او را بلند کرد. روی پاهایش نشاند و گفت:
<باز هم خواب بابا را دیدی؟>
صدای رعد و برق آمد. شیشهی پنجره خیس شد. دخترک تند به سمت پنجره رفت و گفت:
<مامان!
بابا و دوستانش، دارند با شلنگ رو ابرها آب میریزند، تا خانهیی که آتش گرفته، خاموش بشود.>
✍ م. ب.
روحشان شاد.
یاد شهدای آتشنشان گرامی باد!🍃🕊🌷
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
هدایت شده از ز.باقری
#ایده
یک رییس آتشنشان پرتلاش و جدی با هفت مامورش توی حادثه ی آتش سوزی برجی کشته میشوند. با مرگ باز هم رییس پرتلاششون نمیتونسته دست از کار بکشه اعضا رو بهشون دستور میداده و در حوادث آنها رو این ور اون ور میفرستاده اما اونها کاری از دستشون بر نمی اومده. رییس بالاخره اونجا با رای زنی هاش با فرشته ها موفق میشه یک ابر اتوبوسی بدست بیاره و با مامورانش به جاهایی که در زمین آتش میگرفته میرفتن تا آتش را خاموش کند.
هدایت شده از خالقی
خاموشش کن
بابا بلند داد زد:«بده به من.»
لولهی جاروبرقی را محکم کشید.
زهرا عروسکش را توی بغلش گرفت. بغض کرد:«مامان! مامان بیا.»
مادر توی اتاق دوید. چشمش به پدر خورد. او را تکان تکان داد:«آقا داود، داود جان. پاشو، پاشو.»
پدر چشمانش را باز کرد. نفس نفس زد:«کو؟ آتیش کو؟»
مادر کنارش نشست:«داشتی خواب میدیدی؟»
پدر سرجایش نشست. اشک توی چشمش جمع شد:«خواب دیدم کنار چادرهای امام حسین ع هستم؛ هر کاری میکنم آتیش خاموش نمیشه.»
اشک مادر روی صورتش سرازیر شد:«خیر باشه. پاشو دیرت نشه.»
پدر از جایش بلند شد. زهرا را بغل کرد و بوسید. زهرا گفت:«بابا! تاحالا شده نتونی آتیشی رو خاموش کنی؟»
بابا زهرا را روی زمین گذاشت. دستش را روی صورت خودش کشید:«اره بابا! آتیشی که از سوختن خیمههای اباعبدالله تو قلبم افتاده رو.»
#داستانک
#آتشنشان
هدایت شده از ص . م . فراهانی🥀
🍃🥀🍃
مردی ان طرف خمیده
گرم است . خیلی گرم .
غلط می زند . از گرما بی تاب شده ام . بوی بدی می اید . مثل همان بویی که ان روز می امد .
آن روز که کتری ابش تمام شده بود و داشت می سوخت .
یا ان روزی که خانه ی همسایه اتش گرفته بود .
اتش ، اتش.
یعنی دوباره کجا اتش گرفته بود.
بوی دود نزدیک بود .
یعنی دوباره خانه همسایه اتش گرفته بود ؟
کدام همسایه؟
صدای داد و بیداد می اید . صدای دختر همسایه است که داد می کشد .
چقدر هوا گرم است . چرا اینقدر بی حالم . می خواهم بلند شوم ، ولی نمی توانم بلند شوم . سرم گیج می خورد .
چقدر گرم است . صدا ها دارد کم و کم تر می شود . صدا ها در هم گم می شود و محو .
چقدر هوا گرم است . نمی توانم نفس بکشم.
کسی صدایم می کند . صدایش را می شنوم ، اما نمی توانم جواب بدهم . یکی به در می کوبد . نه دارد در را می شکند .
همه چیز سفید می شود .
دیگر گرم نیست ، راحت می توانم نفس بکشم . حس می کنم در هوا درحال پروازم .
دوباره از دور صدا هایی می اید . یکی داد می زند ، یکی مرا صدا می کند . یکی مرا روی دستانش گرفته و می دود .
دارم نفس می کشم . همه چیز تار است . چند نفر بالای سرم ایستاده اند . دارند ماسکی را از روی صورتم باز می کنند .
یکی با صدای بلند حرف می زند . ماسک اکسیژن را بده . چشمانم را باز می کنم . دراز به دراز وسط حیاط مجتمع افتاده ام . یک مرد دیگر هم آن طرف تر خمیده ، به دیوار تکیه داده و دارد سرفه می کند . لباسش از دود و اتش سیاه شده . پرستاری کنارش زانو زده و روی صورتش ماسک اکسیژن می گذارد .
ماسک مرد اتش نشان کنار من افتاده .
#داستان
باغ گردویی ها تبریک
پرقدرت و پرتعداد
تبریک ویژه به بچه های باغچه داستانک باغ گردو
@nahal313