5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواستم روزی ساده،
بیهیاهو،
در میان یکی از همین غروبهای آرام
که جهان هنوز بوی نانِ گرم و باران میداد،
نامت را صدا بزنم ...
و بگویم: دوستت دارم.
اما ناگهان جنگ از راه رسید!
با قدمهایی سنگین و صدایی که
تمام سکوتهای لطیف دنیا را میشکست.
و میان لبهای من
و آن جملهٔ کوچکِ روشن
دیواری از آتش کشید.
از آن روز
آن کلمه هنوز در سینهام مانده است!
مثل پرندهای که راه آسمان را گم کرده باشد.
هر بار که نامت از خاطرم میگذرد
دل من دوباره
تا آستانهٔ همان اعتراف میرود…
✍پگاه نادی
مجری: مریم یوسفی
https://eitaa.com/nahbgroup
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین بار در معراج شهدا دیدمش
از پشت دوربین !
قاب را بسته بودم منتظر بودم وارد شود
از میان نوری که تمام چهارچوب را پر کرده بود زنی سوار بر ویلچر وارد اتاق شد
با همان صدای یکم بلند مامان ها پشت هم میگفت *امید جان کجایی مامان* ؟
متوجه حضور کسی در اتاق نبود فقط امید را صدا میزد
هیچ چیزی آرامش نمیکرد ...
نوحه خوان تا آمدن پسرش کمی برای دل داغدارش خواند !
اما ! امان از لحظه ای که امیدش را آوردند
محشر کبری شد ...
*امید قنبری محافظ شهید خطیب بود*
و همراه ایشان به شهادت رسید
بعضی از پسرها انقدر تکیه گاه خانواده و امید پدر مادر هستند که بعد از رفتنشان انگار دیواری فرو ریخته باشد یا سقفی پائین آمده باشد...
چند وقت بعد در بهشت زهرا دیدمش
هنوز هم همینقدر بیقرار است
از مزار امیدش دل نمیکند !
میرود برمیگردد دوباره که میرود وسط راه سرمیچرخاند ...
در قطعه ۴۲ گاهی زمان از حرکت می ایستد !
و نفس بند میآید
چه مرهمی این دلسوختگی ها را درمان است؟
*مادر شهید امید قنبری*
✍ پگاه نادی
https://eitaa.com/nahbgroup
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"مامان با رفیق مُردن خیلی حال میده!"
همان دیالوگ جذاب در فیلم روز سوم است وقتی توی کانال محاصره بودند و یکی یکی دارند وصیت میکنند
این روزها در قطعه ۴۲ چیزهایی که همیشه از قاب تصویر میدیدیم یا در لابلای ورق های تاریخ میخواندیم را واقعی تر میتوان دید !
*رفیق بچگی هم بودند
دیدید مادر ادم همیشه میگوید با فلانی بگرد؟
اینجور بودند با هم
بودنشان کنار هم دل مامان ها را آرام می کرد*
شهادتشان هم همینجور شد
تابوت رفیقش روی دوشش بود و مادر احسان را قسم میداده که تو رو خدا دعا کن منم شهید شم...
همان روز چند ساعت بعد از خاکسپاری احسان شهید شد و باز رفت همان جایی که مامان میگفت "پسرم با احسان باش، این احسان خیلی بچه ی خوبیه ... "
مزارشان یک ردیف و چند قبر فاصله دارد
*مادرهایشان جوری میسوزند که انگار هرکدامشان دو پسر از دست داده ...!*
✍پگاه نادی
راوی : مریم یوسفی
https://eitaa.com/nahbgroup
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت امشب ۴۲ در حوالی عشاق میچرخد ...
بعضی شهدا چقدر شبیه شخصیت های عاشق پیشه فیلم ها بوده اند !
*انگار از دل قصه بیرون آمده اند*
*تا هنوز هم زمین زیر پای دخترکانی را گلباران کنند و بدون او زیر باران نروند* ...
اما نمیدانند بعد از رفتنشان چه بر سر دل سوخته ی گل باغشان می آید
مثل این همسر شهید که نمیداند در دنیایی که کسی اینقدر مهربان نیست چگونه باید زندگی کند ، این باغ خزان زده را چه کسی قرار است مراقبت کند ؟
بعضی آدم ها گاهی داغدار دو داغ میشوند
یک برای جانی که از دست رفته
و دیگری عشقی که ادامه ندارد ...
و گاهی دومی میتواند جانفرساتر از اولی باشد
✍ پگاه نادی
مجری : مریم یوسفی
https://eitaa.com/nahbgroup
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀*روایت امشب قطعه ٤٢ از یک سید مجید است*
یک سید مجید نقطه زن دیگر از جنس حسینی
که پای پدافند هنگام زدن پهباد هرمس به شهادت رسیده
*یک مهندس هوافضای درس خوانده ی نخبه ی بی ادعا*
از همان هایی که نرفتند و ماندند و ساختند و ...
ساختند و ساختند و ساختند و ... جان دادند
بی هیچ سر و صدا و ادعایی
پدرش میگفت انقدر این بچه مکتوم بود و صدایش در نمی آمد گاهی خواهرش میگفت مجید جان من گمونم تو آبدارچی ای چیزی باشی ...
اما ما از حالاتش می فهمیدیم کارهای مهمی انجام میدهد.
ایام جنگ علاوه بر مسئولیت های سنگینی که داشت حواسش جمع بود جاهای خالی از نیرو را هم پر کند.
*میدانید جای خالی از نیرو یعنی چه ؟
یعنی شهیدی جای شهید دیگر را بگیرد*...
آنروز تا شنیده بود آن نقطه را زده اند و تعداد زیادی شهید و زخمی برجای مانده داوطلبانه و خارج از شیفت کاری با موتور اش خود را به محل رسانده بود ...
تا جای خالی رفقای شهیدش را پر کن
مادر با آرامشی از جنس ایمان میگفت :
همش بهش میگفتم من تو رو برای اسلام تربیت کردم
*میگفت مادر دعا کن شهید بشم*
میگفتم انشاءالله به آرزوت میرسی صبر کن ببین خدا کجا برای کنار گذاشته
ما هاج و واج نگاه صلابت و آرامش پدر و مادرش شده بودیم
دلتنگی از پرده چشمانشان میبارید
بغض که میآمد ردش نمیکردند ولی سر بالا و شانه ستبر گریه میکردند ...
*میگفتند : ما در راه اسلام فرزندمان را دادیم
خدا به ما لیاقت مادر و پدر شهید بودن را عطا کرد*...
🥀*شهید سید مجید حسینی*
@nahbgroup
#گروه_رسانه_ای_نَحب
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیکر مطهرش نشانی روشن از مجاهدتی جانسوز داشت...
از ناحیه پهلو زخمی عمیق برداشته بود!
هر دو دستش از ناحیه کتف جدا شده بود!
و تمام بدنش سوخته بود...
با گردنی شکسته و صورتی درهمریخته، به دیدار پروردگار شتافت
و چه تصویر غریبی…
آدم بیاختیار یاد وفاداری بی دست می افتد که تا آخرین نفس پای عهدش ماند ، همان علمداری که تنش زخمخورده بود، اما دلش تکان نخورد!
و تا اخرین نفس ایستاد
گاهی بعضی عشقها آنقدر عمیقاند که آدم را تا آخرین لحظهی عمر، به همان راهی میبرند که دلش از اول برایش میتپید.
پدرش میگفت از ۱۵ سالگی برای این روز و این لحظه برنامهریزی کرده بود.
همیشه تلاش میکرد بدنی ورزیده و قدرتمند داشته باشد تا اگر روزی میدان نبرد فرا رسید، بتواند شجاعانه در برابر دشمن بایستد.
با این همه، در کنار خانوادهاش همیشه آرام، متین و محجوب بود؛ کسی که قدرتش را فریاد نمیزد، اما در وقت نیاز، مردانه میایستاد.
شهید سید مجید حسینی از شهدای پرافتخار صنعت هوافضای کشور، از همان مردانی بود که زندگیشان را برای لحظهای بزرگتر از خودشان معنا کرده بودند.
او در میدان نبرد، به دعوتی پاسخ داد که سالها پیش در دلش شنیده بود؛ و حالا وقت اجابت و وفای به عهد الهی بود ...
🥀شهید سید مجید حسینی
@nahbgroup