آنروزیکهدیگرنیستم.
چه عجیب شیعیانی هستند آنان که سینه جلو میدهند و فریاد شیعهی مرتضی علی(ع) بودن سر میدهند امّا راجع
حضرت علی شخصیتی سادهزیست و بهدور از تجمل داشت، امّا علت تشییع غریبانه و دفن شبانهٔ ایشان، بنابر روایت شیعه نگرانی از بیحرمتی دشمنان به پیکر و مزار ایشان در فضای ملتهب آن روزگار بود. پس از سالها جنگ و اختلاف، بسیاری از مردم کوفه سستی و بیوفایی نشان داده بودند و شمار یاران وفادار و توانمند برای برگزاری یک تشییع علنی و حفاظت از مزار، به اندازهای نبود که چنین خطری را از میان بردارد.
[ تمام شاهنامه، خامنهایست، تمام مولانا خامنهایست. و تمام خامنهای، گوشهی کوچکی از علیست.]
نماز آخر روهم خوندیم. هیچ اضافهگوییای ندارم، فقط آقا، میشه برگردی؟
آنروزیکهدیگرنیستم.
- دخترم سلام.
سلام.
- شما واسه خودت عکس میگیری یا واسه تلویزیون؟
برای رسانهها حاجآقا
- آها، نِسانهها. میگم الآن از من عکس بگیری زشته یا خوبه؟ من هفتاد و شیش سالمهها!
چرا زشت باشه، خیلیام خوبه. اینجا بایستید تا من عکس بگیرم ازتون.
- بعدش برا نِسانههاهم عکسمو بده.
آنروزیکهدیگرنیستم.
شمع و لیوانهای پلاستیکی توی دستم، دوربین روی شونهام، یکی یکی از آدمهای دور میدون میپرسم «برای آقا شمع روشن میکنید بهتون بدم؟» شمعها رو از من میگیرن، روشن میکنن و جلوی عکسهای آقا میچینن. بعضیها با سوالم اشک میریزن و من رو توی آغوش میکشن. سعی میکنم خودم رو با پخش شمعها درگیر کنم و به خاکی که روی سرم نشسته فکر نکنم.