قشنگترین دروغی که هر روز میگم اینه: “نه، خوبم! فقط یکم خوابم میآد”. در حالی که مغزم داره دورِ خودش میچرخه و دلم میخواد از اون جمع فرار کنم برم یه جایی که مجبور نباشم نقشِ ‘آدمِ نرمال’ رو بازی کنم.
بعضی شبها، سکوت اتاق از فریاد هم بلندتر است. انگار تمام آن فشارهایی که در طول روز قورت میدهم، شبها برمیگردند تا در سرم بچرخند. این حالت تهوع، شاید نه از سر بیماری، که از سر هضم نکردن این حجم از ابهام است. کسی نسخه ای برای «سردرگمیِ مطلق» تجویز نمیکند؟
-•[ߊܠܝ̇ߺحیܢ̣]•-
واقعا حالت تهوع و سرگیجهی این چند وقتو درک نمیکنم
تو هم ولم کن دیگه برادر.
عجیبترین چیز این نیست که رفیقام رفتن؛ عجیب اینه که چقدر راحت تغییر کردن. انگار یه کلید پیدا کردن که باهاش، تمام اون خاطرات و اون رفاقتهای صمیمانه رو خاموش کردن. یه روز با هم از ته دل میخندیدیم، روز بعد… انگار هیچوقت هم من رو نمیشناختن. رفاقت هم مثل یه نمایش زودگذر میمونه؛ وقتی پرده میوفته، همه با هم میرن و تو تنها کسی هستی که هنوز توی سالن نشستی و منتظر انتهایِ نمایش. ولی نمایش تموم شده..!
بعضیوقتها فکر میکنم شاید من یه جور سندرم ترک شدن دارم. یعنی یه چیزی توی رفتارم هست که آدمها رو فراری میده. شاید زیادی تاریکم، شاید زیادی ساکتم، شاید هم اونا فقط دنبالِ یه سرگرمی بودن و من زیادی واقعی بودم. آدمها از چیزهایی که نمیتونن درکش کنن، زود خسته میشن؛ و من… من کلاً یه معمای خستهکنندهم .