حالت تهوع مداوم، سرگیجه، و یک احساس همیشگی سقوط… پزشکان میگویند مشکل از سیستم عصبی است، اما من میدانم مشکل از سیستمِ زندگیام است. بدنم دارد به من هشدار میدهد که مسیر را گم کردهایم؛ فقط کافی است کمی بیشتر به این پوچی نگاه کنم تا دوباره دنیا دور سرم بچرخد.
-•[ߊܠܝ̇ߺحیܢ̣]•-
•توهیچوقت نمیتونی باکسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی . -قهوه سرد اقای نویسنده
•من فکرمیکردم یه جورایی بهم علاقه داره!
گاهی وقتاحس میکردم یواشکی
به من دید میزنه!
-قهوه سرد اقای نویسنده
قشنگترین دروغی که هر روز میگم اینه: “نه، خوبم! فقط یکم خوابم میآد”. در حالی که مغزم داره دورِ خودش میچرخه و دلم میخواد از اون جمع فرار کنم برم یه جایی که مجبور نباشم نقشِ ‘آدمِ نرمال’ رو بازی کنم.
بعضی شبها، سکوت اتاق از فریاد هم بلندتر است. انگار تمام آن فشارهایی که در طول روز قورت میدهم، شبها برمیگردند تا در سرم بچرخند. این حالت تهوع، شاید نه از سر بیماری، که از سر هضم نکردن این حجم از ابهام است. کسی نسخه ای برای «سردرگمیِ مطلق» تجویز نمیکند؟
-•[ߊܠܝ̇ߺحیܢ̣]•-
واقعا حالت تهوع و سرگیجهی این چند وقتو درک نمیکنم
تو هم ولم کن دیگه برادر.
عجیبترین چیز این نیست که رفیقام رفتن؛ عجیب اینه که چقدر راحت تغییر کردن. انگار یه کلید پیدا کردن که باهاش، تمام اون خاطرات و اون رفاقتهای صمیمانه رو خاموش کردن. یه روز با هم از ته دل میخندیدیم، روز بعد… انگار هیچوقت هم من رو نمیشناختن. رفاقت هم مثل یه نمایش زودگذر میمونه؛ وقتی پرده میوفته، همه با هم میرن و تو تنها کسی هستی که هنوز توی سالن نشستی و منتظر انتهایِ نمایش. ولی نمایش تموم شده..!