نه کسی منتظر است,
نه کسی چشم به راه,
نه خیال گذر از کوچهی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ مگر
فرقی هست...؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...!
مثل کوهیم و از این فاصله هامان چه غم است
لذت عشق من و تو نرسیدن به هم است
ما دو مغرور، دو خودخواه، دو بد تقدیریم
عاشقى کردن ما شرح عدم در عدم است
مثل یک تابلوى نیمه ى نفرین شده اى
دست هر کس که به سوى تو بیاید قلم است
عشق را پس زدى اى دوست ولى پیش خدا
هر که از عشق مبّرا بشود ، متهم است
مى روى دور نرو قبل پشیمان شدنت
فکر برگشتن خود باش و زمانى که کم است
قبل رفتن بنشین خاطره اى زنده کنیم
بنشین چاى بریزم ، بنشین تازه دم است
از اینکه همش باید بپذیرم خسته شدم؛
بپذیرم نمیشه،
بپذیرم نخواست،
بپذیرم نشد،
بپذیرم دوسم نداشت،
بپذیرم شرایط بده.
تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که برای نبودنت و نداشتنت و ندیدنت و تمام بلاهایی که سرم آوردی گریه کنم.
دیگه هیچ جایی تو قلبم نداری، همه چی تموم شد، به همین سادگی. ازم میپرسن چیشد که یهو اینجوری شد؛ راستش خودمم نمیدونم، یه شب خوابیدم، یادمه خیلی ناراحت بودم، خیلی گریه کردم. بیشتر از همیشه. صبح که بیدار شدم دیگه دوست نداشتم، انگار اون شب تو و حسی که بهت داشتم با اون اشکا از چشمم افتادید. انگار بدنمم دیگه از اون حجم از درد و غم خسته شده بود. مغزم و قلبم یه شبه تصمیم گرفتن دیگه جایی برات نزارن. خودمم نمیدونم که چجوری اینطوری شد، اما میدونم دیگه هیچوقت مثل قبل نشد حسم بهت.
تو غروب جمعهای، چایی سرد شدهای، اساماس “شما ۸۰٪ بستهی مصرفی خود را استفاده کردهاید”ای، نوتیفیکیشن ۱۵٪ شارژ گوشیمی، هندزفریای هستی که یه گوشش خرابه، دلیل قطع شدن خنده هام تو شاد ترین لحظه هامی، همیشه همینطوری بودی ولی اولا جور دیگه ای میدیدمت، تو غروب جمعه آهنگ شاد پخش میکردم، لیوان چایی رو دوباره پر میکردم، گوشی رو میزدم به شارژ، یا یه گوش آهنگ گوش میدادم. اشتباه میکردم.