همین الان متوجه شدم کیان کوچولویِ یک و سال نیمه که بخاطر جنگ نتونستن عمل قلبشو انجام بدن از دنیا دل کند و فوت کرد. برای آرامش قلبِ خانوادهاش دعا کنید.
کاش در هیچ زمان و در هیچ جغرافیایی بچها از دست نمیرفتن. کاش هیچوقت هیچ بچهای مرگ رو نمیدید. کاش هیچ خانوادهای دچارِ سوگ از دست دادن طفلشون نمیشدن. کاش هیچ ملتی داغِ اینهمه کودک به تن نداشت.
تنها چیزی که این حجم غم تویِ سینهام رو کمی تسلا میده دیدن این شور بین مردمه، این صحنههای عجیبِ کف خیابون..
آنروزیکهدیگرنیستم.
تنها چیزی که این حجم غم تویِ سینهام رو کمی تسلا میده دیدن این شور بین مردمه، این صحنههای عجیبِ کف
پسرش معلولیت جسمی دارد، شب اولی که آمده بود با دو دستش زیر بغلِ پسرک را گرفته بود و هرقدمی که جلو میرفت پسر را بالا میگرفت و باز میگذاشت رویِ زمین. خانمهایِ اطراف کمک کردند و پسرش را جای دستگاه صوت نشاندند تا زن اذیت نشود.
یک پیرمرد صندلی عقب ماشین نشستهست، ماسک و کپسول اکسیژناش را کنارش گذاشته و یک پرچمکوچیک را هم دستش گرفتهست و با ذوق تکان میدهد، گویی که سالهایِ اول انقلاب را دوباره به چشم میبیند.
خانومی گوشهی خیابان ایستاده. با نگاه اول میتوانی بفهمی پابهماه است و تا یک ماه دیگر بچهاش بهدنیا میآید.
یک دستش را به کمرش گرفته و با دست دیگرش پرچمِ بزرگ ایران را تکان میدهد و همراهِ صوت بزن که خوب میزنی را بلند بلند میخواند.
دخترکِ کوچکی روسریگلدارش را لبنانی بسته و از شیشهی ماشین بیرون آمده، با صدای دخترانهاش فریاد میکشد و به جمعیتِ گوشهی خیابان ماشاءالله میگوید. فریاد میکشد که « خسته نشیدهااا، اونکه خستهاس دشمنه! ادامه بدید ماشالا..»
آنروزیکهدیگرنیستم.
پسرش معلولیت جسمی دارد، شب اولی که آمده بود با دو دستش زیر بغلِ پسرک را گرفته بود و هرقدمی که جلو می
با که میجنگید؟ این مردم همه اسطورهاند. اسطورههایِ حقیقی. نهشبیه به آن اسطورههایی که در داستان هایِ خیالیتان وصف میکنید. اینان - کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد - فرایِ تصورات شما زور بازو و قدرتِ مبارزه دارند. جنگِ بیهوده نکنید. شما حتی حریفِ ایمان بچههای دبستانی ماهم نمیشوید.
[ مگر نمیگفتی که مهمان حبیبِ خداست یحیی؟ غم هم مهمانِ دل است. روا نیست که او را زِ دل بیرون کرد.]
آنروزیکهدیگرنیستم.
چقدر این آهنگ رو میپسندم. پرسوزه. انگار ایران رو گرفتی تو بغلت و داری سعی میکنی دلداریش بدی.