" ناجـــه "
‹ 🤍❄️ ›
[ زمستان ، بی تو ؛ ]
با عجله وارد خانه میشوم و پالتویم را از تن بیرون میآورم. در این سرمایِ استخوانسوز نمیشود زیاد بیرون از خانه ماند.
به محض ورود، دستهایم را رویِ بخاری میگیرم و منتظر میمانم تا حس به درون رگهایم برگردد.
چند لحظهای روی مبل مینشینم تا پاهای سردم، آرام گیرند. بعد به سمت آشپزخانه میروم و قهوه ساز را روشن میکنم.
تا قهوه آماده شود، لباسهایم را عوض میکنم و آشپزخانه را مرتب.
کارها که تمام میشود، فنجانی قهوه برای خودم میریزم، رمانی که تازه شروعش کرده بودم را بر میدارم و مینشینم پشت میزِ ناهارخوری.
همانطور که تلخی قهوه را مزمزه میکنم، از پشتِ پنجره به دانههایِ برف که فرود میآیند و آب میشوند مینگرم.
به فرشتگان میمانند، یا شاید هم به تازه عروسها...
به عروس فکر میکنم و بعد خیالم پرمیکشد به سویِ تو.
به تویی که تازه عروست بودم و قرار بود به زودی بشوم خانمِ خانهات. به تویی که همهی دلخوشیِ من برای ادامهی زندگی بودی و من تمام آیندهی خودم را با تو دیده بودم.
به تو فکر کردم، به اولین روزهایِ بودنت، به نحوهی آمدنت، به حادثهی عشق!
و به یاد آوردم بهمنی که با آمدنت، اردیبهشت شد : )
لحظههای سرد زمستانِ آن سال را به یادآوردم و گرمای دستانِ تو را، بارش برف روی انبوهِ موهای فرفریات را،
سفیدی برف و سیاهی چشمهایت را، عطرِ تلخِ پیراهنت را، مه غلیظ شب و پناهِ آغوشت را.
تمامِ ثانیههای آن زمستان، شبیه فیلم سینمایی از جلوی چشمهایم عبور کرد.
قطره اشکی رویِ گونهام لغزید و ستارهای در چشمهایم خاموش شد.
قهوهام یخ کرد، کتاب از دستم افتاد و احساس کردم بارش برف هم متوقف شده است.
انگار دنیا برای لحظهای ایستاد. ایستاد تا تماشا کند ویرانیِ یک زن را. زنی که سرشار از امید و آرزو بود. سرشار از عشق به زندگی؛ اما حالا به اجبار زندگی میکرد و هر نفسش، آمیخته با درد بود. زنی که فراموش نمیکرد شبهای سرد و سیاهِ روزگارش را...
تو به من بگو، چطور فراموش کنم وقتی یک حادثه، یک اتفاق، یک واقعه؛ مسیر زندگی مرا دگرگون کرد و به بیراهه کشاند.
تو نمیدانی من چه دردی کشیدم وقتی تنِ نحیف و لاغر تو را روی تخت بیمارستان دیدم و محکوم شدم به صبر. صبری که تهش نامعلوم بود...
همه میگفتند نگران نباش، زود حالش بهتر میشود..
اما بعداً فهمیدم همه اینحرفها را برای دلخوشی من میگفتند!
من تازه عروس بودم؛ دلنازک، کمطاقت و عاشق!
هنوز یادم نمیرود شبهایی که تا صبح کنارت مینشستم، اشک میریختم و حرف میزدم. من امید داشتم که برمیگردی.
برمیگردی، کنارت قد میکشم و عاشقی میکنم.
ولی نشد...
سکتهی مغزی جانت را گرفت و من رخت عروسی به تن نکرده ، لباسِ عزایِ شریک زندگیام را بر تن کردم.
یک سال طول کشید تا با درد نبودنت کنار بیایم، بپذیرم که زندگی جریان دارد و باید ادامه داد.
طول کشید تا توانستم روح متلاشی شدهام را جمع کنم، دل شرحه شرحهام را وصله زنم و نور امید را بازیابم.
اما یادت تمام شدنی نیست...
یادت، غمت و تمام خاطراتت، هنوز زندهاند و نفس میکشند.
و گاه، با یک واژه، یک اتفاق یا یک دیدار، زخم های کهنه سرباز میکنند و مرا در خود فرو میبرند.
درست مثل همین حالا، که یادت دست انداخته دور گلویم و رهایم نمیکند!
به پنجره مینگرم و به دانههای برفی که بیوقفه میبارند.
و آرام زیر لب زمزمه میکنم:« حقا که غمت از تو وفادارتر است...! »
- گلنار .
امشب عجیبترین، طنزترین و درعینِ حال زیباترین و شاعرانهترین شبِ زندگیم بود : )
قرار نبود برم ، ولی خوشحالم که رفتم و تجربهی قشنگی شد واسم😌💕
" صحبت از ماندنِ یکعمر ، بماند به کنار ،
قدر نوشیدنِ یک چای بمانی ، کافیست... "
" ناجـــه "
" صحبت از ماندنِ یکعمر ، بماند به کنار ، قدر نوشیدنِ یک چای بمانی ، کافیست... "
[ چای ؛ ]
- پرسید :« دوست داری زمستون رو چطوری بگذرونی؟ »
نگاهم را به طرفش برگرداندم. طرهی موهای روی پیشانیام را کنار زدم و زمزمه کردم :« تابستون و زمستونش مهم نیست، مهم اینه که تو باشی! »
لبخندی زد و گوشهی اتاق نشست. برایِ او چای ریختم و برای خودم قهوه.
میدانستم قهوه دوست ندارد. گاهی که خواهش میکردم به خاطرِ من بخورد ،
میگفت :« من واقعاً منطق شما قهوهخورها رو درک نمیکنم. شبیه اینه که زهرمار بخوری، بگی بهبه! »
و من هربار میخندیدم و میگفتم :« باشه قبول ، نمیخواد بخوری.»
روبه رویش نشستم و چای را تعارف کردم.
مشغول شدیم ؛
او به خوردن چای و تماشایِ سوختن چوبها در شومینه .
من به خوردن قهوه و تماشایِ او : )
سنگینی نگاهم را که حس کرد ، پرسید :
« به چی خیره شدی؟! »
لبخندی زدم و زمزمه کردم :
" گفته بودی که چرا محو تماشایِ منی ،
و آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی؟!
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ،
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! "
چند لحظه سکوت بینمان برقرار شد.
لازم نبود چیزی بگوییم ، همه چیز را میشد از چشمهایمان خواند.
در عمقِ چشمهای قهوهایاش ، بغض و حبّ توأمان میدیدم.
انگار میخواست فریاد بزند از شدتِ خوشحالیِ بودنت ، میخواهم اشک بریزم!
انگار میخواست بگوید دوستت دارم و گفت!
دستهای مرا گرفت و زمزمه کرد واژهبهواژهاش را .
و من پرواز کردم به روزهایِ اولِ بودنش.
به سرمای استخوانسوزِ بهمنماه آن سال و
به یادآوردم حرفهایی که برای اولینبار فقط به او گفتم.
صحبت از زمستان شد و من از رویاهایم گفتم :
- « میدونی ؛ من همیشه دلم میخواست زمستون رو آروم و بیدغدغه بگذرونم.
مثلاً یه خونهی کوچیک ، تو یه روستا داشته باشیم ؛ با وسیلههای قدیمی و خاطرهانگیز.
زمستونها بریم اونجا ، کنار شومینه بشینیم، کتاب بخونیم و چای بخوریم.
برف بیاد ، شالوکلاه کنیم ، بریم برف بازی ، آتیش درست کنیم ، چای هیزمی بخوریم و سیبزمینیِ آتیشی!
همیشه دلم میخواست زمستون رو لمس کنم، با تکتک سلولهام سرما رو احساس کنم و حتی شاید مریض بشم..
چون فکر میکنم زمستون ، بدون سرماخوردگی معنایی نداره! »
اینها را چندسالِ پیش گفته بودم و هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم بتوانم رویاهایم را زندگی کنم!
سالِ پیش که غافلگیرم کرد و گفت در یکی از روستاهای خوشآبوهوا ، خانهی کوچکی خریده و میتوانیم زمستان را آنجا بگذرانیم ؛ گل از گلم شکفت و فهمیدم کنار کسی هستم که تمامِ جزئیات شخصیت مرا میداند و به آنها اهمیت میدهد.
کسی که بودنش ، جبرانِ تمامِ نداشتههای من است. که وقتی هست میتوانم بخندم به رویِ تمامِ غمهای جهان : )
صدایش مرا از افکارم بیرون آورد :
« بانو قهوهات سرد نشه؟! »
- سرد شد دیگه ، دیر گفتی!
+ به چی فکر میکردی حالا ؟
- به تو :)
+ به من؟
- آره ، به تو ، به حرفهای قشنگت و اهمیت دادنهات . به اینکه تو چقدر منو بلدی! همیشه بمون کنارم ، باشه؟
+ قدر نوشیدن یک چای بمانم یا به قدرِ یک عمر؟
- به اندازهی نوشیدن یک چای که تا آخر عمر طول بکشه! : )
- گلنار.
- یکعاشقانهی کوتاه *
بیکلام . VID_20260207_232456_434_۰۷۰۲۲۰۲۶.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
برایِ شبهای زمستان؛🤍